مقدمه:
به طور معمول وقتی سخن از هنر به میان میآید، امری متعالی و
فرازمینی به ذهن متبادر میشود كه در آن نوعی كشف و شهود، توجه به ارزشهای
معنوی و بیتوجهی به ارزشهای مادی عناصر اصلی را تشكیل میدهند. چنین تصوری
از هنر به این دلیل در جامعه غلبه دارد كه هنرمندان خود را اینگونه تعریف
مینمایند و منتقدان هنر نیز با بحثهای خود به این تصور دامن میزنند. درحقیقت،
یك روش غیرمستقیم تبلیغ هنر القاء همین تصور است تا مردمی كه از واقعیتهای
روزمره و تكراری خسته شدهاند مدینهی فاضلهی خود را در آثار هنری جستوجو نمایند؛
به امید اینكه به دنیایی شگفت و آرامشبخش در همین جهان وارد شوند.
امروز تصورات غالب دربارهی هنر نوید دنیایی
كاملاً متفاوت و دستیافتنی را میدهد كه تنها در آثار هنری قابلردیابی است.
اگرچه خود این تصور محصول دورهای از تاریخ هنر است كه در آن هنر ارتباط تنگاتنگی
با مذهب داشته و اعتقادات و ارزشهای مذهبی را به نمایش میگذاشته است. هدف
هنر یونان كه به عقیدهی هگل عالیترین شكل هنر است، عبارت بوده است از
نمایش بالاترین واقعیت در قالب محسوسات. راز ماندگاری و جاودانگی آن هم در
همین رسالت است. یا هنر شعر بزرگترین شعرای گذشتهی ایرانی بیانگر اعتقادات
و ارزشهای مذهبی ایشان در شكل موزون و خلاقه بوده است.
آنجا كه هنر با مذهب عجین بوده، تصوری از
مدینهی فاضله را نیز متأثر از رویكرد همان مذهب به جهان اتخاذ میكرده است.
امّا با گسترش جوامع و جدایی میان فعالیتهای مختلف انسانی از جمله جدایی
میان هنر و مذهب، شكل دیگری از هنر به وجود آمد كه بیش از هر چیز به دنیای
ملموس و زندگی اینجهانی اشارت داشت. اما نكتهی جالب اینكه این تغییر توجه،
در تعریف هنر ملحوظ نشد؛ چنانچه هنوز هم هنر را، با اینكه هدف متفاوتی را دنبال
میكند، همانند گذشته میشناسیم و همان تعریف متعالی را نیز برایش قائل هستیم.
امّا چنانچه با یك دیدگاه تاریخی به هنر توجه
نماییم و همچون تولستوی تعاریف مختلف آن را در طول تاریخ با هم مقایسه كنیم،
به این نكته پی خواهیم برد كه هیچ تعریفی قابلتعمیم به همهی ادوار تاریخی
نیست، چرا كه هر دوره مقتضیات ویژهی خود را بر معرفت و هنر تحمیل مینماید.
به عنوان مثال، میتوان گفت در جهان معاصر كه توجه بیشتر به زندگی اینجهانی
در آن غلبه دارد، هنر نیز از جنبههای مادی خالی نیست و عوامل اقتصادی زیادی
بر آن اثر میگذارد. آنچه در این مقاله موردنظر است توضیح چگونگی رابطهی
میان اقتصاد و هنر و جایگاه این رابطه در بحثهای جامعهشناسی هنر است.
امّا قبل از ورود به این بحث لازم است تعریفی
از هنر، به عنوان موضوعی كه در جامعهشناسی مورد بررسی و مطالعه قرار میگیرد،
ارائه شود.
تعریف جامعهشناسانهی هنر
در كلیترین حالت، هنر را میتوان به دو شیوه تعریف كرد: تعریف
فلسفی و تعریف جامعهشناختی. تفاوت اصلی میان این دو دسته از تعاریف ذات
هنر در تعریف فلسفی، و توجه به مصادیق و دریافتهای هنری در تعریف جامعهشناختی
است. خلاصهی این بحث، كه مشروح آن در جایی دیگر آمده است (راودراد،
1383)، بدینترتیب است كه هر حاصل كار خلاقهی انسان كه نتیجهی غیرمادی داشته
و احساسات مخاطب خود را هدف بگیرد و نه عقل ابزاری و تفكر منطقی وی را، هنر
است. این هنر سه هدف اصلی دارد: یك، كشف بیواسطهی زیبایی در جهان هستی
و جامعهی بشری به مدد احساس فرد هنرمند؛ دوم، بیان آنچه كشف شده در قالب
قراردادها و اصول زیباییشناختی و خلق اثر هنری؛ و سوم، كشف باواسطهی این
زیباییها توسط مخاطب از طریق مواجهه با اثر هنری و سهیمشدن در احساس هنرمند.
تعریف هنر تنها در جمع این سه هدف كامل میشود.
یك فرد كه ممكن است با احساس خود به كشف
زیباییهای هستی نائل آمده باشد، امّا توانایی استفاده از قراردادهای زیباییشناختی
و آوردن این كشف به قالب بیان را نداشته باشد، طبق تعریف یادشده هنرمند نیست.
حتی ممكن است او این توانایی را داشته و كشف خود را به بیان هم آورده باشد،
ولی هیچكس دیگری به غیر از خودش اثر حاصله را دریافت نكرده باشد. این فرد
اگرچه با یك دیدگاه فلسفی ممكن است هنرمند تلقی شود، امّا از یك دیدگاه جامعهشناسی
هنرمند نیست؛ چرا كه توسط دیگری به عنوان هنرمند شناخته نشده است. امّا چنانچه
همین فرد مخاطبهایی بهدست آورد و توسط آنها شناخته شود، علاوه بر اینكه
به لحاظ فلسفی هنرمند است، به لحاظ جامعهشناختی نیز هنرمند تلقی میشود.
یك وقت ممكن است فردی خود چیزی را كشف نكرده
باشد، امّا با دیدن یك اثر هنری چنان در لذت كشف هنرمند سهیم شده باشد كه
خود به بیان آنچه قبلاً توسط دیگری كشفشده در قالبهایی دیگر بپردازد. این
فرد هم هنرمند نیست، امّا ممكن است مقلد خوبی باشد. در عمل، وقتی بیان او توسط
مخاطب دریافت میگردد، از نظر مخاطب، وی هنرمند تلقی میشود؛ زیرا اثر هنری ارائه
نموده است، حال تقلیدیبودن یا اصیلبودن آن دیگر به تشخیص مخاطب نیست.
یك وقت هم هست كه فردی تنها با آموختن قواعد
و قراردادهای زیباییشناختی و دراختیارداشتن ابزار و وسایل مورد نیاز، بدون هرگونه
كشفی و به صورت تصادفی از كنارهمقراردادن عناصر مختلف دست به بیان هنری
میزند. به شیوهی آزمون و خطا آن قدر این كار را تكرار میكند تا روزی با اقبال
مخاطب مواجه میشود. چنین فردی بنا بر تعریف ذكرشده در بالا هنرمند نیست، چون
عنصر اصلی شناخت هنری یعنی كشف را فاقد است؛ امّا از نظر مخاطب ممكن است هنرمند
تلقی شود، چون اثری به وجود آورده است كه مبتنی بر قراردادهای زیباییشناختی
است و نتیجهی عملی هم ندارد.
این سه درجه باعث میشود كه سه جور هنرمند
داشته باشیم. اولی هنرمند بزرگ است زیرا هم به كشف نائل آمده و هم بیان
خوبی دارد و هم توانسته با مخاطب ارتباط برقرار نماید. دومی هنرمند متوسط است
زیرا اگرچه خود مستقیماً كشف نكرده، امّا در لذت كشف دیگری سهمی شده و با تقلید
از آن به خلق اثر هنری نائل آمده و توانسته با مخاطب ارتباط برقرار نماید.
اما سومی كه تنها دو عنصر بیان و دریافت را دارد، هنرمند كوچك و ضعیف است؛ ولی
بههرحال از نظر مخاطب هنرمند است چون دارای اثر هنری است.
هر سه دستهی این هنرمندان مخاطبهای خاص
خود را نیز دارند. با یك رویكرد فلسفی، میتوان گفت كه فقط دسته اول هنرمند
هستند. زیرا اگر قبول داشته باشیم كه هنر نوعی شناخت از طریق احساس و عاطفه
است و دارای سه جزء اصلی كشف، بیان و دریافت است، تنها هنگامی كه این سه
عنصر در یك فرد و در یك اثر جمع شوند میتوان آن فرد را هنرمند و اثر وی را هنر
دانست. امّا این رویكرد فلسفی در جامعهشناسی نمیتواند كاربرد داشته باشد، زیرا
ابعاد آن قابل اندازهگیری نیست. مثلاً ما به عنوان جامعهشناس هیچگاه نمیتوانیم
بفهمیم كه اثری كه در پیش روی ما قرار دارد محصول كشف یك فرد از زیبایی است
یا صرفاً تقلید است و یا صرفاً بیانی فنی و تكنیكی است. به همین جهت، در جامعهشناسی
با محورقراردادن مخاطب، ما هر سه دسته از افراد فوق را هنرمند و آثار آنها را
نیز آثار هنری مینامیم.
به عبارت دیگر، تعریف جامعهشناسانهی هنر یك
تعریف مصداقی است كه در آن هر آنچه در جامعه و از دیدگاه مخاطب عام و مخاطب
خاص به عنوان هنر شناخته شده است، هنر است. امّا تشخیص برتری یا فروتری آثار
هنری نسبت به یكدیگر وظیفهی جداگانهای است كه اگر چه بیشتر به حوزهی
زیباییشناسی مربوط میشود، امّا در جامعهشناسی نیز مورد توجه است. از آنجا
كه نتایج هر یك از انواع آثار هنری متفاوت است، از روی نتیجه میتوان به
تحلیلهایی دست یازید. به عنوان مثال، اگر اثر هنری در طول زمان ماندگار شد
و مخاطبان متفاوتی از آن استقبال نمودند، آن چنانكه در مورد شاهكارهای هنری
اینچنین است، میتوان گفت كه آن اثر هنری بزرگ و مبتنی بر كشف است. بنابراین
عامل زمان یكی از عوامل مهم تحلیل جامعهشناسانه است.
امّا در همینجا هم ممكن است عوامل اجتماعی
دخالت داشته باشند تا ما اثری را اشتباهاً هنر واقعی تصور نماییم. مثلاً موزهدارها
برای رونق كار خود روی یك اثر هنری تبلیغی بیش از آنچه شایستهاش هست، داشته
باشند و با تبلیغات آن را در زمرهی آثار هنری بزرگ و شاهكارهای هنری وارد نمایند.
این خود امری جامعهشناختی است كه اثری را به اثر بزرگ تبدیل میكند، بدون
این كه آن اثر واقعاً بزرگ باشد.
تعریف هنر به عنوان هر آنچه كه به عنوان
هنر پذیرفته شده است در جامعهشناسی هنر به منظور گریز از دستنیافتنیبودن هنر
اتخاذ شده است. این تعریف توسط جامعهشناسان هنر دیگری چون جانت ولف و ویكتوریا
الكساندر پذیرفته شده است (جانت ولف، 1367). جانت ولف در كتاب تولید اجتماعی
هنر خود كه یكی از سه كتابی است كه در حوزهی جامعهشناسی هنر نوشته است،
تنها با ذكر جملهای قراردادی در ابتدای بحث تكلیف خود را با خواننده روشن میكند.
وی میگوید مقصود من از كلمهی هنر یك مفهوم عام است كه شامل نقاشی، ادبیات،
موسیقی، تئاتر و همهی محصولات فرهنگی مانند آنهاست.
همچنین ویكتوریا الكساندر در كتاب جدید خود با
عنوان جامعهشناسی هنرها كه در سال 2003 به چاپ رسیده است، برای گریز از دادن
هرگونه تعریف، در ابتدای كتاب قطور خود، جدولی ترسیم میكند كه در یك ستون
آن آنچه میتوان هنر نامید با تمامی جزئیاتش نام برده شده است و در ستون
دیگر آنچه هنر نیست ولی ممكن است گاه اشتباهاً به جای هنر گرفته شود را نیز
با جزئیات نام برده است. مثلاً در ستون مربوط به آنچه هنر است آمده است:
هنرهای زیبا شامل اپرا، سمفونی، نقاشی و مجسمهسازی و مانند آن، هنرهای مردمپسند
مانند موسیقی راك و پاپ، سینما، سریالهای تلویزیونی و مانند آن، و هنرهای عامه
مثل موسیقی محلی به اضافهی هنرهای سنتی و محلی و بالاخره هنرهای دیجیتالی.
در ستون غیرهنر نیز به فرهنگ مردمپسند مثل مدها و نگرشها نسبت به آرایش مو،
زیباسازی بدن با تاتوكردن و امثال آن، ورزش، رسانهها و برنامههای مختلف خبری
و غیرهنری آنها، همینطور اشكال بیانی خصوصی و طرحهای شخصی و هنر درمانی اشاره
شده است. یك منطقهی خاكستری نیز از نظر وی وجود دارد كه از محدودهی توجه
كتاب خارج است ولی ممكن است از نظر بعضی جنبههای هنری بالایی داشته باشد
مثل آشپزی و سفرهآرایی و نظائر آنها.
آوردن این دو نمونه برای توضیح این مطلب
است كه تعریف مصداقی و نه ماهیتی هنر در جامعهشناسی هنر امروز امری پذیرفته
و مرسوم است، اگرچه ترسیم جدولی كه الكساندر كشیده است ضرورتی ندارد و تعریف
مصداقی خود به اندازهی كافی گویاست.
بنابراین، اگر بگوییم فلسفه به روح هنر میپردازد
و اساس آن در تعریف هنر كشف و بیان است، در مقایسه با آن میتوان گفت جامعهشناسی
به جسم هنر میپردازد و اساس آن در تعریف هنر بیان و دریافت است. امّا این
نه از ارزش جامعهشناسی كم میكند و نه فلسفه را ارزشمندتر میسازد. هر یك از
این دو حوزه آگاهی در محدودهی خود موضوع را روشنتر مینماید و تصور جامعی از
هنر محصول اتحاد این دو رویكرد است. همانطور كه عالم دین به روح و معنویات
انسان توجه دارد و عالم علوم محض به جسم و سلامتی بدن توجه دارد و ضعف هر
كدام منجر به كاهش تأثیرگذاری دیگری میشود، مطالعهی روح هنر (در فلسفه) و
جسم آن (در جامعهشناسی) به شناخت ابعاد مختلف انسان یاری میرساند. و این
هر دو، یعنی فلسفه و جامعهشناسی از آنجا كه علم هستند و نه هنر، شناخت علمی
ما را از هنر افزایش میدهند و همانطور كه هگل هم (البته در مورد فلسفه) گفته
است ما را قادر میسازند كه هنر را بهتر بفهمیم، امّا باعث نمیشوند كه بتوانیم
هنر را خلق كنیم. این تنها وظیفهی هنرمند است كه با احساس خود در جادهی شناخت
قدم میگذارد. با این توضیح، مشخص میشود كه تعریف جامعهشناسانهی هنر، نه
هنر را از مقام متعالی خود پایین میآورد و نه هنرمند را از آسمان به زیر میكشد،
بلكه موجب شناخت بهتری از هر دو میشود؛ شناختی كه یكتایی و بیهمتایی هنر
را در مقایسه با سایر انواع شناخت بار دیگر آشكار میسازد.
رابطهی هنر با اقتصاد
هدف اصلی جامعهشناسی هنر دادن تصویری مناسب از رابطهی میان
هنر و جامعه است. در این رابطه، عوامل اجتماعی كه بر هنر و هنرمندان و همچنین
تغییرات هنر در طول زمان تأثیر گذاشته و آنها را تعیین مینماید، مورد بررسی
قرار میگیرد. بدینترتیب، جستوجوی ردپای عوامل اجتماعی تأثیرگذار بر هنر یكی
از اهداف فرعی و مهم جامعهشناسی هنر است. از طرف دیگر، به آثار هنری نیز به
عنوان محصولات فرهنگی كه در كار تأثیرگذاری بر جامعه و تعیین تحولات آتی آن
است، توجه میشود. از آنجا كه هدف جامعهشناسی بهطوركلی بهدستآوردن شناخت
بهتری از جامعه و قواعد و روابط اجتماعی است، هدف مهم دیگر جامعهشناسی هنر
نیز شناخت جامعه از طریق شناخت آثار هنری آن است. بنابراین موضوع جامعهشناسی
هنر بیش از اینكه هنری باشد، جامعهشناختی است. این نكتهای است كه توجه
به آن در دریافت بهتر مباحث كاملاً مؤثر است.
عواملی كه بهطورمعمول در جامعهشناسی هنر مورد
بحث قرار میگیرند (راودراد، 1378 و 1382) عبارتاند از هنرمند، مخاطب هنر، آثار
هنری، سیاستگذاریهای فرهنگی و هنری و اثرات هنر. در بحث هنرمند، به عوامل
مؤثر بر هنرمندشدن افراد اشاره میشود كه عبارتاند از عوامل خانوادگی، اجتماعی،
آموزشی، طبقهی اقتصادی و مانند آن. دربارهی مخاطب هنر نیز به شرایط اجتماعی
و تفاوتهای فرهنگی و اقتصادی مخاطبها اشاره میشود. همچنین در بحث آثار هنری
به عنوان بازتاب جوامع معاصر خودشان به ویژگیهای اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی
جوامع و گروههای اجتماعی توجه میشود. و بالاخره در بحث سیاستگذاریهای فرهنگی،
علاوه بر سایر مباحث حمایتی فرهنگ به مبحث حمایتهای مالی از هنرمندان و شیوههای
آن به تفصیل پرداخته میشود. ملاحظه میشود كه عامل اقتصاد در كلیهی مباحث
جامعهشناسانهی هنر جایگاهی را به خود اختصاص داده است.
در این قسمت، به رابطهی میان هنرمند و شرایط
اقتصادی كه در آن به آفرینش هنری میپردازد و تأثیر این شرایط بر هنرآفرینی
وی اشاره شده، و نشان داده میشود كه چگونه عوامل و عناصر غیرزیباییشناختی
و افراد غیرهنرمند، در كنار هنرمند، در چگونگی و شكلگیری آثار هنری نقش بازی
میكنند. با پاسخ به این سؤال كه آیا حامیان مادی و معنوی به خاطر تأمین
و تدارك امكانات لازم، سلیقه و معیارهای زیباییشناسی خویش را به هنرمند و
اثر او القا میكنند، بحث اقتصاد و هنر مطرح میشود.
اگرچه پاسخ سؤال بهطوركلی مثبت است، امّا
باید توجه داشت كه در طول تاریخ سه نوع حمایت از هنرمندان صورت گرفته كه
شیوههای اعمال نظر حامیان در هر یك از این انواع با همدیگر متفاوت بوده است.
این سه نوع به ترتیب ظهور تاریخی عبارتاند از حمایتهای خصوصی، حمایت در
بازار آزاد هنر و حمایتهای دولتی.
در حمایتهای خصوصی، بهویژه در غرب، حامیان
عمدهی هنر عبارت بودهاند از اشراف و نجبا و همچنین ارباب كلیسا. حمایت این
دو دسته از هنرمند به این ترتیب بوده است كه حتی مكان زندگی و كارگاه هنری
وی را نیز برایش مهیا میساختند. علاوه بر آن، هنرمند اثرش را برای استفاده
آنها به وجود میآورد و از همان ابتدا مخاطبش مشخص و خرید اثر تضمینشده بود.
همانطور كه جانت ولف میگوید: «در قرن پانزدهم
و پیش از آن، حامیان آنچه را ما اكنون دخالت تجاوزكارانه در كار هنرمند به
شمار میآوریم، اعمال میكردند، تا حدی كه مشخص میكردند كه نقاش چه رنگهایی
(بهویژه رنگهای طلایی و نیلی) را باید به كار برد و نقشها را چگونه به روی
بوم بكشد» (56:1367). در مورد نویسندگی نیز همین مسئله وجود داشته است. در دورههای
فئودالی كه نویسنده یا شاعر در ملك حامی زندگی میكرده است، متون ادبی وی
آشكارا این وابستگی را نشان میداد.
نوع دیگر حمایت مربوط میشود به بازار آزاد.
هنگامی كه در قرن هجدهم جامعهی غربی با شرایط ویژهای مواجه شد كه در آن
به علت توسعهی تكنولوژی، رفاه اجتماعی، سطح سواد و گسترش اوقات فراغت، از
یك طرف تعداد هنرمندان هنرهای مختلف رو به فزونی گرفت و از طرف دیگر تعداد
مخاطبان بالقوهی هنر افزایش زیادی یافت. از آنجا كه تعداد حامیان خصوصی پاسخگوی
حمایت از این تعداد روزافزون هنرمندان نبود، بسیاری از ایشان علیرغم بهوجودآوردن
آثار هنری، به دلیل عدمبرخورداری از حمایتهای خصوصی، ناتوان از برقراری ارتباط
با مخاطبهای جدید بودند.
در این دوره، شكافی میان هنرمند و مخاطب وی
به وجود آمد. مخاطبهای قبلی همگی پیش از خلق اثر هنری، برای هنرمند شناخته
شده بودند و طبیعی هم بود كه سلیقه و ارزشهایشان مورد توجه هنرمند باشد. امّا
در وضعیت جدید، هنرمند اثر را برای كسانی كه نمیشناخت خلق میكرد؛ كسانی كه
آنها نیز هنرمند را نمیشناختند كه به استقبال آثارش بروند.
این شكاف توسط افرادی به نام منتقد و همچنین
معاملهگران هنر پر شد. علت اینكه این افراد توانستند نقش واسطهی میان هنرمند
و مخاطب بالقوهی وی را به عهده بگیرند نیز گسترش وسایل ارتباط جمعی بهخصوص
صنعت چاپ بود. با توسعهی ارتباطات غیرمستقیم از یك طرف و سوادآموزی همگانی
از طرف دیگر، اطلاعات مربوط به آثار هنری، نمایشگاهها، تحلیلها و نقدهای آثار
هنری و امثال آن از طریق رسانههای چاپی در اختیار مخاطبهای ناشناس قرار گرفت
و بدینترتیب ارتباط میان آنها با هنرمندان با واسطهی منتقدان و معاملهگران
هنری بار دیگر برقرار شد.
این نوع جدید از حمایت خود شیوههای اعمال
نظر و سلیقهی ویژه حامیان جدید را دربر داشت، بدینترتیب كه معاملهگران با
بررسی ذائقه و علاقهی جمعیت كثیر مخاطبان تازهعلاقهمندشده به هنر، به هنرمندان
جهت میدادند و از طرف دیگر منتقدان با نوشتن نقدهای مثبت و منفی و تحلیلهای
مختلف، مخاطبان را با آثار هنری آشنا و سلیقهی آنها را بهنوعی یكسان میكردند.
بههرحال، در این میانه، نقش تعیینكننده را این واسطهها داشتند كه با ملاحظات
اقتصادی دست به گزینش هنرمندان و آثار هنری خاص برای طرحكردن در سطح جامعه
میزدند و با این گزینشگری ملاكها و معیارهای خود را به هنرمندان تحمیل مینمودند.
ناشران و كتابفروشان نیز به عنوان واسطهی
میان هنرمند و مخاطب در آثار ادبی نقش مهمی ایفا میكردند. به عنوان مثال،
جانت ولف میگوید: «شواهد زیادی وجود دارد كه نشان میدهد در قرن نوزدهم، نویسندگان
خواستههای واسطههای قدرتمند وقت را عملاً در داستانهایشان در نظر میگرفتند»
و یا اینكه «ممكن بود كه ناشر و كتابخانهدار خواستههای اخلاقی را هم بر نویسندگان
تحمیل كنند»(همان: 59).
امّا نوع سوم حمایت به دورهی حاضر، یعنی
دورهی گسترش رسانههای ارتباط جمعی و دخالت دولتها در بسیاری از شئون فرهنگی
جوامع مربوط میشود. در این دوره، حوزههای كاری متعددی برای هنرمندان در
درون ساختارهای دولتی به وجود آمده است. مثلاً در رادیو و تلویزیون، مطبوعات
و سایر سازمانهای فرهنگی كه دولتی هستند، تعداد بسیار زیادی از هنرمندان در
رشتههای مختلف هنری به كار مشغولاند و در ازای تولید هنری دستمزد دریافت میكنند.
این دستمزدها به شیوههای مختلفی چون قراردادی و یا بر اساس استخدام رسمی
و یا تركیبی از هر دو پرداخت میشود. در این حالت، دولت حامی هنرمند میشود.
اگرچه در این دوره شیوهی حمایت بازار آزاد
همچنان ادامه دارد، امّا از آنجا كه دولتها سازمانهای فرهنگی زیادی را در
اختیار دارند و همینطور رادیو تلویزیونها كاملاً (اگر دولتی باشند) و یا تقریباً
(اگر خصوصی باشند) از جانب دولتها حمایت مالی میشوند، بیشترین تعداد هنرمندان
را در خود جای دادهاند. در این حالت نیز طبیعی است كه حامی به دلایل مختلف
و عمدتاً سیاسی و بهطورمستقیم و یا غیرمستقیم در كار هنرمند دخالت نماید. معمولاً
عمدهترین دلیل دولتها برای این كار تعالی فرهنگی جامعه ذكر میشود و برای
رسیدن به این تعالی سیاستگذاریهای فرهنگی سلبی و ایجابی شكل میگیرند كه
به تناسب نوع جامعه (میزان باز یا بستهبودن آن) چهارچوبهای مختلفی را بر
كار هنرمندان تحمیل مینمایند.
آثار هنری، متناسب با سیستم ارزشی و ایدئولوژی
رسانهها و مراكز فرهنگی فوق، مورد استفاده، بررسی، تحلیل و نقد قرار میگیرند
و بدین ترتیب، و با توجه به پرمخاطببودن رسانههای تودهای، در سطح جامعه
مطرح و هنرمند آن شناخته میگردد. در عوض، آثار متفاوت مورد بیتوجهی قرار میگیرند
و با سكوت این رسانهها دربارهی آنها، شانس خود را برای مطرحشدن در سطح وسیع
از دست میدهند. بدین ترتیب هنرمندان غیرمستقیم تشویق میشوند تا در چهارچوبهایی
به خلق اثر بپردازند كه امكان برقراری ارتباط با مخاطب كثیر را نیز پیدا كنند.
در مجموع، باید گفت آفرینش هنری، علیرغم خواست
هنرمندان، معمولاً از ملاحظات اقتصادی تأثیر میپذیرد. امّا این تأثیرپذیری نسبی
است، بدین معنا كه هر چقدر هنرمند در بهكارگیری قواعد زیباییشناسی و به قالب
هنری در آوردن ایدههای خود دارای نوآوری و ابتكارات خلاقانهتر و قویتر باشد،
بیشتر میتواند تأثیرپذیری خود از ملاحظات اقتصادی را كنترل كند و آن را به
حداقل برساند. در برابر آن، هر چقدر هنرمند بیشتر به دنبال رفتن در راههای
كوبیدهشده و بهكارگیری سبكها و مضامین مطمئن باشد، خلاقیت و نوآوری كمتری
خواهد داشت و به همین میزان بیشتر تحتتأثیر شرایط اقتصادی موجود قرار خواهد
گرفت.
امّا این نظامهای حمایتی با توجه به سازوكار
پاداش و مجازات كه در نظام فرهنگی در جهت حفظ و تثبیت ساختار اجتماعی عمل
میكند، ارزشها و هنجارهای اجتماعی مستتر در آثار هنری را نیز تعیین میكنند.
دلیل توانایی این نظامها برای چنین كاری این است كه اثر هنری در خلأ به
وجود نمیآید. هنرمندان در درجهی اول روی سخن با معاصران خود دارند و در مرحلهی
بعد به برقراری ارتباط با سایر مردم در زمانهای دیگر، به شرط ماندگاری اثرشان،
امید دارند. بنابراین، نمیشود با معاصران سخن گفت بدون اینكه نظام فكری و
ارزشی جامعه مبنای این ارتباط نباشد. بنابراین هنجارها و ارزشهای اجتماعی،
محتوا، و نه شكل آثار هنری را تعیین مینمایند.
سازوكار پاداش و مجازات در دورههای مختلف در
حمایت از هنرها تفاوت دارد، ولی نهایتاً ناشی از ماهیت هر یك از انواع این
حمایتهاست. به عنوان، در نظام حمایت خصوصی، پاداش به منزلهی پاداش مادی
یا دستمزد، و مجازات به منزلهی عدم حمایت مادی از هنرمند میتواند وی را در
جهت نمایشدادن و یا نمایشندادن یك سری از هنجارها و ارزشهای خاص هدایت كند.
یا در نظام حمایتی بازار آزاد كه جانت ولف از آن با عنوان نظام دلالـ منتقد
نام میبرد، پاداش میتواند توجه به آثار هنری خاص از جانب منتقدان و واسطهها،
و مجازات میتواند بیتوجهی به آنها باشد. همچنین است در مورد حمایتهای دولتی
از هنرها كه گاه مستقیم، همانند پرداخت دستمزد در نظام خصوصی حمایت، و گاه
غیرمستقیم، همانند شیوهی نظام بازار آزاد، با طرح آثار هنری در سطح وسیع و
یا بیتوجهی به آنها اعمال میشود.
باتوجه به سازوكار پاداش و مجازات، بهخصوص
در دورهی سوم یعنی در دورهی حمایت دولتی از هنرها، این كار میتواند بر محتوای
آثار هنری تأثیر گذاشته و ارزشهای اجتماعی خاصی را تثبیت و یا نفی نماید. اگرچه
همانطور كه قبلاً نیز گفته شد، شكل آثار هنری به واسطهی برخورداری از قواعد
زیباییشناختی كه بیان هنرمند را رمزگونه میكند در مورد هنرمندان خلاق، مبتكر،
نوآور و به عبارت دیگر هنرمندان بزرگ، كمتر از این سازوكار تأثیر پذیرفته و
با بهكارگیری رمزها و سمبلهای خاص، هنرمند را قادر میسازد ارزشهای مورد پذیرش
خود را در اثر به نمایش بگذارد. حتی در این حالت نیز ارزشهای قالب اجتماعی
نقش خود را ایفا میكنند و در حقیقت هنرمند نسبت به آنهاست كه واكنش نشان
میدهد.
امّا این هنجارها اولاً ضرورتاً در آثار هنری
تصدیق نمیشوند، بلكه ممكن است تصدیق، نقد و حتی نفی شوند. دوم، برخی هنجارها
و ارزشهای انسانی جنبهی جهانی دارند و وابسته به یك جامعهی خاص نیستند؛
ارزشهایی مثل نیكی، صداقت، شجاعت و مانند آن. وقتی این دسته از ارزشها محتوای
آثار هنری را میسازند، در لفافهای از خصوصیات و ویژگیهای جامعهای كه هنرمند
در آن زندگی میكند قرار میگیرند و بنابراین رنگ آن جامعه را به خود میگیرند.
این مطلب باعث میشود كه به آن محتوا به عنوان بیانگر ارزشهای اجتماعی خاص
نظر شود.
نقش رسانهها در هنر
چگونه رسانههای نوشتاری (كتاب و مطبوعات) و رسانههای دیداری
و شنیداری (رادیو، تلویزیون، اینترنت) و بهطوركلی رسانههای گروهی بر نقد هنری
و ارزشگذاری آثار هنری تأثیر اجتماعی دارند؟ آیا در تأثیرگذاری رسانهها نیز عوامل
اقتصادی دخالت دارند؟
رسانهها بهطوركلی یا دولتی هستند و یا خصوصی. رسانههای دولتی
به عنوان بازوی فرهنگی دولتها با هدف تعالی فرهنگی مردم جامعه و در چهارچوب
ارزشها و هنجارهایی كه دولت ترویج مینماید، فعالیت میكنند؛ مانند ارزش كار
و فعالیت و مشاركت در توسعهی جامعه. رسانههای خصوصی، كه در نظر اول فارغ
از قید چهارچوبهای محدودكننده جلوه میكنند، به دلیل وابستگی به سرمایههای
خصوصی، برای تداوم خود، در چهارچوبهای پنهان نظام سرمایهداری، ارزشها و هنجارهایی
را نهادینه میكنند؛ مانند ارزش مصرفگرایی. بنابراین، روشن است كه با توجه
به ماهیت اقتصادی رسانهها، یعنی دولتی و خصوصی بودن آنها و یا برخورداریشان
از حمایتهای دولتی یا خصوصی است كه ارزشها و هنجارهایی كه با هر یك از این
نظامها تناسب داشته باشند در آنها ترویج میشود. و در این میان استفادهی رسانهها
از هنرها و آثار هنری نیز گزینشی و در جهت تأیید ارزشهای مورد نظر میباشد. البته
ارزشها و هنجارهایی نیز وجود دارند كه در هر دو نوع رسانه به عنوان ارزشهای
مثبت مطرحاند؛ ارزشهای انسانی مانند كمك به همنوع. آثار هنری كه چنین ارزشهایی
را به نمایش گذارند، شانس مطرحشدن در هر دو نوع رسانه را بیش از دیگران خواهند
داشت.
هنگامی كه رسانهها به نقد و بررسی آثار هنری
میپردازند، این كار را در چهارچوبهای یادشده انجام میدهند. آن دسته از آثار
هنری كه مورد توجه رسانهها قرار میگیرند و مورد نقد، بررسی و تحلیل قرار میگیرند،
این شانس را به دست میآورند كه در سطح وسیعی در جامعه مطرح شده و مخاطب
بیشتری را به سوی خود جذب كنند؛ صرفنظر از اینكه در رسانهی موردنظر این
آثار خوب یا بد، مثبت یا منفی و به لحاظ هنری ارزشمند یا بیارزش تلقی شده
باشند.
در مرحلهی دوم، چنانچه نقدها و تحلیلهایی
با استدلالهای قوی و اقناعكننده همراه شوند، این رسانهها توانایی آن را پیدا
میكنند كه به طور غیرمستقیم و در قالب این نقدها، چهارچوبهای ارزشی خود را
به مخاطب عرضه كرده و بر وی تأثیر بگذارند. بنابراین میتوان گفت كه پذیرش
نقد و تحلیل به عنوان یك عمل صرفاً زیباییشناختی و غیرایدئولوژیك، سادهنگاهكردن
به واقعیت و نادیدهگرفتن تأثیر نهادهای اجتماعی در این ارزشگذاریهاست. یكی
از این نهادها رسانه است كه ماهیت اجتماعی آن همانگونه كه گفته شد، میتواند
بر نوع مواجههاش با آثار هنری و همچنین بر ارزشگذاری این آثار نزد مخاطب مؤثر
باشد.
عرضهی آثار هنری توسط رسانهها موجب مطرحشدن
آنها برای مخاطبهایی میشود كه خودشان برای استفاده از این آثار به اماكن
مخصوص آن نمیروند. این مخاطبها با مشاهدهی آثار هنری از وجود آنها آگاه میشوند
امّا واكنش ایشان نسبت به آنها ضرورتاً یكسان و در جهت پذیرش نیست. البته
با توجه به تكثر مخاطب رسانههای همگانی به لحاظ جنس، سن، گروههای اجتماعی
مختلف حرفهای، قومی، فرهنگی و اعتقادی و همچنین میزان متفاوت آشنایی ایشان
با هنرهای مختلف و قراردادهای زیباییشناختی آنها، نمیتوان گفت كه آثار هنری
به صرف عرضهشدن در رسانههای جمعی پذیرش همگانی بهدست میآورند، امّا تكرار
عرضهی نوع خاصی از آثار هنری در درازمدت میتواند نوعی عادت و یكسانسازی
سلیقهای نزد مخاطبان به وجود آورد. این مطلب در مورد مخاطبان كمسنوسالتر،
با فرهنگ پایینتر، سطح تحصیلات كمتر ممكن است بیشتر موجب یكسانسازی سلیقهها
و پذیرش آثار هنری مشابه شود و در مورد دیگران به میزانی كه سن، و به تبع
آن تجربهی اجتماعی بیشتر، فرهنگ بالاتر و تحصیلات بیشتری داشته باشند تأثیر
كمتری از این نظر داشته باشد. این طیف میتواند در سر دیگر خود حتی مخاطبانی
را در بر بگیرد كه با مشاهدهی برخی از انواع خاص آثار هنری و تكرار آنها دچار
دلزدگی و سرخوردگی از آن هنرها و همچنین از رسانه میشود.
آموزش هنری و اقتصاد
از سوی دیگر، در بسیاری از جوامع كه آموزشهای هنری به صورت مدرسهای
و یا به صورت خصوصی وجود دارد، برای همهی افراد دسترسی و دستیابی به این
آموزشها به طور یكسان میسر نیست. در این زمینه نیز عامل اقتصاد نقش بازی كرده
و به كسانی فرصت كسب آموزشهای هنری را میدهد كه قدرت و توان مالی لازم
را داشته باشند. در اینجا این سؤال پیش میآید كه هنرمند تا چه حد از نهاد آموزش
و پرورش و تجربههای شخصی خویش برای خلق اثر هنری تأثیر میپذیرد؟ آیا داشتن
استعداد ذاتی میتواند بدون نیاز به آموزش منجر به ظهور هنرمند شود، و آیا هر
صاحب استعدادی توان تأمین هزینههای آموزشی لازم را دارد؟ در این مورد باید
گفت هنر دو وجه مكمل دارد. یك وجه آن استعداد ذاتی و وجه دوم آن شرایط مناسب
برای بروز و شكوفایی آن استعداد ذاتی است. بنابراین، نه از فردی كه فاقد استعداد
است میتوان به كمك آموزش هنرمند ساخت و نه فردی كه دارای استعداد هنری
است میتواند در صورت فقدان عوامل مثبت اجتماعی و اقتصادی هنر خود را به منصهی
ظهور برساند. آموزش یكی از این عوامل است كه ممكن است رسمی یا مدرسهای و
یا غیررسمی و در نظام استادوشاگردی و كسب تجربه در عمل باشد.
آموزش بدین معناست كه فرد یاد بگیرد در هنر
مورد علاقهاش كه قصد اشتغال بدان را دارد، چه آثاری قبلاً به وجود آمده و
این آثار چه خصوصیاتی داشتهاند و قواعد حاكم بر این آثار چه بوده است. همچنین
نحوهی استفاده از ابزار و وسایل كاری به تناسب میزان تكنیكیبودن آنها نیاز
به آموزش دارد. سنتهای گذشته هنری از طریق مراجعه به موزهها، نمایشگاهها،
داستانهای مكتوب و همچنین كتابهای نوشتهشده دربارهی آنها و مباحث فلسفی
و زیباییشناختی و مانند آن قابلتحصیل است و تكنیك را نیز با تمرین زیر نظر
استاد میتوان فراگرفت.
از این مرحله به بعد است كه فرد چنانچه استعداد
ذاتی هنری هم داشته باشد میتواند از آنچه تحصیل كرده فراتر رود و سبك، مضمون
و شیوههای ویژهی خود را در آثار هنریاش به نمایش گذارد. بنابراین، میتوان
گفت هم آموزش و هم تجربیات شخصی هنرمند در تقویت تواناییهای هنری وی بسیار
مؤثر هستند. آموزش، قواعد كلی هنر را و تجربیات شخصی ویژگیهای خاص و منحصربهفرد
آن را تعیین مینماید. تأكید بر بُعد اقتصادی آموزش در اینجا به منزلهی نادیدهگرفتن
ابعاد فرهنگی و اجتماعی آن نیست بلكه برای نشاندادن این مطلب است كه در
دورههای مختلف، همواره تعدادی از افراد به لحاظ اقتصادی شرایط بهتری را برای
كسب آموزشها و مهارتهای هنری نسبت به دیگران داشتهاند. اگرچه در دوران معاصر
كه حمایت دولتی از هنرها افزایش زیادی یافته است، ممكن است این عامل اهمیت
كمتری داشته باشد.
نقش اقتصادی نگارخانهها
نكتهی دیگری كه در رابطهی میان هنر و اقتصاد قابلذكر است، نقشی
است كه نگارخانهها و موزهدارها، كه به طور سنتی جایگاه عرضهی آثار هنریاند،
در فرآیند هنری دارند. از زمانی كه وسایل ارتباط جمعی تودهای همچون رادیو،
تلویزیون، سینما و مطبوعات به انحاء مختلف حامل و نمایشگر آثار هنری شدند، نگارخانهها
و موزهها روند تبدیلشدن به اماكنی برای مخاطبان خاص هنر را آغاز كردند. همچنان
كه با ظهور تلویزیون برای مدتی مخاطبهای سینماها كم شدند، وسایل ارتباط جمعی
نیز بهطوركلی موجب كاهش اقبال عمومی به نگارخانهها و موزهها شدند. اگرچه
سینما برای برگرداندن مخاطبان به اقدامات متنوعی متوسل شد و در این اقدامات
نیز موفق گردید، اما صاحبان موزهها و نگارخانهها، هنرمندان و مخاطبان خاص آنها
كاركرد این اماكن را به نحوی تغییر دادند كه اتفاقاً با حذف مردم عادی، پایگاه
اجتماعی بالاتری برای مراجعان آنها فراهم آورند و از این راه با استهلاك كمتر
به درآمدهای بیشتری دست یابند.
كاری كه سینمای تجاری كرد عبارت بود از آوردن
رنگ، پردهی عریض، جلوههای ویژهی بصری و صدای فراگیر و ستارهسازی و ساخت
سالنهای مجلل و راحت سینما با امكانات رفاهی زیاد و همینطور همكاری با تلویزیون
برای ساختن فیلمهای تلویزیونی. با این اقدامات، مردم بار دیگر به سینما روی
آوردند، اگرچه در كنار آن تلویزیون را نیز حفظ كردند. دلیل سینما برای وابستگی
شدیدش به مخاطب عام یك دلیل كاملاً اقتصادی است. مخاطب سینما با پرداخت پول
بلیت، نه تنها سرمایهی عظیم فیلم را به آن برمیگرداند، بلكه سود سازندگان
فیلم را نیز تضمین مینماید. پس هر چه تعداد مخاطب فیلم بیشتر، تضمین سودآوری
سینما نیز بیشتر خواهد بود. بدینترتیب سینما وابسته به مخاطب عام است.
اما با گسترش وسایل ارتباط جمعی كه در كنار
اطلاعرسانی، با ایفای نقشهای تفریحی و سرگرمی خود وظیفهی عظیم سرگرمكردن
مردم را نیز بر عهده دارند و ذائقهی مردم عادی را در جهت خشنودی از محتویات
این رسانهها، به قول آدورنو، استاندارد كردهاند، موزهها و نگارخانهها از جانب
مخاطب عام مورد غفلت قرار گرفتند. نخبگان فرهنگی، هنرمندان و مخاطبان خاص هنرها
یعنی منتقدان و معاملهگران هنر نیز میدان را برای بهعهدهگرفتن نقشی تازه
مهیا دیدند.
در این میدان جدید، قشر مرفه جامعه كه همچون
دورهی حمایت خصوصی از هنرها، تملك آثار هنری بزرگ را نشانهی برتری خود از
سایر اقشار جامعه میبیند و آنقدر هم دارایی دارد كه برای هنر خرج كند و خللی
در زندگیاش وارد نشود، تبدیل میشود به مخاطب خاص هنر؛ مخاطبی كه اگر خود زیبایی
یك اثر را درك نمیكند، ولی به گفتههای منتقدان بزرگ هنر، موزهداران و نگارخانهداران
و همچنین به تاریخ كه نامهایی از هنرمندان را ماندگار كرده است، اعتماد میكند
و با پرداخت هزینههای سرسامآور چندمیلیوندلاری زیباییهای هنری را از آن خود
كرده و پایگاه اجتماعی خود را در برابر دیگران ارتقا میبخشد.
در این میان، موزهداران، منتقدان، واسطهها
و معاملهگران هنری به سودهای سرشار دست مییابند و همین مخاطبهای به لحاظ
تعداد كم، اما به لحاظ توان سودآوری بسیار زیاد، انگیزهای میشود برای ادامهی
این نظام. جالبتر اینكه با جداكردن هنرهای زیبا از هنرهای مردمپسند و لحاظكردن
سینما در زمرهی دومی و نقاشی و مجسمهسازی در زمرهی اولی، دو نوع مخاطب خاص
و عام هم تعریف شده است كه به لحاظ ارزش زیباییشناختی كاملاً از هم متمایز
هستند. و صدالبته پایگاه اجتماعی بالاتر نزد اهالی فرهنگ از آن هنرهای زیبا
و نه مردمپسند، و از آن هنرمندان بزرگ و نه معمولی، و از آن مخاطبهای خاص
(شامل منتقدان، فروشندگان و خریداران آثار هنری بزرگ) و نه مخاطب عام است؛
تقسیمبندیای كه به نظر كاملاً زیباییشناختی و فارغ از تأثیرات اجتماعی و
اقتصادی میآید، اما در بطن خود از ملاحظات اقتصادی آكنده است. كافی است به
مبالغ كلانی كه برای تابلوهای نقاشی نقاشان بزرگ دنیا در موزهها و نمایشگاههای
هنری پرداخت میشود، نیمنگاهی بیندازیم تا این نكته آشكار گردد.
لازم به توضیح است كه این نكته به منزلهی
نفی اهمیت اجتماعی هنرهای زیبا و یا پذیرش بیچونوچرای هنرهای مردمپسند نمیباشد.
هنرهای زیبا اگر محصول هنرمندی باشند كه با توضیحاتی كه در بالا داده شد علاوه
بر برخورداری از شرایط مناسب اجتماعی و همچنین داشتن درك درستی از جامعه و
روابط و گروههای اجتماعی، از استعداد ذاتی آفرینش هنری نیز برخوردار است، میتوانند
نقش تعیینكنندهای در گسترش آگاهیهای اجتماعی و درك متقابل انسانها داشته
باشند، ولی با محبوسشدن در موزهها و محدودشدن به مخاطب خاص كه نفع اقتصادی
موزهداران را تضمین میكند، از كاركرد اصلی اجتماعیاشان یعنی ایجاد ارتباط
با مخاطب بالقوه محروم میشوند.
تفسیر هنر
با توجه به تأكید بر نقش عوامل اقتصادی در هنر، آیا تفسیر و درك
آثار هنری بدون توجه به رابطه با عوامل اقتصادی ممكن است؟ تفسیر هنر تا چه
اندازه تحتتأثیر یادگیریهای اجتماعی است؟ اساساً منابع خوانش تفسیرگر هنر كداماند؟
گفته شد كه یكی از اهداف مهم جامعهشناسی هنر شناخت جامعه از
طریق مطالعهی هنر آن است. بنابراین، همانطور كه جامعه صرفاً از عوامل اقتصادی
تشكیل نشده و عوامل متعدد دیگری در آن در كار تغییر و تحول است، تفسیر آثار
هنری كه بازتاب جوامع معاصر خود تلقی میشود نیز نمیتواند تنها بر تفسیر اقتصادی
متكی باشد، اگرچه در صورت لزوم میتوان بدان توجه نمود. بهطوركلی منابع خوانش
تفسیرگر به دو دستهی هنری و اجتماعی قابل تقسیمبندی است. منابع هنری یعنی
متونی كه در ارتباط با هنر موردنظر وجود دارند. این متون میتوانند شامل آثار
هنری و نظریهپردازیهای هنری كه قراردادهای زیباییشناختی و سبكها و مضامین
هنری را بیان میكنند باشند. همچنین در زمرهی منابع هنری میتوان از استعداد
و توانایی هنری منتقدان و شناخت آنها از ابزارهای هنری نام برد. بسیاری از
هنرمندان و منتقدان تصور میكنند كه اگر به این دسته از منابع برای خوانش
آثار هنری محدود شویم، میتوانیم بیطرفی را رعایت كرده و نظریاتی تخصصی و
صرفاً هنری بدهیم كه از اعتبار بالایی برخوردار باشد.
این تصور اشتباه است، زیرا نه هنرمند از تأثیرات
محیط اجتماعی پیرامون خود آزاد است، و نه منتقد میتواند در خلأ به تفسیر آثار
هنری بپردازد و خود را از محدودیتهایی كه ساخت اجتماعی برای افراد اجتماع ایجاد
میكند رها سازد. بنابراین، منابع اجتماعی، آگاهانه یا ناخودآگاه، هم در خوانش
و تفسیر آنها به كار گرفته میشوند، و هم ماهیت خود نقد و تفسیر را نیز تعیین
مینمایند. منابع اجتماعی شامل نوع و ماهیت جامعه بهطوركلی، نهادهای اجتماعی،
گروههای اجتماعی، ایدئولوژیهای موجود و ایدئولوژی غالب، وضعیت اقتصادی و نوع
رابطهی هنرمند با نهادهای اقتصادی و مانند آن میشود.
به هنگام نقد و تفسیر آثار هنری، منتقد كه خود
به لحاظ تاریخ زندگی، نوع خانواده، روابط گروهی و حرفهای، روابط سیاسی
و میزان آگاهیهای اجتماعی و عقاید و ارزشهای مورد قبولش، در موقعیت مشخصی
در ساخت اجتماعی قرار دارد، از همان دیدگاه خاص خود به اثر نگاه میكند و آن
را تحلیل مینماید. اثر نیز محصول كار هنرمندی است كه دیدگاهش حاصل تركیب دیگری
از عوامل در موقعیت مشخصی در ساخت اجتماعی است. این منبع جامعهشناختی، كه
در مورد هنرمندان گذشته به صورت مكتوب وجود دارد و در مورد هنرمندان امروزی
نیز تا حدی قابلمشاهده است، از جانب منتقد برای خوانش اثر مورد استفاده قرار
میگیرد.
تأثیر هنر بر جامعه
با توجه به تأثیر عوامل اقتصادی در رابطهی میان نظامهای حمایتی
و هنرمندان بر تولید و یا آفرینش هنری، این سؤال مطرح میشود كه اگر هنر خود
متأثر از شرایط اجتماعی (در اینجا حامیان اقتصادی هنر) است، آیا توان دگرگونكنندگی
جامعه و تأثیرگذاری بر آن را خواهد داشت؟ به عبارت دیگر، بر اساس چه سازوكاری
اثر هنریای كه در نتیجهی تأثیر عوامل اجتماعی شكل گرفته است، میتواند بر
اجتماع تأثیر بگذارد؟
دو تئوری عمده دربارهی رابطهی میان هنر و جامعه عبارتاند از
تئوریهای بازتاب و شكلدهی. تئوری بازتاب مبتنی بر این تفكر است كه آثار
هنری همانند آینهای جامعهی معاصر خود را بازتاب میدهند. البته همانطور كه
آینه تنها بخشی از واقعیت گزینششدهی موردنظر را در چهارچوب قاب خویش بازمیتاباند،
آثار هنری نیز بخشی از جامعه را به نمایش میگذارند. همچنین همانطور كه همهی
آینهها تخت نیستند كه شیئی بیرونی را دقیقاً همانطور كه هست نشان دهند، آثار
هنری نیز به تناسب تواناییها و ارزشها و معیارهای هنرمندی ممكن است به میزانهای
متفاوتی واقعیت را به نمایش بگذارند یا از آن انحراف حاصل نمایند.
بر اساس این تئوری، هنرها واقعیت را به رمز
برمیگردانند و آنچه را در جامعه وجود دارد به صورتی نمادین و رمزگونه به نمایش
میگذارند. بنابراین شكل هنر بر اساس قواعد زیباییشناختی و محتوای آن منبعث
از جامعه است. این محتوا ارزشها و اعتقادات و بهطوركلی ایدئولوژی را شامل
میشود.
اما تئوری شكلدهی مبتنی بر این باور است كه
هنرها در مرتبهای بالاتر از جامعه قرار دارند و هنرمند با ارائهی ارزشها و ایدئولوژیهای
جدید در اثرش، آنها را در جامعه طرح و نهادینه میكند. بنابراین بسیاری از تغییرات
ارزشی و رفتاری در جوامع مختلف تحتتأثیر آثار هنری رخ میدهند.
اما در تحقیقی نشان دادهام كه هنرها هر دو
نقش گفتهشده را ایفا مینمایند (راودراد، 1380). یعنی از یك سو، تحتتأثیر ساختارهای
اجتماعی زمینهای خود هستند و از سوی دیگر از آن ساختارها فراتر رفته و تغییراتی
را پیشنهاد میكنند كه در درازمدت میتواند مؤثر باشد. بنابراین، در پاسخ به این
سؤال كه هنرها بر اساس چه سازوكاری بر جامعه اثر میگذارند، میتوان گفت كه
با سازوكار استفاده از قواعد زیباییشناختی به این كار مبادرت میورزند.
در توضیح این نكته باید توجه كرد كه شیوهی
ارتباط هنر با انسان یك شیوهی غیرمستقیم است كه بیش از اینكه بر عقل و
منطق تكیه داشته باشد، بر بیان و دریافت احساس متكی است. در حقیقت، دریافت
هنری نوعی دریافت بیواسطه است كه بدون گذشتن از صافی استدلال و استنباط
عقلانی، مستقیماً بر احساس مخاطب عرضه میشود و آن را متأثر میسازد. اگرچه گاه
مخاطب خاص دربارهی این احساس و علت بهوجودآمدن آن فكر میكند و برای پاسخدادن
به سؤالش اثر هنری را تحلیل مینماید، اما مخاطب عام بهطورمعمول صرفاً این
احساس را تجربه كرده و از آن گذر میكند.
همین شیوهی تجربهی بیواسطهی اثر هنری است
كه به آن توانایی اثرگذاری خاص خود را میدهد. همانطور كه در مورد تئوری بازتاب
گفته شد، و البته بسیاری از جامعهشناسان كلاسیك هنر سخت به این تئوری پایبند
هستند، اثر هنری واقعیت جامعهی معاصر خود را بازتاب میدهد. اما این بازتاب
ساده نیست بلكه در لفاف قراردادها و رمزهای زیباییشناختی انجام میگیرد كه
خود موجب تغییرشكل آن میگردد. همچنین برای دریافت اثر، مخاطب نیز ناچار آن
را رمزگشایی میكند و بسته به میزان آگاهیهای اجتماعی و تواناییهای زیباییشناختی،
این رمزگشاییها به میزانها و اشكال متفاوتی از درك واقعیت مستتر در اثر توسط
مخاطب، منتهی میشود.
بنابراین، اثرگذاری هنر بسته به چگونگی دریافت
مخاطب از آن متفاوت میشود؛ اگرچه چون درهرحال دریافتی صورت گرفته است، تأثیر
هم حاصل شده است. اما این تأثیر ضرورتاً همان چیزی نخواهد بود كه مراد هنرمند
بوده است.
نكتهای كه لازم است در این رابطه بدان توجه
شود نقش نوع نمادهای موجود در آثار هنری در تعیین میزان تأثیرگذاری آنهاست.
نمادهایی كه در خلق آثار هنری به كار میروند، بهطوركلی به دو دستهی عام
و خاص قابلتقسیماند. نمادهای عام آنهایی هستند كه توسط اكثریت مردم بهآسانی
قابلدرك هستند و مفاهیم و معانی واحد و یا نزدیك به هم را تداعی مینمایند؛
مانند نماد پرچم كه نشانهی یك كشور است. اما نمادهای خاص آنهایی هستند كه
برای دركشان نیاز به آموزش وجود دارد، مانند علائم راهنماییورانندگی و یا نمادهای
خاص یك هنرمند كه با استفاده از آنها سبك ویژهی خود را نشان میدهد. در این
مورد آخر، مثلاً آشنایی با سبك آن هنرمند خاص به درك بهتر نمادهای موجود در
آثارش یاری میرساند.
با این توضیح، میتوان گفت احتمال اینكه
تأثیرگذاری آن دسته از آثار هنری كه بیشتر از نمادهای عام استفاده مینمایند،
یكدستی بیشتری در ارتباط با مخاطب داشته باشد بیشتر است و بنابراین هنگامی
كه در چنین آثاری ارزشها و هنجارهای جامعه مورد چالش قرار میگیرند، نقد میشوند
و یا تثبیت میشوند، میتوان گفت بیشتر از سایر آثار بر مخاطب تأثیر میگذارند.
این آثار تحت تأثیر همان جامعهای كه آن را
به تصویر كشیدهاند به وجود آمدهاند، كه مؤید تئوری بازتاب است، اما با استفاده
از توانایی رمزگذاری واقعیت و زبان هنری و همین طور با استفاده از ایجاد ارتباط
بیواسطه با مخاطب قادر خواهند بود این جامعه را ارزیابی كنند و با بیان ضعفها
و نقصانها، مخاطب را به سمت تغییر آن سوق دهند؛ یعنی نقش شكلدهی داشته باشند.
هنر خود نوعی از آگاهی و شناخت است؛ آگاهی
و شناختی كه در درجهی اول هنرمند در ارتباط بیواسطهی خود با جهان به دست
میآورد و در مرحلهی دوم با بیان هنریاش میخواهد آن را به مخاطب عرضه نماید.
پس آثار هنری بخشی از آگاهی مخاطب را میسازند. حال سؤال این است كه این
آگاهی تا چه اندازه معتبر و قابلاعتماد است؟ پاسخ این است كه آگاهی و شناخت
هنرمند از جامعه و جهان پیرامون میتواند سطحی، خام، یكبعدی و كاملاً فردی
و یا برعكس عمیق و مبتنی بر شناخت درست وی از موقعیت خود و گروه اجتماعیاش
(در سطوح مختلف گروه، طبقه و ملت) و رابطهی آن با سایر گروهها و بهطوركلی
ساختار اجتماعی باشد.
در هر دو صورت یك نوع آگاهی از طریق اثر هنری
منتقل میشود. اما در مورد اول چون آگاهی فردی و جزئی است، مخاطبهای كمتری
میتوانند با آن ارتباط برقرار كنند و بنابراین تأثیر كمتری هم خواهد داشت.
در حالی كه در مورد دوم، مخاطبهای بیشتری میتوانند با اثر احساس یگانگی كنند
و تحتتأثیر آن قرار گیرند. چنین اثری حاوی عصارهی تجربهی مشترك مخاطبهای
بیشماری است كه به همین دلیل به خوبی میتوانند با آن ارتباط برقرار كنند.
طبیعی است كه چنین اثری تأثیرگذاری بیشتری هم داشته باشد. بنابراین درست
است كه آثار هنری و هنرمندان خود متأثر از جامعه هستند، ولی به دلایل فوق،
به نوبهی خود میتوانند بر جامعه مؤثر باشند.
ملاحظه میشود كه تأثیرات اقتصادی حامیان هنر
تنها بر شرایط تولید و آفرینش هنری وارد میشود و چنانچه هنرمند ویژگیهای یك
هنرمند بزرگ را، كه در بحث تعریف هنر بدان اشاره شد، داشته باشد، قادر خواهد
بود با تمسك به قراردادهای زیباییشناختی و نمادها و رمزهای هنری و با تكیه
بر شناخت عمیق خود از موقعیت اجتماعی، هر چه بیشتر از تأثیر و نفوذ حامیان اقتصادی
دور شود و شناخت هنری مبتنی بر كشف و شهود خود را به مخاطب هنر عرضه نماید.
اما نكتهای كه باید به خاطر داشت این است
كه هیچگاه نمیتوان پیشبینی كرد كه تأثیر یك اثر هنری یا دستهای از آثار
و یا سبك خاصی در هنر چه خواهد بود. حتی نمیتوان همواره انتظار داشت كه اهداف
موردنظر هنرمند و یا حامیان هنر از طریق آثار هنری قابلدستیابی باشد. دلیل این
امر هم این است كه هنرمند در جامعه به سر میبرد و سایر عوامل اجتماعی همواره
در كنار هنر دستاندركار فرآیند همیشگی تأثیر و تأثر هستند؛ عواملی كه دخالت آنها
به صورتی غیرقابلپیشبینی میتواند برنامهریزیها را دگرگون كرده و نتایج متفاوت
و گاه كاملاً متضادی به دست دهد. بدینگونه هنرمندان، حامیان هنر و سیاستگذاران
فرهنگی در هر جامعه میتوانند اهدافی را برای عرصهی هنر دنبال نمایند و برای
رسیدن به آن برنامهریزی و تلاش كنند، اما این بدان معنی نیست كه همواره
به نتایج دلخواه خواهند رسید. اگر منظور از تأثیرگذاری هنر بر جامعه رسیدن به
اهداف ازپیشتعیینشده باشد، باید گفت هیچ تضمینی در این جهت وجود ندارد.
یك سؤال اشتباه
شاید برخی تصور نمایند كه میتوان با شناخت جامعهشناسانهی هنر،
روی فرآیند هنرآفرینی تأثیر گذاشت و آن را بهبود بخشید. این تصور به صورت این
سؤال رخ مینماید كه نتایج علم جامعهشناسی هنر چه تأثیری بر خود هنر دارد؟
همانطور كه گفته شد، هدف جامعهشناسی هنر همانند علوم دیگر اجتماعی بهدستآوردن
شناخت بهتری از جامعه در سطوح مختلف كلان، متوسط و خرد، و همینطور در دو حالت
ایستا و پویاست. جامعهشناسی هنر میخواهد از طریق شناخت هنرها و كشف رابطهی
میان آنها و جامعه به این هدف برسد. بنابراین نتایج علم جامعهشناسی هنر
بر انسان و افزایش آگاهیها و شناخت او تأثیر دارد، نه بر هنر. هنر عرصهای مستقل
است كه با جامعه در تعامل است و همانطور كه از جامعه تأثیر میپذیرد، بر آن
اثر نیز میگذارد. میتوان گفت جامعه بر هنر اثر میگذارد ولی اینكه نتایج علم
جامعهشناسی هنر اثری بر خود هنر داشته باشد، محل تردید است.
اما نكتهی ظریفی كه در این میان وجود دارد
این است كه آموزش هنر میتواند از یافتههای جامعهشناسی بهره گیرد. در توضیح
این مطلب میتوان گفت برای اینكه كسی هنرمند شود باید استعداد هنری داشته
باشد و همچنین شرایط اجتماعی، مناسب شكوفاشدن آن استعداد باشد. همانطور كه
در بالا گفته شد، یكی از این شرایط آموزش هنر است. اما اینكه این آموزش چگونه
میتواند از یافتههای جامعهشناسی بهره گیرد برمیگردد به ویژگی هنرمند. گفته
شد كه هنرمند میتواند واقعیت را به صورت سطحی و خام بفهمد، یا عمیق و كامل.
بنابراین درك مناسب و كامل هنرمند از جهان، واقعیت اجتماعی و شرایط مختلف
آن میتواند در خلق اثر هنری با محتوای غنیتر مؤثر افتد.
جامعهشناسی و یافتههای آن، همانند علوم دیگر،
میتواند شرایط مناسبی را برای درك بهتر واقعیت برای هنرمند فراهم آورد؛ واقعیتی
كه وی به صورت رمزآلود و نمادین در آثارش منعكس خواهد كرد. از این نظر، میتوان
گفت آموزش جامعهشناسی در كنار آموزشهای هنری، به عنوان یكی از عوامل اجتماعی
مؤثر بر هنرمندشدن افراد میتواند مورد توجه قرار گیرد؛ اگرچه نهادهای اجتماعی،
خانواده، طبقه اجتماعیـ اقتصادی هنرمند، ارتباطات میانفردی و عواملی مانند
آن در اینكه فردی اصلاً به مرحلهی آموزش برسد، نقش تعیینكنندهی خود را
ایفا مینمایند.
نتیجهگیری
در این مقاله، با اشاره به برخی تأثیرات اقتصادی در هنر نشان
داده شد كه بر خلاف تصور رایج هنرمندان و هنرشناسان، هنر امری صرفاً متعالی
و فارغ از دغدغههای حیات مادی اجتماعی نیست؛ اگرچه به نظر میرسد كه هنرمندان
نسبت به سایر افراد جامعه وابستگی كمتری به نهادهای مادی جامعه داشته باشند.
اما با بحث نظامهای حمایتی و همچنین روش مواجههی رسانهها، نهادهای آموزشی
و منتقدان و مفسران هنر، و همچنین كسانی كه در قالب نگارخانهها و موزهها از
منافع مادی آثار هنری منتفع میشوند، نشان داده شد كه هنر در هر دورهای، خواسته
یا ناخواسته، از ملاحظات اقتصادی آكنده است. تنها تفاوت میان هنرمندان و سایر
اقشار جامعه از این نظر این است كه در مورد اول، این وابستگی به عوامل اقتصادی
در درجهی اول آشكارا به چشم نمیآید و درك آن نیاز به تعمق بیشتر دارد. البته
در برخی موارد، مثل مورد حمایت دولتی از هنرها، همانگونه كه گفته شد، این
وابستگی كاملاً آشكار است.
اما این گفته به معنای آن نیست كه عوامل
اقتصادی به طور انحصاری در هنرآفرینی و همچنین ایجاد سبكها و مضامین هنری نقش
تعیینكننده دارند. اولاً دیدگاهی كه به یك عامل مسلط در تحولات اجتماعی كوچك
و بزرگ در جامعه اعتقاد دارد، سالهاست كه در جامعهشناسی رد شده است زیرا جامعهشناسان
مشاهده كردهاند كه همواره عوامل چندی در كنار هم موجب تغییرات میشوند. این
عوامل دیگر كه تأثیرات آنها ضرروتاً در مورد هنر نیز پذیرفته است، موضوع بحث
این مقاله نبوده و سعی شده است كه صرفاً نقش عوامل اقتصادی توضیح داده
شود. ثانیاً، نكتهی مهمی كه باید بدان توجه داشت این است كه تأثیرات اقتصادی
یادشده بیش از هر چیز جنبهی ساختاری دارد و فارغ از خواست آگاهانهی خود هنرمندان
است. از این نظر، هنرمندان نیز در این گفته كه معمولاً از جانب ایشان بیان
میشود، محق هستند كه هنرآفرینی آنها فارغ از قصد انتفاع مادی است كه در این
صورت مشاغل دیگر گاه بسیار سودآورترند.
با بازگشت به هدف اصلی جامعهشناسی هنر، یعنی
كشف رابطهی میان هنر و جامعه، و هدف فرعی مهم آن، یعنی آشكاركردن تأثیرات
اجتماعی بر هنر كه غالباً از طریق ساختهای اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی
و در یك عبارت از طریق شرایط وجودی دنیای هنر اعمال میشوند، در پایان این
مقاله تأكید میشود كه ساختهای اقتصادی به اندازهی سهم خود در این تأثیرگذاری
باید در مباحث جامعهشناسی هنر جدی گرفته شوند؛ كاری كه تا به امروز كمتر صورت
گرفته است.
یادداشتها
* مقالهی دكتر راودراد در واقع پاسخی
است به پرسشهای بیناب ، طبق خواست مؤكد ایشان، بیناب صرفاً به جز یكسانسازی
رسمالخط، در شیوهی نگارش ایشان تغییری نداده است.
منابع:
راودراد، اعظم، «تبیین فیلم و جامعه»، فارابی
، ش 34، (1378).
راودراد، اعظم، «تغییرات نقش زن در جامعه و
تلویزیون»، پژوهش زنان ، فصلنامه مركز مطالعات و تحقیقات زنان، (دانشگاه تهران،
1380).
راودراد، اعظم، نظریههای جامعهشناسی هنر و
ادبیات (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1382).
راودراد، اعظم، «تعریف جامعهشناسانهی هنر»
مقالهی ارائهشده در هماندیشی جامعهشناسی هنر (فرهنگستان هنر، آذر ماه
1383).
ولف، جانت، تولید اجتماعی هنر ، ترجمهی نیره
توكلی (تهران: نشر مركز، 1367).
Alexander, Victoria:
Sociology of the Arts : Exploring Fine and Popular Form s (Malden, MA, Oxford,
Melbourne & Berlin: (Blackwell Publishing, 2003).