هنر اسلامی از دیدگاه آیت الله شهید مطهری ( بخش اول )

هنر اسلامی از دیدگاه آیت الله شهید مطهری

استاد مطهري يك فيلسوف صدرايي است، اما نگاه و تحليل او از زيبايي و هنر صرفاً مبتني بر مشرب فلسفي نيست بلكه در كنار تحليل هاي فلسفي مبتني بر عقل فلسفي، به قرآن ـ به مثابه كلام الهي ـ و اخبار و روايات معصومين نيز تكيه مي كند.

زيبايي چيست؟

از ديدگاه شهيد مطهري زيبايي را نمي توان تعريف كرد. به تعبير ايشان زيبايي «مما يدرك و لا يوصف» است؛ درك مي شود اما توصيف نمي شود. او با نقد نظر افلاطون كه زيبايي را قابل تعريف مي داند مي گويد: «افلاطون براي زيبايي تعريفي كرده است كه اولاً معلوم نيست تعريف درستي باشد و ثانياً، بر فرض درست بودن، تعريف كاملي نيست. او گفته است زيبايي عبارت است از هماهنگي اجزاء با كل. اگر كل و مجموعه اي داراي اجزاء متناسب باشد زيباست». مطهري در نقد نظر افلاطون ادامه مي دهد: «بر فرض كه اين تعريف صحيح باشد، خود تناسب يك تعريف خاصي است و نمي توان در زيبايي ها بيان كرد كه آن چيست. مثلاً در آب به نسبت معيني اكسيژن و هيدروژن وجود دارد در حالي كه در زيبايي نمي توانيم اندازه و نسبتي را معين كنيم.مطهري معتقد است: «اگر خواسته باشيم حقيقتي را درك كنيم ضرورتي ندارد كه آن را بدانيم و تعريف كنيم». فلاسفه غالباً در تعريف بعضي از مفاهيم و حقايق بنيادين ـ مانند عدالت، علم و غيره ـ اظهار عجز كرده اند و شايد اين مسأله سبب شده كه بعضي مانند مطهري، وينگنشتاين و غيره معتقد باشند كه درك انسان از هر گونه حقيقت لزوماً به معناي توانايي انسان در تعريف آن نيست.

 

 

 

آيا زيبايي در عالم خارج وجود دارد؟

بعضي از فلاسفه مانند بندتو كروچه معتقدند كه اصولاً زيبايي به مثابه يك حقيقت مستقل از انسان وجود خارجي ندارد، بلكه تفسير انسان نسبت به هستي است كه سبب مي شود چيزي زيبا يا زشت تلقي شود و به همين دليل است كه انسان ها درك مشتركي از زيبايي و زشتي ها ندارند، بعضي از انسان ها چيزهايي را زيبا مي دانند و بعضي ديگر همان چيزها را زشت و ناپسند مي شمارند. كروچه معتقد است زيبايي صفت ذاتي اشياء نيست بلكه در نفس بيننده است زيرا نتيجه ي فعاليت روحي كسي است كه زيبايي را به اشياء نسبت مي دهد يا در اشياء كشف مي كند. براي كسي كه قادر به اين كشف باشد زيبايي همه جا يافت مي شود و پيدا كردن آن عبارت از هنر است. شهيد مطهري علي رغم اين ديدگاه ها معتقد است كه «شكي در وجود زيبايي نيست، قدر مسلم در خارج چيزي به نام «زيبايي» وجود دارد ـ خواه انسان زيبايي او را درك كند خواه نكند ـ مانند خيلي چيزهاي ديگري كه در عالم وجود دارد». محمدتقي جعفري در كتاب زيبايي و هنر از ديدگاه اسلام به تفصيل راجع به اين دو ديدگاه صحبت كرده است.(6) به اجمال مي توان گفت كه دو نظريه در اين خصوص وجود دارد كه عبارت است از: نظريه ي ذهني و نظريه ي بيروني يا عيني. معتقدين به نظريه ي ذهني مدعي اند زيبايي چيزي نيست كه در عالم خارج وجود داشته باشد و بتوان آن را با شرايط و موازين معيني تعريف كرد، بلكه كيفيتي است كه ذهن انسان در برابر بعضي محسوسات از خود ايجاد مي كنند. به قول كروچه زيبايي يك فعاليت روحي صاحب حس است نه صفت شيء محسوس. دسته ي ديگر معتقدند زيبايي يكي از صفات عيني موجودات است و ذهن انسان به كمك قواعد و اصول معيني آن را درك مي كند، همان طور كه معلومات ديگر را هم بر حسب قوانين مربوط به آنها درك مي كند.

 

 

انواع زيبايي

مرحوم مطهري زيبايي ها را به زيبايي هاي محسوس، معقول و معنوي تقسيم مي كند و اين نوع تقسيم بندي را از قرآن اخذ مي كند. او به مصداق آيات شريفه ي 6 سوره ي نحل، آيه ي 7 سوره ي حجرات، زيبايي هاي طبيعي را به مثابه زيبايي هاي محسوس و ملكات اخلاقي (مانند صبر جميل، عفو جميل) و هجرت زيبا را به عنوان زيبايي هاي معقول قلمداد كرده است.

بعضي از انديشمندان زيبايي ها را اولاً منحصر به زيبايي هاي طبيعي و محسوس مي دانند، ثانياً آنها را تابعي از غرايز انساني تلقي كرده اند. مسلماً اين تلقي از زيبايي نمي تواند پاسخ گوي تمام كيفياتي باشد كه در انسان موجد احساسات زيبايي¬شناختي مي شوند. زيبايي هاي سپيده دم، طلوع آفتاب، شفق، گل ها و غيره كه موجد حظ زيبايي شناسي مي شوند ناشي از غريزه ي جنسي نيستند و فارغ از كنش هاي جنسي اند. مطهري بين زيبايي و خوب يك رابطه برقرار مي كند و معتقد است «اساساً خوب در هر حس، زيبايي آن حس است، خوب در چشم زيبايي در چشم است. خوب در گوش، زيبايي در گوش است. خوب در لامسه، زيبايي در لامسه است. خوب در ذائقه، زيبايي در ذائقه است و خوب در شامه، زيبايي در شامه است».(10) در همين ارتباط مي توان تمامي حواس انساني را مدرك نوع خاصي از زيبايي مي داند. دست كشيدن روي يك سطح صاف و صيقلي مانند مرمر موجد حظ زيبايي¬شناختي است، بنابراين ديدن و لمس كردن توأمان مجسمه ي داود، اثر ميكل آنژ، چنان سطحي از درك زيبايي را متبادر مي كند كه ديدن صرف قادر به آن نيست.

در ميان فلاسفه و انديشمندان غربي افرادي يافت مي شوند كه به زيبايي هاي غيرمحسوس نيز معتقدند، اما عمده ي تاريخ هنر اروپا پيرامون بازآفريني زيبايي محسوس كه همان زيبايي طبيعي باشد شكل گرفته است.(11) نظريه ي افلاطون و ارسطو كه هنر را محاكات طبيعت مي دانستند بر سراسر تاريخ هنر غرب سايه افكنده است. حتي به اعتقاد من هنر مدرن اروپا كه از ربع آخر قرن 19 آغاز مي شود و تقريباً تمام قرن 20 را پوشش مي دهد علي رغم بعضي ديدگاه ها كه آن را انقطاع در سير تاريخي هنر غرب مي دانند، بر ديدگاه هاي فلسفه ي هنر يونان و محاكات استوار است و هنري طبيعت گراست.

در نگاه محسوس گرا، هنرمند در حد تكنسيني كه هدفش انعكاس عالم خارجي و كپي برداري از آن است تنزل مي يابد. در نظر افلاطون از آنجا كه كل عالم محسوس سايه اي از حقيقت است و هنرمندان از عالم محسوس كه خود سايه است تقليد مي كنند، كار هنرمند تقليد از تقليد است و از اين رو فاقد ارزش ويژه است و بدين دليل در آرمان شهر افلاطون هنرمندان جاي ندارند. او هنرمندان را تا دروازه ي مدينه ي فاضله بدرقه مي كند و آنها را اخراج مي كند. به زعم افلاطون همه ي اشياء مخلوق به يك معنا، تقليدات صور نوعيه يا «صور» جاودان شان اند. چنين مي نمايد كه افلاطون نقاشي ها و اشعار نمايشي و آوازها را به معناي دقيق تقليدات مي نامد، بدين معني كه آنها صورت هاي محسوس اند و از همين جاست كه هنرها در مرتبه ي دوم دوري از حقيقت جاي مي گيرند ـ در پايين ترين مرتبه از مراتب چهارگانه ي شناخت ـ (جمهوري، صص 509 ـ 500). افلاطون در كتاب دهم جمهوري مي گويد كه نقاشي تختخواب را تصوير مي كند، نه چنان كه تختخواب هست بلكه چنان كه تختخواب در ظاهر مي نمايد و از اين جاست كه افلاطون نقاشان را در طايفه ي مقلدان قرار مي دهد و آنها را در زمره ي صنعت گران دروغيني مي شمرد كه صناعت اصيلي ندارند بلكه صناعت يا فوت و فني دروغين دارند ـ مانند بزك هايي كه سرخي سلامتي را به ما مي بخشد نه خود سلامتي را.

در نظر مرحوم مطهري منشأ تمام زيبايي ها ـ زيبايي هاي طبيعي يا زيبايي هايي كه توسط انسان آفريده مي شود و او آن را هنر مي نامد ـ خداست و از اين رو برعكس فلاسفه ي يونان كه هنرمند را منعكس كننده ي صرف زيبايي هاي طبيعت مي دانستند شهيد مطهري هنر را محصول و منعكس كننده ي درونيات و روح هنرمند مي داند. اگر هنرمند دروني پاك و مطهر داشته باشد هنر او نيز پاك و مطهر خواهد بود.

بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود

اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش

زيبايي هاي معنوي

در كنار زيبايي هاي محسوس كه ابزار شناخت و درك آن حواس است، استاد مطهري معتقد است يك سلسله زيبايي هاي غيرمحسوس و معنوي نيز وجود دارد كه مدرك آن قوه ي خياليه ي انسان است ـ يعني به صورت هاي ذهني در انسان به وجود مي آيد كه مي توان آنها را احساس يا احساسات نام نهاد. اصولاً مطهري بين حس (حواس) و احساس تفاوت قائل است. حس درك ناشي از ابزار مادي مانند گوش و چشم… است، اما احساسات درك ناشي از قوه ي خياليه و دل است. مثلاً مطهري به فصاحت و بلاغتي كه در كلام شعرا مانند سعدي وجود دارد اشاره دارد. به عقيده ي او تنها صنايع شعري سبب ايجاد زيبايي نمي شود، بلكه «معاني اين الفاظ [نيز] هست كه روح را به سوي خود جذب مي كند».

واقعيت اين است كه اگر صناعات كلامي و موسيقي مكنون در عبارت به تنهايي موجد زيبايي مي شد، تمام اشعار و نثرها به سمت بي معني بودن گرايش پيدا مي كرد و براي شنونده تفاوتي نمي كرد كه شعر يا قطعه ي ادبي زيبا داراي معني و پيامي هم باشد. اتفاقاً با مرور آثار بعضي شعرا، خاصه شعراي معاصر كه كوشيده اند خود را از قراردادهاي دست و پاگير شعر عروضي خلاص كنند، مي بينم كه زيبايي شعر آنها صرفاً به دليل صنايع كلامي مانند قافيه نيست، بلكه محتواي اين آثار است كه به سبب خيال انگيزي در مخاطب و سوق او به دنياي خيالي موجبات زيبايي را فراهم مي كند. اين نوع زيبايي كه به اعتقاد بنده مرهون محتوا و خيال انگيزي آن است در آثار شعرايي چون سهراب سپهري فراوان ديده مي شود. عبارت «صداي پاي آب» به نثر نزديكي بيشتري دارد تا شعر، اما نفوذ و زيبايي آن از بسياري از اشعار به سبك سنتي كه بر صناعت كلامي استوار است بيشتر است.

من خدايي دارم كه در اين نزديكي است

لاي آن شب بوهاست پاي آن كاج بلند….

همان طوركه ديده مي شود جادوي شعر سهراب تنها برگرفته از فنون شعري نيست و محتواي آن كه تصاويري خيال انگيز را مي آفريند و قوه ي خياليه را ارضاء مي كند سبب زيبايي آن شده است. استاد مطهري از زيبايي قرآن و كلام حضرت امير (ع) مثال مي آورد كه گذشته از فصاحت و موسيقي آنها كه سبب زيبايي شده، محتواي آنها نيز به شدت در ايجاد زيبايي دخيل است.

زيبايي هاي معقول:

مطهري معتقد است:

«سلسله زيبايي هايي در اوج حس و قوه ي خياليه ي انسان قرار دارند كه تنها عقل انسان قادر به درك آنهاست. اين زيبايي ها را زيبايي هاي معقول يا حسن عقلي مي نامند. متكلمين شيعه و معتزله و فقهاء شيعه و آن گروه از فقهاء اهل تسنن كه از نظر كلامي معتزله اند به حسن و قبح بعضي از كارها معتقدند و مي گويند كه اساساً كارهاي بشر دو گونه است:

1ـ يك گونه از كارها في حد ذاته زيبا است، جميل و باعظمت است، جاذبه و كشش دارد و عشق و علاقه و حركت ايجاد كرده و ستايش آفرين است.

2ـ گونه ي ديگر كارهاي بشر طبيعي و عادي است و ستايش و تحسين ها را برنمي انگيزد».(16)

ايثار، راست گويي و افعالي از اين دست زيباست و ابزار درك اين نوع زيبايي ها عقل است. در اين ديدگاه عقل در كنار حواس پنج گانه و قوه ي خياليه قرار مي گيرد و مدرك زيبايي است. بر اساس اين منطق تصور ما از هنر و هنرمند نيز با آن تصوري كه در فلسفه ي هنر اروپايي مطرح است تفاوت اساسي پيدا مي كند. همان طور كه خوب را مصادف و مقارن با زيبايي تلقي مي كنيم، انسان خوب با فضايل به مثابه فاعل خوبي ها را نيز مي توان يك هنرمند دانست. البته ريشه ي معنوي هنر (مأخوذ از هونره يا سونر) به معناي مرد خوب كه در ادبيات اوستا وجود دارد دلالت بر تاريخي بودن اين طرز تلقي از هنر مي كند، كه در اين راستا بعضي از مهارت ها مانند كمان داري يا اسب سواري را به عنوان هنر كمان داري يا اسب سواري تلقي مي كردند. شايد به اين دليل باشد كه گروهي، اخلاق را در مقوله جمال و زيبايي مي آورند. اين گروه معتقدند «بايد حس زيبايي را در بشر پرورش داد. بشر اگر زيبايي مكارم اخلاق و اخلاق كريمانه را حس كند دروغ نمي گويد و خيانت نمي كند».

بعضي ها اصولاً قائل به جدايي مقوله ي هنر و اخلاق اند و برخي رابطه ي مستحكمي بين آن دو ايجاد مي كنند. از آنجا كه فعل اخلاقي داراي تأثيراتي است كه به زعم بعضي ها مشابه حس زيباشناختي است، آنها اخلاق را از مقوله ي جمال و زيبايي مي دانند. افلاطون از جمله فلاسفه اي است كه غايت هنر را ارتقاء سطح اخلاقي جامعه مي داند و از اين طريق بين اين دو مقوله ارتباط ايجاد مي كند. او اخلاق را براساس زيبايي معنا كرده و بر اين باور است كه همان حس زيباطلبي انسان را به عدالت خواهي كشانده است.

در نظر افلاطون پايه ي اخلاق بر عدالت قرار دارد، اخلاق مساوي با عدالت است و عدالت مساوي با زيبايي است. او در باب اخلاق مي گويد: انسان در درون خودش كه مجموعه اي از انديشه ها، تمايلات، خواسته ها، اراده ها و تصميم هاست تناسب را حفظ مي كند و روح خود را سالم نگه مي دارد و لذا انسان هايي قابل ستايش اند كه تناسب، توازن و هماهنگي كامل ميان عناصر روحي خود را رعايت كرده اند و روح شان در بالاترين درجه ي زيبايي است.

افلاطون معتقد است فقط سه چيز ارزش دارد: عدالت، زيبايي و حقيقت؛ و مرجع اين سه چيز را خير مي داند. او عدالت را به توازن و تناسب تعريف كرده است توازن و تناسب يعني زيبايي. پس بازگشت عدالت به زيبايي است.(20) افلاطون عدالت را با عينك زيبايي مي بيند. عدالت زيباست، چون منشأ توازن است و ايجاد زيبايي مي كند و بشر به دليل همان حس زيبايي جويي است كه عدالت خواه شده است. اگر انسان بخواهد انسان باشد بايد احساس زيبايي را در خود تقويت كند. افلاطون معتقد است روح انسان از طريق موسيقي تناسب و هماهنگي را مي آموزد و حتي براي پذيرش عدالت آمادگي پيدا مي كند. شهيد مطهري مي نويسد: «همان طور كه انسان وقتي لباسي زيبا مي پوشد زيبا مي شود، وقتي فعل زيبا هم از او صادر مي شود زيبا مي شود».

شب قدر از نگاه شهید مطهری

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین ...

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

حم × و الكتاب المبین × انا انزلناه فى لیلة مباركة انا كنا منذرین × فیها یفرق كل امر حكیم × امرا من عندنا انا كنا مرسلین × رحمة من ربك انه هو السمیع العلیم × رب السموات و الارض و ما بینهما ان كنتم موقنین × لا اله الا هو یحیى و یمیت ربكم و رب ابائكم الاولین. (1- دخان / 1 - 8)
راجع به سه چهار آیه اول این سوره مباركه در جلسه پیش بحث‏شد (1) . آیه اول كلمه «حم‏» بود، آیه دوم «و الكتاب المبین‏» ، آیه سوم و چهارم هم مربوط به نزول قرآن در لیلة القدر و درباره خود لیلة القدر بود. در آیه چهارم مى‏فرماید: «فیها یفرق كل امر حكیم‏» در این شب جدا مى‏شود (تعبیر «جدایى‏» دارد) هر امر حكیمى. نتیجه تدبرهاى مفسرین درباره این آیه مختلف بوده است. بعضى گفته‏اند مقصود این است كه چون در این شب - و در واقع در یكى از این شبهاى لیلة القدر - قرآن نازل شد و به وسیله قرآن كریم دستورها و احكام بیان شد و به طور كلى بیان كردن یك چیز یعنى واضح كردن و روشن كردن و تفصیل دادن آن و در واقع بیرون آوردن آن از حد اجمال و ابهام به مرحله تفصیل و روشنى، پس «در این شب جدا مى‏شود هر امر حكیمى‏» . مقصود از این «امر» یعنى دستورهاى الهى، معارف الهى: این چیزهایى كه به وسیله قرآ بیان شده است در این شب تفصیل داده شد. ولى البته این نظر، نظر صحیحى نیست، چون همین طور كه عرض كردم این نظرها نظر مفسرین است‏به حسب تدبرى كه در آیات كرده‏اند. و بعضى مفسرین دیگر كه این نظر را رد كرده‏اند - و درست هم رد كرده‏اند - گفته‏اند آیه مى‏فرماید د راین شب جدا مى‏شود، تفصیل داده مى‏شود (نه شد).

اگر مقصود همان نزول قرآن و بیان احكام و معارف به وسیله قرآن باشد، همین طور كه فرمود: «انا انزلناه فى لیلة مباركة‏» ما در شب پر بركتى قرآن را فرود آوردیم، بعد هم باید بفرماید: «و در آن شب كه قرآن فرود آمد هر امر حكیمى به وسیله قرآن بیان شد» همین طور كه در مورد نزول قرآن معنى ندارد گفته شود: «در هر شب قدر قرآن نازل مى‏شود» ; قرآن در یك شب قدر نازل شد. پس اگر مقصود از «فیها یفرق كل امر حكیم‏» تفصیل معارف و احكام به وسیله قرآن باشد، باید گفته مى‏شد كه «در آن شب بیان شد» یعنى به صیغه ماضى گفته مى‏شد: «فیها فرق كل امر حكیم‏» در صورتى كه به صیغه مضارع گفته شده است و این از نظر علماى ادب روشن است كه فعل مضارع دلالت‏بر استمرار مى‏كند، یعنى [دلالت مى‏كند بر] یك امر جارى و دائمى كه پیوستگى دارد و همیشه هست، نه یك امرى كه در گذشته بود و قطع شد; یك امرى كه وجود دارد. بنا بر این این آیه مى‏خواهد بفرماید كه در شب قدر چنین چیزى وجود دارد; و خود این آیه هم باز دلیل بر این است كه لیلة القدر همیشه هست، یعنى لیلة القدر مخصوص به یك شب نیست آن طور كه بعضى اهل تسنن گفته ‏اند كه لیلة القدر اختصاص داشت‏به زمان پیغمبر و با فوت رسول اكرم لیلة القدر منتفى شد. معلوم مى‏شود كه چنین چیزى نیست، چون وقتى كه مى‏گوید در این شب به طور استمرار همیشه جریان این است، دلیل بر این است كه خود لیلة القدر هم براى همیشه باقى است نه اینكه از بین رفته است، و بعلاوه معنى ندارد كه لیلة القدر از میان برود، تا زمان پیغمبر هر سال لیلة القدر وجود داشته باشد و بعد از پیغمبر لیلة القدر از بین برود. مثل این است كه بگوییم بعد از پیغمبر ماه رمضان رفت. ماه رمضان، دیگر زمان پیغمبر و غیر زمان پیغمبر ندارد. لیلة القدر شبى از شبهاى ماه رمضان است و همین طور كه ماه رمضان، بودن و نبودنش به بودن و نبودن پیغمبر نیست لیلة القدر هم این گونه است.

پس مقصود از این كه «در این شب تفریق مى‏شود» چیست؟ كلمه «فرق‏» همین چیزى است كه ما مى‏گوییم «تفریق‏» ; یعنى دو چیز را كه اول با هم هستند وقتى از یكدیگر تجزیه كنند و تفصل بدهند، این را مى‏گویند «فرق‏» ; است. این، هم در امور عینى و هم در امور ذهنى و فكرى درست است. اگر شما یك مطلب علمى را كاملا تجزیه كنید و بشكافید این هم باز خودش «فرق‏» و «تفریق‏» و «تفصیل‏» است; و «تفصیل‏» در خود قرآن هم آمده. قرآن كریم مى‏فرماید: « و ان من شى‏ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم‏» (2) هیچ چیزى نیست (این دیگر اختصاص به مساله وحى ندارد، شامل این سنگ و خاك و درخت هم هست، شامل همه چیز هست) هیچ چیزى نیست (با یك لحن قاطع استثنا ناپذیرى) مگر آنكه خزائن آن در دست ماست و ما آن را به اندازه معین و معلوم و حساب شده فرو مى‏فرستیم.

در این تعبیر قرآن همه چیز فرو آمده، از آسمان فرود آمده، حتى زمین هم از آسمان فرود آمده، حتى این آسمان هم از آسمان فرود آمده; نه فقط زمین فرود آمده از آسمان، آسمان هم فرود آمده از آسمان، خاكو آب و باد هوا و آتش و هر چه كه شما در نظر بگیرید امر فرود آمدنى است; یعنى هر چیزى در نزد پروردگار حقیقتى و بلكه حقایقى دارد و خلقتش در این عالم در واقع تنزل و نزول آن حقیقت است، یا به تعبیر دیگر مثل این است كه سایه آن حقیقت در این عالم اسمش مى‏شود «امر مادى‏» ، «امر زمانى‏» ، «امر مكانى‏» .

میرفندرسكى قصیده بسیار عالى حكیمانه عارفانه‏اى دارد كه از شاهكارهاى ادبیات فارسى است (ادبیات به معنى اعم را عرض مى‏كنم، یعنى ادبیاتى كه شامل معنى و معرفت است). این قصیده شرح شده است; قصیده‏اى است كه یك حكیم گفته نه یك شاعرى كه فقط مى‏توانسته الفاظ را سر هم كند; مى‏گوید:
چرخ با این اختران، نغز و خوش و زیباستى صورتى در زیر دارد آنچه در بالاستى
مقصود از «بالا» این آسمان نیست، خود آسمان هم در این منطق باز آن زیرین است; آن یك آسمان فوق آسمان است.
صورت زیرین اگر با نردبان معرفت بر رود بالا همان با اصل خود یكتاستى
این همان معنا و مفهوم «نزول‏» را بیان مى‏كند كه هر چیزى، حتى خود زمین، حتى آسمان از آسمان دیگر نازل شده; اما معنى این «نزول‏» این نیست كه این [شى‏ء] با همین شكل، با همین خصوصیت‏با همین قدر و با همین حد در یك جاى دیگر بوده، آن را از آنجا برداشته‏اند آورده‏اند اینجا; مثل اینكه این آدم در یك جایى بوده، او را از آنجا برداشته‏اند، به یك وسیله‏اى - مثلا با هواپیما - آورده‏اند اینجا گذاشته‏اند; نه، این «نزول‏» همین چیزى است كه در اینجا قرآن از آن تعبیر به «فرق‏» مى‏كند، تفصیل و تجزیه است، (فیها یفرق كل امر حكیم)، فرق و جدایى است.
این تشبیه، ضعیف است ولى باز نسبتا مى‏تواند چیزى را بفهماند: شما خودنویستان را جوهر مى‏كنید. در مخزن این خودنویس شما جوهر زیادى هست. بعد با این خودنویستان شروع مى‏كند به نوشتن، یك نامه مى‏نویسیدى: «حضور مبارك دوست عزیزم جناب آقاى الف ...» اگر از شما بپرسند كه این كلمات چیست؟ مگر غیر از همین جوهرهاست كه روى صفحه كاغذ قرار گرفته؟ اصلا غیر از این جوهر كه چیزى نیست. آیا این جوهر الآن به وجود آمد؟ این جوهر نبود؟ [پاسخ مى‏دهید] چرا بود.
این جوهرها در مخزن كه بود حد نداشت، شكل نداشت، از یكدیگر جدا نبودند، این خصوصیات نبود; این بود كه در آنجا فقط اسمش جوهر بود و بس، ولى وقتى همان جوهر - نه چیز دیگرى - در اینجا مى‏آید حد و شكل و كیفیت مى‏پذیرد، این مى‏شود «حضور» آن مى‏شود «محترم‏» . در اینجا دیگر «محترم‏» غیر از «حضور» است. هیچ وقت انسان «حضور» را با «محترم‏» اشتباه نمى‏كند، چنانكه «الف‏» را با «ب‏» و «ب‏» را با «ج‏» اشتباه نمى‏كند. اینها كه در سابق متحد و یكى بودند و در آنجا اساسا جدایى و چندتایى نبود و وحدت بود، در مرحله نوشتن بر آن كثرت و فرق و جدایى حكمفرما شد. البته با همین مخزن هم مى‏شد شما بجاى «حضور محترم ...»
چیز دیگرى بنویسید و شكل دیگرى به آن بدهید، ولى دست‏شما آمد این شكل را به آن داد.
پس این كلمات را شما در اینجا به وجود آوردید ولى كلمات به یك معنا قبلا وجود داشت اما نه به صورت كلمه و جدایى. این است كه در آنجا به تعبیر قرآن: «احكمت ایاته‏» ، به مرحله احكام وجود داشت، در اینجا به مرحله تفصیل: «كتاب احكمت ایاته ثم فصلت‏» (3) . این دو نزول قرآن بر پیغمبر این طور است. آن دفعه اول كه قرآن بر پیغمبر نازل مى‏شود كه كلمه و حرف و آیه و این حرفها نیست مثل این است كه این خود نویس پر بشود. خودنویس پر مى‏شود اما از حقیقتى پر مى‏شود كه در آن هیچ لفظ و كلمه‏اى نیست. مرحله دوم نزول قرآن آن وقتى است كه هما پرشده‏ها بعد به صورت كلمات و الفاظ در مى‏آید. مولوى یك شعر خیلى عالى در این زمینه دارد (هرچه در این زمنه گفته‏اند از این آیه قرآن بیرون نیست: «و ان من شى‏ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم‏» ) مى‏گوید:
متحد بودیم و یك گوهر همه بى سر و بى پا بدیم آن سر همه
یك گهر بودیم همچون آفتاب بى گره بودیم و صافى همچو اب
چون به صورت آمد آن نور سره تا ابد چون سایه‏هاى كنگره
كنگره ویران كنید از منجنیق تا رود فرق از میان آن فریق
مقصود از «ویران كردن‏» این است كه وقتى شما از آن دید نگاه كنید مى‏بینید همه به یك اصل و یه یك وحدت بر مى‏گردند.
پس این «فیها یفرق كل امر حكیم‏» كه به صورت مضارع و مستقبل آمده و یك امر جارى را دارد بیان مى‏كند كه همیشه این امر جارى وجود دارد، نمى‏تواند اختصاص به نزول قرآن داشته باشد، بلكه [ناظر] به نزولى [است] كه همه چیز دارد. حال این چه رابطه‏اى است میان این نزول تدریجى همه اشیاء از آن اصل و مبدا خودشان با لیلة القدر؟ آن رابطه‏اى است كه عالم تكوین با انسان كامل دارد، كه در جلسه پیش این مطلب را بیان كردیم. پس «فیها یفرق كل امر حكیم‏» هر امر حكیم - كه در اینجا مقصود از «حكیم‏» همین چیزى است كه عرض كردیم، یعنى در حال احكام و وحدت و بساطت است - در این شب از یكدیگر جدا مى‏شوند، تنزل پیدا مى‏كنند و به صورت حدود و اشكال و خصوصیات در مى‏آیند.
«امرا من عندنا انا كنا مرسلین‏» باز [آن] دو احتمال در اینجا هم آمده است. یكى اینكه «فیها یفرق كل امر حكیم امرا من عندنا» این امر همان امر باشد: هر امر حكیم در حالى كه كارى است، امرى است، شانى است از نزد ما; یعنى همه اینها از ناحیه ماست. آن وقت «انا كنا مرسلین‏» هم قهرا شامل همه اشیاء مى‏شود. احتمال دیگرى اینجا داده‏اند و آن اینكه این «امرا من عندنا» به این آیه «فیها یفرق كل امر حكیم‏» نمى‏خورد، به «انا انزلناه فى لیلة مباركة‏» مى‏خورد كه آن وقت اختصاص به قرآن پیدا مى‏كند. «انا انزلناه فى لیلة مباركة ... امرا من عندنا» در حالى كه قرآن امرى است از ناحیه ما.
بعد مى‏فرماید: «انا كنا مرسلین‏» . نظیر «انا كنا منذرین‏» در دو آیه قبل است. در «انا كنا منذرین‏» این مطلب را در جلسه پیش عرض كردیم; وقتى قرآن مى‏فرماید: «انا انزلناه فى لیلة مباركة انا كنا منذرین‏» ما چنین بوده‏ایم كه همیشه منذر بشر بوده‏ایم و همیشه بشر را هدایت مى‏كرده‏ایم، مى‏خواهد بگوید كه این دفعه اول ما نیست كه ما انذار خودمان و هدایت‏بشر را از قرآن شروع كرده باشیم، بلكه از روزى كه بشر به روى زمین آمده است‏خداوند شان انذار خودش را به وسیله پیغمبران داشته است. در «انا كنا مرسلین‏» هم مطلب همین است: ما همیشه چنین بوده‏ایم كه رسول مى‏ فرستاده ایم.
این كه قرآن [این مطلب را] ذكر مى‏كند - و در اختبار هم این مطلب خیلى توضیح داده شده و تفسیر شده - در مساله اصطلاح «دین شناسى‏» یا «تاریخ ادیان‏» نظر خاص قرآن را بیان مى‏كند و آن اینكه از نظر قرآن از لحظه اولى كه بشر عاقل متفكر بر روى زمین آمده است رسول الهى بر روى زمین بوده; یعنى این جور نبوده كه دوره‏ها بر بشر گذشته است و بشر همین طور در جهالتها و نادانیهاى خودش مى‏لولیده، پرستش هم از بت پرستى به معنى اعم مثلا از پدرپرستى به قول فروید شروع شده و بعد رئیس قبیله را بپرستند و بعد كم كم به بت و به ارباب انواع برسند، آن آخرین مرحله كه مى‏رسد پیغمبرانى م آیند ظهور مى‏كنند و مردم را به خداى یگانه دعوت مى‏كنند;
نه، چنین چیزى نیست. اینها تاریخ هم نیست كه كسى بگوید تاریخ است. آنها هم كه مى‏گویند، منشا حرفشان حدس و تخمین است، چون اینها مربوط به ازمنه‏اى است كه خود آنها اینها را «ازمنه ما قبل تاریخ‏» مى‏ نامند.
پس اینها تاریخ نیست، فرضیات و حدسیات است، و واقعا عجیب هم هست! وقتى یك نفر دانشمند به بت‏بست مى‏رسد گاهى یك فرضیاتى مى‏گوید كه یك آدم عادى هم به او مى‏خندد. فرضیاتى را كه دانشمندان گفته ‏اند در كتابها با آب و تاب مى‏نویسند در صورتى كه مطالبى كه به وسیله وحى و انبیاء رسیده اگر از نظر همان ظاهر منطق هم بخواهید [در نظر] بگیرید این عجیبتر از آن نیست، ولى این جلب نظرشان نمى‏كند.
مثلا فروید وقتى مى‏خواهد ریشه پرستش را به دست‏ بدهد كه چطور شد كه بشر به فكر پرستش افتاد - چون او مى‏خواهد به فطرت یا غریزه الهى اعتقادى نداشته باشد; اینها تاریخ هم كه عرض كردیم نیست كه بگوییم گوینده مدركى بر خورد كرده - آمده فرض كرده و گفته است‏ شاید چنین چیزى بوده. او چون تكیه‏ اش روى غریزه جنیسى است این جور فكر كرده كه در ادوار خیلى قدیم پدر خانواده - كه از همه قویتر بود - همه جنس اناث خانواده را به خودش اختصاص مى‏ داد، یعنى غیر از آن زنهایى كه از آنها بچه مى‏آورد و به خودش اختصاص داشت دخترهایش را هم كه بزرگ مى‏ شدند جزء حرم و حریم خودش قرار مى ‏داد و پسرها را محروم مى‏ كرد. پسرها دو احساس متناقض نسبت‏به این پدر داشتند، یك احساس محبت آمیز و یك احساس نفرت آمیز.
احساس محبت آمیز براى اینكه او قهرمان خانواده بود، بزرگ خانواده بود، حامى خانواده بود، نان آور خانواده بود و اینها را در مقابل دشمن حفظ مى‏كرد. از این جهت‏به او به نظر محبت و احترام نگاه مى‏كردند. ولى از طرف دیگر (او همه احساسات را متمركز در حس جنسى مى‏داند) چون همه جنس انثا را به خودش اختصاص داده و آنها را محروم كرده بود، یك حس كینه و حسادت عجیبى نسبت‏به او داشتند. این دو حس متناقض از آنجا پیدا شد.
روزى بچه ‏ها آمدند دور هم جمع شدند (عرض كردم اینها همه خیال است) گفتند این كه نمى‏شود كه تمام زنها را جمع كرده براى خودش و ما را محروم كرده است. ناگهان تحت تاثیر احساسات نفرت آمیزشان قرار گرفتند، گفتند پدرت را در مى‏آوریم، مى‏كشیمت; دسته جمعى ریختند او را كشتند. بعد كه كشتند آن احساس محبت‏آمیز و احترام قهرمانانه‏اى كه نسبت‏به او داشتند ظهور كرد، مثل هر موردى كه وقتى انسان روى یك احساس كینه‏توزى یك كارى مى‏كند بعد كه كارش را كرد دیگر كینه كارش تمام مى‏شود و تازه احساسات دیگرش مجال ظهور پیدا مى‏كند.

نظریه کلبیون

گروهى از فلاسفه را «کلبیون‏» مى‏خوانند. این کلمه جمع «کلبى‏» و «کلبى‏» منسوب به «کلب‏» به معنى سگ است. این نام مناسبتى به آنها داده شده که عن قریب توضیح خواهیم داد.
سردسته کلبیها مردى است به نام «دیوگنس‏» یا «دیوژن‏» که در کتب عربى از او به «دیوجانس‏» تعبیر مى‏شود. این مکتب بیشتر به نام او شهرت دارد. ولى دیوژن استادى به نام «انتیس تنس‏» که شاگرد سقراط بوده است. مى‏گویند:
«او تا پس از مرگ سقراط در محفل اشرافى شاگردان وى به سر مى‏برد، اما چون سالهاى جوانى را پشت‏سر گذاشت دیگر جز خوبى صاف و ساده، هیچ چیز را نمى‏پذیرفت، با کارگردان محشور شد و جامه آنان به تن کرد، به زبانى که مردم درس نخوانده نیز بفهمند. در کوى و برزن به موعظه پرداخت، فلسفه‏هاى دقیق در نظرش بى‏ارزش بود، به بازگشت به طبیعت اعتقاد داشت و در این اعتقاد افراط مى‏کرد، مى‏گفت باید نه دولت وجود داشته باشد، نه مالکیت‏خصوصى، نه زناشوئى، نه دین. مى‏گفت ترجیح مى‏دهم مجنون باشم، عیاش نباشم‏» (1)
دیوژن، شاگر انتیس تنس است. معتقد بود که از تمدن باید فرار کرد و در حقیقت مى‏خواست در شیوه و روش زندگى مانند حیوانات زندگى کند و درباره او نوشته‏اند که «بر آن شد که همچون سگ زندگى کند» (2) لغت «کلبى‏» اولین بار بر او اطلاق شد.
فلسفه کلبیان، بر اساس «شریت نسبى‏» موجودات، یعنى بر اساس زیانبار بودن آنها براى انسان است. سعادت انسان را هر چه بیشتر در رهائى و آزادى و استغناى انسان از متاع دنیا مى‏دانستند. فضیلت را تنها در یک چیز مى‏دانستند و آن غناى نفس است، ولى غناى نفس را در این مى‏دانستند که عملا هم انسان خود را از کالاهاى این جهان دور نگهدارد و جهان را عملا رها سازد. در حقیقت‏شعار آنها را باید در این مصراع ناصر خسرو جست: «رهائیت باید رها کن جهان را».
متقدمان از کلبیان، از قبیل انتیس تنس و دیوژن اگر چه سادگى و بى‏نیازى را توصیه مى‏کردند، درستکارى را کنار ننهاده بودند، ولى متاخران آنها نسبت به همه چیز لاقید و سهل انگار شده بودند حتى اصول درستکارى. بى اعتنائى به همه انسانها و همه اصول و همه عواطف را داخل در مفهوم استغنا و آزادگى کرده بودند. از از مردم قرض مى‏گرفتند و نمى‏دادند. با زبان مردم را آزار مى‏دادند. لهذا تدریجا کمله «کلبى‏»مفهوم «سگ منشى‏» به خود گرفت.
کلبیان روش اخلاقى و در حقیقت‏حکمت عملى خود را از سادگى آغاز کردند و تدریجا به بى‏غمى و بى‏عاطفگى و متاثر نشدن در غم خویشان و دوستان کشید و بالاخره به رفتارى ددمنشانه در مورد دیگران منتهى شد.
در جوهر اخلاق کلبى، تا آنجا که به «استغناء نفس‏» مربوط مى‏شود، عنصرى درست مى‏توان یافت، ولى آنجا که به نام «استغناء نفس‏» عواطف و احساسات لطیف انسانى نفى مى‏شود و کم‏کم رفتارهاى ضد عاطفى مجاز شمرده مى‏شود، و آنجا که از «استغناء نفس‏» به عنوان گریز از جامعه و مبارزه با تمدن تعبیر مى‏شود، مسلما عناصرى نادرست در این مکتب راه یافته است.
مجموعا فلسفه‏هائى از قبیل فلسفه اخلاقى کلبى در هر جامعه رخنه کند، مسلما لطمه عظیم وارد مى‏آورد.

زیباشناسی در اندیشه فلسفی شهید مطهری

برخلاف تلاشهای هنری و زیباشناسانه مسلمانان, بویژه ایرانیان در سده های گذشته, کم تر به فلسفه هنر و زیباشناسی توجه کرده اند. بی گمان, در میان همروزگاران, بویژه فرهیختگان حوزه های علمی شیعه, استاد شهید مرتضی مطهری از پیشتازان بحثهای مربوط به هنر است.

هر چند ایشان هیچ یک از آثار پربهای خود را به این رشته اختصاص نداده و در زمینه هنر بحث جامع و مستوفایی نکرده است, ولی به مناسبتهای مختلف شوق خود را به مباحث بنیادین فلسفه هنر در فرازهای سنجیده و استواری از نوشتارها و گفتارهای خود, نشان داده است.

استاد مطهری, به خوبی متوجه این نکته شده بود که هنر در جامعه, حقیقت راستین خود را از دست داده و از برقراری رابطه مستقیم با مردم وامانده است; از این روی, کسب معرفت هنری و شناخت زیبایی را سفارش می کرد و اهل اندیشه را به مطالعه هنر و فهم جایگاه بلند میراثهای هنری فرا می خواند. این همه, در شرایطی صورت گرفت که بیش ترین متفکران ما, کم تر توجهی به اهمیت هنر و زیباییهای هنر از خود بروز نمی دادند. بگذریم از این که بسیاری از بحثهای فلسفه هنر پس از انقلاب اسلامی به ایران راه یافت و در زمان حیات شهید مطهری, ناگفته و ناشناخته مانده بود. از همین روی, در آثار استاد, هیچ اشاره ای به این بحثهای نوظهور نشده است.

زیبایی, قدر جامع همه هنرها

از بحثهای اساسی فلسفه هنر, چیستی آن است, ولی چون هنر همیشه اثر پذیرفته از نظریه های گوناگون دینی, فلسفی و عرفانی است, تعریف دقیق آن با توجه به این اختلاف نظرها, بی اشکال نیست. هر تعریفی هم که ارائه شود, می تواند تنها بیانگر دیدگاهی خاص باشد. شاید به این دلیل برخی از نویسندگان, هرگونه تعریف هنر را امری غیر ممکن یا بی حاصل می دانند.

به منظور ارائه یک تعریف جامع از هنر, شهید مطهری فهم و شناخت حقیقت (زیبایی) را به عنوان قدر جامع همه هنرها که ذاتی آنها نیز هست, لازم می داند. ایشان, از چند جهت درباره زیبایی به بحث می پردازد:

1. چیستی زیبایی: شهید مطهری سخن خودرا با بحث درباره چیستی زیبایی می آغازد و می نویسد: هنر نوعی از زیبایی است.1 در اندیشه گوته تجلی قانونهای پوشیده طبیعت است2 و براساس نظریه مطهری, گرایشی است در روح انسان.3 تعریفی که ناظر بر زیبایی گرایی ابعاد روحی انسان است و در ردیف خلاقیّت, فنانیت, اعمال اخلاقی و تعشق قرار دارد.4

بسیاری از متفکران تلاش کرده اند تا زیبایی و ارزشهای زیبایی شناسی را در قالب اصولی جهان پذیر, بیان کنند, اما کوشش آنان به نتیجه ای نرسیده است. چون دشواری تعریف زیبایی نیز از آن جا ناشی می شود که سلیقه ها و استانداردهای بازشناسی و بازشناخت زیبایی بسیار گونه گون است.

امروزه, به میزان زیادی از این تلاش دست برداشته شده است. روح نسبیت این عرصه را نیز همچون بسیاری دیگر از عرصه ها فتح کرده و ریختن شکلهای بسیار زیبایی در یک قالب, مانند آنچه مردمان جهانهای گذشته انجام داده اند, عقیم گذارده است. با این حال, زیبایی حضور و وحدت ذاتی خود را از راههای گوناگونی و جلوه گری همه سویه جلوه گاهایش, به چشم می کشد و ندای نامدارش در احساس انسانهای فهیم, طنین افکن است.

به نظر استاد مطهری, چیستی زیبایی, همانند چیستی هنر بر کسی شناخته شده نیست.5 و به آسانی نمی توان به تعریف آن دست یافت. دلیلی که ایشان مطرح می کنند, این است که ما نمی دنیم جنس و فصل زیبایی کدام است؟ و یا داخل در چه مقوله ای است؟ آیا داخل در مقوله (کم) است؟ یا دخل در مقوله (کیف)؟ داخل در مقوله اضافه است یا مقوله (انفعال) آیا جزو (جوهر) است یا (عرض)؟ یا از نظر فورمولی و عینی زیبایی از چه چیزی ساخته می شود؟ آیا برای زیبایی هم می توان فورمولی تعیین و ارائه کرد, همانگونه که در شیمی برای امور مادی فورمولهایی معین می کنند, یا خیر؟

ایشان, یادآور می شود: اینها پرسشهایی است که هنوز کسی به آنها پاسخ نداده است. به عقیده بعضی در اصل این پرسشها, پاسخ ندارند. به اعتبار این که در میان حقایق عالم, عالی ترین حقیقت, حقیقتی است که درباره آن چیستی صحیح نیست.6

این سخن شهید, ما را ناخودآگاه به یاد سخن (هردر) درباره رابطه زیبایی و حقیقت می اندازد. او می گوید:

(هر آنچه زیباست, مبتنی بر حقیقت است. هر چیز زیبا, باید به خیر و حقیقت راه برد.)7

برداشت شهید مطهری از زیبایی, سبب شده است که ایشان تعریف افلاطون (429 ـ 347 پیش از میلاد) را که از بعضی جنبه ها پایه گذار زیباشناسی و فلسفی است به نقد بکشد. در فلسفه افلاطون زیبایی عبارت است:

(از هماهنگی اجزاء با کل; یعنی اگر ما یک کل و مجموعه ای داشته باشیم که تمام اجزای آن از تناسب معنی برخوردار باشد, زیباست, مانند ساختمانی که در و دیوار و پایه و سقف و سایر اجزای آن با اسلوب و تناسب خاصی ساخته شده باشد.)8

ایشان, با این که در یکی دیگر از آثار خود, از این تعریف استفاده کرده و می نویسد:

(جمالهای حسّی ناشی از تناسب است, یعنی تناسب یک عامل اساسی در پیدایش زیبایی حسی است. تناسب در امور معنوی و روحی هم عامل جمال روحی است.)9

ولی این تعریف را در بست نمی پذیرد و می نویسد:

(بر فرض که این تعریف صحیح باشد, خود تناسب را یک نسبت خاص می داند که نمی توان در زیباییها آن را بیان نمود.)10

البته باید توجه داشت, افلاطون به جز عنصر نسبیت, سودمندی را نیز در تعریف زیبایی لحاظ کرده است, ولی شهید مطهری به آن اشاره نمی کند. افلاطون در کتاب جمهوری می نویسد:

(زیبایی آن چیزی است که مفید باشد و هر چیزی که زیان آور باشد, زشت است.)11

استاد در یکی دیگر از آثار خود, دلیل تعریف ناپذیری زیبایی را ذوقی بودن آن می داند و می نویسد: (چون زیبایی را ذوق درک می کند) از این رو درخور تعریف دقیق نیست, مگر با توجه به (اصل غائیت) یعنی:

(هر قوه و استعدادی برای هدفی و غایتی ساخته شده و مجموع آن قوانین بر روی هم غایتی کلی دارند به این ترتیب, ما اگر بخواهیم بفهمیم که این قوه در حد وسط است یا در افراط و تفریط, باید این جهت را کشف کنیم که این قوه اصلاً برای چه آفریده شده است؟ همان حدی که برای آن آفریده شده, حدّوسط است. اگر بیش تر از آنچه که برای او آفریده شده به کار افتد, افراط است و اگر کم تر باشد, تفریط است.)12

2. گوناگونی گونه های زیبایی: با صرف نظر از امکان تعریف زیبایی بر حسب اصل غایت که مبتنی بر تعریف یک شیئ به خارج از ذات اوست, می توان از گوناگونی زیبایی و گونه های آن در عرصه پهناور حیات سخن گفت. از نظر ایشان, زیبایی منحصر به زیبایی یک انسان, آن هم زیبایی که در جنس مخالف از یکدیگر درک می کنند, نیست و خاطر نشان می سازد: (کسی که زیبایی را منحصراً در شهوت جنسی درک می کند, در حقیقت زیبایی را درک نمی کند)13, بلکه در طبیعت هزاران نوع زیبایی وجود دارد. در طبیعت جمادات, نباتات, حیوانات, انسانها, آسمانها, دریاها, گلها14, همه زیبا هستند.

بر این بخش از سخن استاد مطهری, این اشکال وارد است که بسیاری از صاحب نظران زیبایی هنری و طبیعی را جدای از یکدیگر می دانند. به عنوان نمونه, هگل بر این باور است که زیبایی هنر از زیبایی طبیعت والاتر است, چون زیبایی هنر آفریده روح و بازآفرینی زیبایی است و به حکم آن که روح و پرداخته هایش از طبیعت و پدیده های آن برترند, به همان اعتبار نیز زیبایی هنر از زیبایی طبیعت والاتر است.

بالاتر از این, هگل مدعی است از نظر شکل حتی, یک فکر بَدْ که از قوه خیال انسان می گذرد, از یک فراورده طبیعت برتر است. دلیل او این است که در چنین اندیشه هایی, همیشه روحیت و آزادی نهفته است. اصول هگل, تنها چیزی را زیبا می داند که پرداخته روح باشد و زیبایی طبیعت را ناشی از زیبایی بازتابیده از روح می داند.15

البته باید توجه داشت که هگل گونه ای ارتباط بین زیبایی هنری و زیبایی طبیعت را می پذیرد. او می گوید:

(چنانچه زیباشناسی, زیبایی طبیعت را کنار نهد, نه تنها چیزی عایدش نمی شود, بلکه نتیجه این خواهد بود که عنصر ضروری پیوسته دور شود; چرا که مفهوم طبیعت با ضرورت و قانونمندی معادل است.)16

بر این اساس, تنها می توان از گونه ای رابطه میان زیبایی هنری و زیبایی طبیعی سخن به میان آورد و نمی توان زیباییهای موجوددر طبیعت را همان زیبایی هنری دانست. هر چند هنوز جای مناقشه وجود دارد, چون مفهوم روح و طبیعت در فلسفه هگل با مفهوم آن در فلسفه ای که استاد شهید ما از آن سخن می گوید, جدای از یکدیگرند و با هم فرق دارند.

زیبایی گلها, زیبایی درختها, زیبایی جنگلها, زیبایی کوهها, زیبایی آسمانی که بالای سر انسان است, زیبایی سپیده دم, زیبایی طلوع آفتاب, زیبایی غروب آفتاب, زیبایی شفق را استاد مطهری در شمار زیباییهای محوسس می داند که بیش تر مردم درک می کنند. ایشان زیبایی حسی را به شنیداری و دیداری تقسیم می کند. زیبایی گل و غنچه از نوع زیبایی حسی دیداری است و زیبایی یک آواز خوش از نوع زیبایی حسّی شنیداری است.17

ییک سلسله زیباییهای نامحسوس و معنوی هم وجود دارد, مانند زیباییهایی که به قوه خیال انسان مربوط است و به صورتهای ذهنی در انسان احساس می شود.18 ایشان, فصاحت, بلاغت و فن خطابه را که از زیباییهای کلامی هستند, در شمار زیبایی معنوی می داند. کلام فصیح, توانایی آن را دارد که انسان را به سوی خود بکشاند. انسان در میان همه زیباییها, آن گونه که در برابر سخن زیبا و سخن فصیح شیفتگی نشان می دهد, شاید این حالت را در مورد هیچ مقوله ای از مقوله های زیبایی نشان ندهد.19 یکی از بزرگترین عوامل جهانی کردن قرآن, عامل زیبایی, یعنی فصاحت و بلاغت فوق العاده آن است.20 قرآن هم به جهت لفظی و هم معنوی معجزه است. اعجاز لفظی قرآن, به خاطر اعجاز هنری و زیبایی آن است.21

کلام سعدی با آن که چند قرن از زمان او سپری شده, جمله ها و اشعار کوتاه, هنوز بر سر زبانهاست و هنوز هم وقتی انسان آنها را می شنود, به سوی آنها کشیده می شود.22

هر چند (سخن) از مقوله هنر است, ولی تنها در گزاره های ویژه ای کارآیی دارد. مثلاً در هنر شعر, بحثهای عشقی, حماسی مدحی, یا هجایی را می توان بیان کرد, ولی هیچ یک از شعرا نمی توانند و نتوانسته اند در معنویات اظهار هنر کنند و اگر احیاناً بخواهند در معنویات وارد شوند, چون نمی شود در خود معنی هنرنمایی کنند, معنی را در لباس ماده تجسم می دهند و با زبان کنایی آن معنی را بیان می کنند, در مثل می خواهند از معرفت بگویند, آن را در لباس (می) در می آورند. و یا از جلال ذات حق می خواهند سخن برانند به (زلف) تعبیر می کنند.23 برخلاف قرآن که با شگفتی عظیمی حقایق معنوی را بیان می کند.

حال جای این پرسش است: آیا در زیبایی کلام این لفظ است که زیبا است و انسان را به سوی خود می کشاند, یا این که زیبایی معنوی لفظ است که جاذبه دارد, یا هم لفظ زیبا است و هم معنی؟ به نظر استاد این تنها لفظ نیست که زیبا است, بلکه (معانی این الفاظ است که زیبا در کنار یکدیگر قرار گرفته است و روح انسان را به سوی خود جذب می کند.)24

فن خطابه نیز, از نظر شهید مطهری, در شمار هنرهای کلامی است.25 خطابه از آن جهت که یک هنر و یک فن است و هنر و فن, به طور معمول می تواند اثر اجتماعی داشته باشد و عامل اجتماعی به شمار رود, یک عقیده و یک فکر را توانا, قوی و یا ناتوان و سست کند, از بزرگترین عوامل اجتماعی به شمار می رود. هیچ هنری به اندازه هنر خطابه نمی تواند اثر اجتماعی داشته باشد.

باید به این نکته توجه داشت: اگر ما احساسی را هنری بدانیم که زاییده زیبایی است, در آن صورت باید دید یک سخنرانی و تبلیغ مذهبی تا چه اندازه توانایی آفرینش چنین حسی را در مخاطب دارد. نبود این زیبایی است که دوستاران زیبایی را از شنیدن بسیاری از سخنرانیهای دینی دور می کند.

بگذریم از این که به طور کلی پرورش چنین حسی از مهم ترین امور است و بدون وجود چنین حسّی, احیای جامعه, دین و طبیعت ناممکن است. درک حسی حاصل از برخی سخنرانیها, کم ترین چیزی است که برازنده روح انسان است.

گونه دیگر از زیباییهای معنوی از نظر استاد مطهری, زیباییهای معقول است, زیباییهایی که تنها عقل انسان آنها را درک می کند و در یک اوجی برتر از حس و قوه خیال قرار دارند. این زیباییها را در برابر زشتیها و نازیباییهای عقلی, زیبایی و حس عقلی هم می نامند.

آنچه اشاره شد, زیباییهایی است که به زوایای معنوی انسان مربوط می شوند و اما آدمی در حوزه کردارها نیز که مظهر اندیشه های اوست, کردارهای زشت و زیبا دارد. متکلمان شیعه و معتزله و فقهای شیعه و آن گروه از فقهای اهل سنت که از نظر کلامی معتزلی هستند, در اساس, کارهای بشر را دو گونه دانسته اند. یک سلسله از کارها که به طور ذاتی زیبایند و جاذبه و کشش دارند و عشق و علاقه و حرکت پدیدمی آورند و ستایش آفرینند و پاره ای دیگر, عادی و طبیعی اند و ستایش برانگیز نیستند.26 ایثار و از خود گذشتگی, از گونه نخست است.

3. اطلاق یا نسبیت زیبایی: پرسش دیگری که در بحث زیبایی مطرح است, اطلاق یا نسبیت آن است. ایشان در کتاب فلسفه اخلاق طرح این بحث را غیر ضروری می داند و یادآور می شود: ضرورت ندارد تحقیق کنیم آیا زیبایی یک حقیقت مطلق است, یا نسبی؟ هر چند این را نیز نفی نمی کند که در خارج چیزی به نام زیبایی وجود دارد. خواه انسان زیبایی آن را درک کند یا نکند.27 به نظر ایشان زیبایی, درخور دیدن است و زیبایی غیر درخور دیدن, مانند لذتی است که احساس نگردد.

از سخنان شهید مطهری روشن می شود که منظور ایشان از مطلق یا نسبی بودن زیبایی, عینی یا ذهنی بودن آن است. اگر بپذیریم که زیبایی امری ذهنی است, هستی آن برابر گوناگونی دیدگاهها فرق خواهد کرد و به گونه رابطه مرموزی در خواهد آمد که میان ادراک کننده و ادراک شونده وجود دارد, در مثل انسانی را می بینیم که معشوق او در نظرش فوق العاده زیبا است, و حال آن که انسان دیگری او را زیبا نمی بیند. داستان لیلی و مجنون نیز از این مقوله است:

به مجنون گفت روزی عیب جویی

که پیدا کن به از لیلی نکویی

ز حرف عیب جو, مجنون بر آشفت

در آن آشفتگی, خندان شد و گفت

تو مو می بینی و من پیچش مو

تو ابرو, من اشارت های ابرو

اگر بر دیده مجنون نشینی

بغیر از خوبی لیلی نبینی

شهید مطهری در تأویل تفسیر بالا می نویسد:

(شعر همان نسبیت در زیبایی را بیان می کند و می گوید برخلاف آنچه که انسانها خیال می کنند که زیبایی, عشق می آفریند, عشق زیبایی را می آفریند, گر چه این نظر افراطی است; زیرا نمی توان وجود زیبایی را در خارج, به طور کلی انکار کرد و این طور هم نیست که صدرصد مخلوق عشق باشد.)28

4. پیوند زیبایی و احساس: براساس آنچه گفته شد, شهید مطهری به گونه ای پیوند میان زیبایی و احساس, باور دارد. از نظر او, همیشه پدیده های زیبا, احساس لذت خاصی را در انسان پدید می آورند:

(جمال و زیبایی, با جاذبه و عشق و طلب و حرکت و ستایش توام هست, آن جا که زیبایی وجود پیدا می کند یک نیروی جاذبه ای هم هست, آن جا که زیبایی وجود دارد عشق و طلب هم وجود دارد, آن جا که زیبایی وجود دارد, حرکت و جنبش است.)

و به یکی از اصول پذیرفته شده فلسفه الهی اشاره می کند که براساس آن:

(تمام حرکتهایی که در این عالم هست, حتی حرکت جوهری, که تمام قافله این عالم طبیعت را به صورت یک وجود واحد به جنبش درآورده است, مولود عشق است.)29

در واقع زیبایی و هنر, به تمام شؤون زندگی راه می یابند و همه جنبه های درون و برون را زینت می بخشند و حالت جدی مناسبات و در هم تنیدگیهای واقعیت را به تعبیر هگل تعدیل می کنند.30 سستی و تنبلی را از راه سرگرمی می زدایند و آن جا که پرورش نیکی میسر نباشد, جای بدی را بهتر از خود آن پر می کنند و یا این که همه جا را از چیزهای خشن گرفته تا پرستشگاههای شکوه مندی که با غنای تمام آذین یافته اند, جولانگاه نگاره های کشش دار خود می کنند.

5. هنر یک تلاش و تکاپوی انسانی است: انسان از راه هنر است که احساسها, مهر, دلبستگیها, دریافتها و آرزوهای خود را به نمایش می گذارد.

بخشی از بحثهای شهید مطهری در باب هنر, کندوکاو در چرایی رویکرد انسان به هنر است. در باور ایشان زیبایی برای انسان موضوعیت دارد.31 لذت جویی از انگیزه های توجه انسان به زیبایی است. انسان زیباییهای طبیعت را دوست دارد و از دیدن آب صاف و زلال, دریا, منظره های خیلی عالی طبیعی, آسمان, افق و کوهها لذت می برد.32 این لذت فراتر از لذت جسمانی است. لذات روحانی با فکر و تأمل همراه است و اختصاص به اشخاص آموزش دیده, متفکر و سعادتمند دارد. شهید ما این گرایش به زیبایی و احساس لذت از آن را امری فطری و ذاتی آدمی می داند. از نظر او, این گرایش درهر دو بعد آن; یعنی زیبایی دوستی و زیبایی آفرینی, در انسان وجود دارد. هیچ کس نیست که این حس را نداشته باشد.33

استاد جلوه های زیبایی آفرینی انسان را گوناگون می داند و می نویسد:

(انسان لباس هم که می پوشد کوشش می کند تا حدی که برایش ممکن باشد, وضع زیباتری برای خودش به وجود بیاورد.)34

البته ایشان زیباشناسی را در همه انسانها یکسان نمی داند. این شناخت در شرایطی به روح به عنوان فاعل شناخت, فراهم می شود که هر یک از قوای انسان به کمال خود رسیده باشد. بر این اساس تربیت حس چشایی را در شناخت زیباییها از زشتیهای بوناک و عفن و گندآلود, لازم می داند35 و آرامش و مجال را از ضروری ترین عواملی می داند که یک هنرمند برای آفرینش کارهای هنری خود به آن نیازمند است:

(یک هنرمند باید زندگیش آسوده و مرفه باشد تا بتواند فکرش متمرکز در کار هنر باشد و الا آدمی که از یک طرف از صبح تا غروب یک کار سنگین بدنی می کند, بدیهی است که دیگر شب نمی تواند چند ساعت کار علمی یا هنری بکند. این است که جامعه هایی که مردمش دائماً در گیر معیشت هستند, در میان آن هنر و علم رشد نمی کند چون فراغتی برای آن ندارند.)36

هنر امری است ذوقی و تفننی, در منظر مطهری, انسان وقتی که ذهن و خیالش از همه جا فارغ شد می رود سراغ مسائل ذوقی, اما وقتی که پای ضرورت در میان باشد, همه اینها را به کناری می زند.37

منظور شهید مطهری این نیست که هنر یک بازی گذراست که تنها محیط زندگی انسان را زینت می بخشد و نیازهای برونی زندگی را برمی آورد و به آن حالت خوشایندی می بخشد. چون در چنین حالتی, هنر نه مستقل است و نه آزاد, بلکه خدمتگزار است. هنری مورد توجه او است که در والاترین و متعالی ترین شرایط و مناسب ترین هنگامها و از روی درنگ و عشق ورزی ساخته و پرداخته می شود. در این شرایط است که می توان هنر را هنر خواند. در این حالت است که عنصر خدایی هنر, یعنی ژرف ترین دلبستگیهای انسان و جامع ترین حقایق روح, جلوه گر و آشکار می شود این هنر است که کلید رمز فهم فرزانگی و فرهیختگی و دین و دینداری بسیاری از جامعه هاست.

6. زیبایی و اخلاق: پیوند هنر و اخلاق از زمان افلاطون مورد توجه فلاسفه قرار گرفت و زیباشناسی اروپا از رنسانس به این سو, متوجه بستگی و پیوستگی زیبایی با اخلاق و حقیقت شده است و در میان فلاسفه پسین, کانت از برجسته ترین نظریه پردازان در زمینه مسائل زیبایی هنری است. سه اثری که دیدگاههای زیبایی شناسی او را در بر دارند, عبارتند: نقد عقل نظری, نقد عقل عملی, و نقد نیروی داوری. در واقع فلسفه کانت حاصل نقد سنتهای نظری, اخلاقی و هنری حاکم بر زمان اوست. زیباشناسی کانت, بستگی, پیوستگی و پیوند علم, اخلاق و هنر را دنبال می کند.

شهید مطهری, از نخستین نظریه پردازان داد و ستد و پیوند زیبایی و اخلاق در ایران است. ایشان حس زیبایی را از اموری می داند که در پرتو اعتقاد به خدا پرورش می یابد38 و از زیباشناسی در فلسفه اخلاق بهره می گیرد. او در بیان فرق نظریه ای که زیبایی را با توجه به اصل غایت ارزیابی می کند و نظریه ای که زیبایی را صفت فعل می داند و مدعی است انسان به اعتبار کردارش زیبا می شود, می گوید:

(چنین نیست, روح زیباست, از روح زیبا فعلی صادر می شود که به ناچار زیباست, زیرا معلول آن علت است.)

نتیجه می گیرد:

(سپس بنابر یک فرضیه, انسان از فعلش زیبایی کسب می کند, و بنابر یک نظر دیگر, فعل از انسان زیبایی کسب می کند.)39

دلیل این که مطهری به رابطه زیباشناسی و اخلاق اهمیت می دهد, این است که از نظر ایشان, شناختن این که اخلاق از چه مقوله ای است, اثر فراوانی در کامل کردن اخلاق جامعه دارد و به ما یاد می دهد از کجا باید شروع کنیم.40

به نظر ایشان, اخلاق مربوط به روح زیباست41, و از فلاسفه ای که بر این عقیده اند: اخلاق از مقوله زیبایی است نقل می کند:

(باید حس زیبایی را در بشر پرورش داد. بشر اگر زیبایی مکارم اخلاق و اخلاق کریمانه و بزرگوارانه را حس کند, دروغ نمی گوید و خیانت نمی کند. علت این که بعضی از افراد دروغ گویند این است که زیبایی راستی را در ک نکرده اند.علت این که بشر خیانت می کند, این است که زیبایی امانت داری را درک نکرده است. باید ذوق زیبایی او را پرورش داد تا گذشته از زیباییهای محسوس, زیباییهای معقول و معنوی را هم درک کنند.)42

7. فرق زیبایی و دانش: زیبایی, بسته به فن است و علم بسته به کشف. علم یعنی آنچه که حقیقتی را برای انسان کشف می کند, ولی زیبایی و جمال یعنی آن چیزی که یک موضوع جمیل و زیبایی را به وجود می آورد.43 به بیان دیگر, علم ما را به پیوستگیهای ثابت بین پدیده ها آگاه می سازد و موضوع آن همیشه چیزهای محسوس است, ولی هنر هیچ گاه آیینها و قانونهای ویژه ای ندارد. موضوع آن, هم از قلمرو محسوسها فراتر می رود و همانند علم روشن نیست.

هنر در فلسفه هگل نیز, به جای آن که با کندوکاو علمی سازگار باشد, با سامان یابی فکری در ستیز است.44 از نظر او هنر زیبا, شایسته رسیدگی علمی نیست, چرا که به بازی خوشایندی می ماند و چنانچه پیام آور مسائل جدی تری هم باشد, باز هم با سرشت چنان مقاصدی در ستیز است.45 نتیجه می گیرد: آزادی آفرینش و شکل بخشی است که زیبایی هنری را لذّت بخش می کند. گویی انسان هنگام تولید و نگرش نقشینه های هنر, از هرگونه وابستگی به قواعد آزاد است. انسان در برابرر سرشت مجرد و قانونمندی محتوم تفکر که علم را پدید می آورد, به آرامش بخشی و شادابی بخشی به شکل یافته های هنری روی می اورد و در برابر قلمرو تیره اندیشه ها به واقعیت خرم وزنده هنر پناه می برد.

آنچه آوردیم, موارد هفتگانه ای است که استاد مطهری در زمینه زیبایی, به بوته بررسی نهاده و از این راه ما می توانیم با دیدگاههای ایشان در فلسفه هنر آشنا شویم. این در حالی است که نه ایشان مجال آن را یافت که به طور مستقل به فلسفه هنر بپردازد و فهم بلند خود را در فلسفه هنر به گونه سامان مند در اختیار نسلهای بعد قرار دهد و نه بحثهای نوینی که در این عرصه, بویژه پس از انقلاب اسلامی برابر شرایط جدید اجتماعی و جریانهای مهم فکری و فلسفی, در ایران رواج یافت. در زمان ایشان مطرح بود. حال جای آن است که در گرایش دیگر در بحثهای زیبایی شناسی شهید مطهری, در اینجا معرفی شود:

هنر ایرانی:

ایران از دیرباز جلوه گاه مبانی هنر قدسی بوده است. ترکیب عشق ایرانیان به زیبایی, دقت و ظرافت با معنویت عمیق اسلام, عناصر اصلی این هنر هستند. اسلام با این هنر انس بیش تری یافته و باطن خود را بهتر در خور روشن گری یافته است.

شهید مطهری, به مطالعه هنر ایرانی و چگونگی در آمیختگی آن با اسلام و اثرگذاری هنر ایرانی بر اسلام, علاقه زیادی نشان می دهد.46 از نظر ایشان غنا و موسیقی عرب پس از اسلام, تحت تأثیر ایرانیان قرار گرفته است. او می نویسد:

(عرب با موسیقی و غنا جز به صورت بسیط و ساده اش آشنا نبود, پس از امتزاج با ایرانیان, لهو و غنا به سرعت انتشار یافت… مغنیان معروف آن عصر بیشتر ایرانی بوده اند. در عین حال در جوّ مذهبی آن روز, ایرانیان بیش از سایر ملتها تورّع و پرهیزگاری نشان داده اند…47 سرزمین حجاز, از خود سرزمینهای عراق و شام که مرکز اصلی این صنعت بود جلو افتاد. حجاز از نیمه دوم قرن اوّل هجری هم مرکز فقه وحدیث و هم مرکز لهو و موسیقی بود. امرا و حکام و متمکنین اموی سخت از لهویات ترویج می کردند و به آنها سرگرم بودند. بر عکس, ائمه اهل بیت شدیداً مخالفت می کردند, که در فقه و حدیث شیعه منعکس است.)48

(ایرانیان, به تدریج در آفرینشهای هنر اسلامی, از ملتهای دیگر پیشی گرفتند و با کارهای هنری خود به احساسات مذهبی یاری رسانده است.)49

ایرانیان, با خدمات ذوقی و احساسی خود احساسات پاک و خالصانه شان را به اسلام نشان داده اند و خدمات ذوقی بیش از خدمات فرهنگی می تواند نشان دهنده نابی احساسها باشد, چون بیش از خدمات فرهنگی, با عشق و ایمان سروکار دارد.

شاهکارهایی, مانند مسجد امام اصفهان, گنبد مسجد شیخ لطف الله و کتیبه های بایسنقر در ایوان مقصوره حرم امام رضا(ع), مولود عشق و ایمان است و چنانکه استاد شهید در خدمات متقابل ایران و اسلام می نویسد: (زر و زور هرگز قادر نیست شاهکار خلق کند.)50 این قاعده از نظر ایشان درباره شکاهکارهای فکری هم صادق است و بسیاری از آثار ایرانیان در بخش علوم و فرهنگ اسلامی شاهکار است, امّا درباره شاهکارهای ذوقی و احساس خیلی روشن تر است.

شاهکارهای صنعتی ایران در دوره اسلامی, معماریها, نقاشیها, خوشنویسیها, تذهیب کاریهای, خاتم کاریها, کاشی کاریها و معرق سازیها…, بیش تر در زمینه های دینی اسلامی بوده است.51 گنجینه های قرآن که موزه های گوناگون کشورهای اسلامی و گاه کشورهای غیر اسلامی هست, ارزش هنر ایرانی را در زمینه های اسلامی و در حقیقت جوشش روح اسلامی را در ذوق ایرانی می رساند.52

پیوند و ییوستگی هنر ایرانی و نظام روحانی سرچشمه گرفته از دین را پیوندی نزدیک داشته اند و در دوره اسلامی, این پیوند نزدیک تر و عمیق تر شد و امروزه پس از قرنها رابطه گنگ, باز به هم رسیده اند.

هنر اسلامی

ازآن جا که هنر می تواند به کمک یک فکر و عقیده یا به جنگ یک فکر و عقیده بیاید, یعنی یک فکر, یک فلسفه, یک دین, یک آیین را می شود به وسیله هنر یا صنعت توانا, قوی و یا سست کرد.53 در اصل, هنر به گفته شلینگ محمل سیلان چیزهای مطلق است,54 همه فرهنگها و تمدنها با توجه به این ویژگی مهم هنر است که کوشیده اند خود را در قالب هنر بنمایانند. مادامی که فرهنگ و تمدنی خود را در این قلمرو و عرصه به نمایش نگذارد, نفوذ و گسترش نخواهد یافت. فرهنگ و تمدن اسلامی نیز مانند همه فرهنگها وتمدنها از آغاز پیدایش متوجه هنر بوده است. این هنر تنها به دست مسلمانان به وجود نیامده است, بلکه بیش تر از اسلام و الهام سرچشمه گرفته است. اسلام, برابر هدفهایی که در تربیت معنوی انسان دنبال می کند, با هنرها پیوند برقرار کرده و به پرورش آنها پرداخته و آنها را کنار هم و همراه با هنرمندان به رشد رسانده است. اسلام گونه و فرم خاصی از هنر را سفارش نمی کند, بلکه تنها محدوده بیانی فرمها را تعیین می کند. برخی آنچه را که در ذات هنر اسلامی نهفته است (شهود عقلی) نامیده اند و عقل را قوه ای دانسته اند که از تعقل و استدلال بس فراگیرتر و دربرد ارنده شهود حقایق ازلی و جاودانه است.55

هنر اسلامی را هنری می دانند که در آن عنصر سازنده ای از اندیشه اسلامی وجود داشته باشد, مثل آهنگهای قرآنی و معماری اسلامی.

اثر گذاری هنر اسلامی, بویژه هنر معماری آن, به گفته (تیتوس بودکهارت) این است که: فضایی تهی می آفریند, همه اضطرابها و وسوسه های افسار گسیخته دنیا را از میان بر می دارد و به جای آن نظم و نظامی می آفریند که مبین توازن, صفا و ارامش است.56 ریشه اصلی این اثرگذاری را باید در ویژگیهای هنر اسلامی جست, ویژگیهایی که فرق و جدایی آن را با هنر غرب روشن می کند. در دیدگاه موجود غرب, اثری هنری گفته می شود که نقش فردیت هنرمند را در خود, باز می تاباند ولی از نظر اسلام در ذات خود تجلی حقیقت کلی و جهانی است.

از ویژگیهای دیگر هنر اسلامی است که: این هنر نمایانگر تفکر فلسفی اسلام درباره وجود است. وجود در اسلام یکی است, هر آنچه هست باید به گونه ای سرچشمه ازلی خود را جلوه گر سازد, به همین جهت همه هنرهای اسلامی, خوش نویسی, معماری, کاشیکاری, منبت کاری, سنگ تراشی, شعر, خطابه و… از یک خاستگاه برخوردارند و یک هدف را دنبال می کنند و راز دلایل عدم اقبال به تصویر پردازی را نیز باید در همین نکته جست. اسلام تنزیه را بر تشبیه و شمایل شکنی را بر شمایل نگاری برتری می دهد و پیش می دارد; از این روی, هنر اسلامی بر حذف هرگونه تصویر انسان انگارانه, دست کم در حوزه دین, به بشر مددی رساند تا به طو کامل خودش باشد. بر این اساس, نبود تصویر در هنر اسلامی, به معنای حقیقی کلمه, مانع از باروری هنر نشده است.

هنر اسلامی این توانایی را داشته است که جهان قدسی را در خود بنمایاند. توجه به حقایقی غیبی و ادراک فراسوی حجابها, از کنشهای غیرقابل انکار هنر اسلامی است. اثرگذاری این هنر آن است که روان انسان را ناخودآگاه تا عوالم روحانی بالا می برد و در ملکوت اشیا او را به پرواز در می آورد. درست در نقطه مقابل هنر مدرن و پسامدرن.

هنر مدرن نشانی از انسانیت و عوالم انسانی ندارد و می تواند از آن به خلأ مطلق تعبیر کرد و هیچ دریغ و افسوس را در خود نمی نمایاند. یعنی فاقد هرگونه مسئوولیت و همدردی با انسان و محیط است و به جای آن سوداگری و سردرگمی در همه زوایای ان به چشم می خورد. آفرینندگی تنها از راه دست یازی به پدیده ها و خوار شمردن کائنات وجود, مجال نمود می یابد. و آشفتگی و حالتهای حیوانی و انسانی زدایی درهمه بدنه آن جریان دارد و به صورت گری و بدویت روی خوش نشان می دهد و ستیزه جویی نومیدانه ای را با هر گونه ارزش دنبال می کند و فرار و گریز را بر قرار و تمکین برتری می دهد و پیش می دارد. و در باطن واکنشی است در برابر جامعه صنعتی که درد و رنج انسان مصلوب این دوره را به زبانی عریان و برهنه نشان می دهد و در عین حال, هیچ راهی را فرا روی انسان قرار نمی دهد.

براساس باورهای برین استاد مطهری, اسلام انسان را به جمال و زیبایی دعوت کرده است و بجز آیات مختلف قرآن در روایات نیز پراهمیت تلقی شده است و در کتاب کافی بابی به وجود آمده است تحت عنوان (باب التجمل والزینة)57 بر خلاف حذف نقاشی و موسیقی, عرصه های هنر اسلامی بسیارگسترده است. معماری اسلامی یکی از کمال یافته ترین هنرهاست, تا جایی که بنای مساجد, در جهان اسلام کم کم, به عنوان تمثیلی از عالم وجود درآمد و به کامل ترین مظهر زیبایی تبدیل شد. انسان با حضور خود در این محضر شکننده است که محیط پیرامون و بی روح آن را خنثی می کند. در واقع, نه فضای درونی مسجد و نه نمای برونی آن, هیچ کدام اتفاقی نیست, بلکه به گونه ای طراحی شده است که هرگونه تراکم و انجماد یا کششی را که مانع گسترش کلام در فضای نامحدود و یکدست شود, خنثی کند. در این فضا, روح به جای تمرکز و استقرار در یک نکته, همه جا هست. نمای بیرونی مسجد مثل گنبد, جمال الهی و جلال الهی را می نمایاند.

با توجه به این رازهای نهفته در معماری مسجد است که استاد مطهری در کتاب خدمات متقابل ایران و اسلام, خاطر نشان می سازد:

(آنچه بر همه واضح است, این است که شاهکارهای زیادی در مساجد و مشاهد و مدارس و قرآنها و کتب ادعیه تجلی کرده است. معمارها هنر خود را در مساجد و مشاهد و مدارس اسلامی بروز داده اند.)58

اسلام برابر هدفهایی که در تربیت معنوی انسان دنبال می کند, از هنر بهره می گیرد و این خود نوعی هنر است.

تاراج میراثهای هنری

هنر اسلامی هر چند در نخستین مراحل شکل گیری خود آفریننده و سازنده بود, ولی کم کم در قالب قواعدی بی حاصل رنگ باخت و به خاطر بی توجهی مسلمانان به حفظ میراثهای هنری خود, بسیاری از آثار نفیس و ابداعی که توانایی تأثیر روحی و معنوی شگفتی بر روح و روان انسان, بویژه انسان مؤمن داشتند, به یغما برده شدند و این امر, هر چند از نظر افراد سودجو و بی خبر, هیچ اهمیتی نداشت, در روح زیبا و پرستنده استاد مطهری اثر ناخوش آیند می گذاشت. بویژه ایشان عمر خود را در روزگار رژیمی به سرآورد که کوچک ترین اهمیتی به حفظ و نگهداری این میراثهای کهن نمی داد. این است که شهید مطهری ضمن اشاره به داستان پیدا شدن سیصد یا چهارصد جلد قرآن نفیس خطی در میان ورق پاره هایی که در صندوقها برای دور ریختن و دفن کردن ریخته بودند, کشف شد, سوگمندانه از بی لیاقتی نسلهای پیشین یاد می کند و می نویسد:

(این مردم نالایق, این افراد غیر رشید, این افرادی که ارزش هیچ چیزی را در ک نمی کنند, ماه رمضان که می شد و بچه ها می آمدند قرآن بخوانند, همین قرآنهای نفیس خطی را در اختیار بچه مکتبی ها می گذاشتند. این بچه ها هم که تازه می خواستند یاد بگیرند, آنها را ورق ورق و تکه تکه می کردند, وقتی که ورقها پاره می شد می گفتند این قرآنها دیگر قابل استفاده نیست و آنها را زیر زمین دفن کنید.)

و دردمندانه یادآور می شود:

(حال ببینید چقدر این قرآنهای نفیس که نشانه ذوق و ایمان و ابتکار هنر پیشینیان بوده است و نشانه تمدن این قوم و ملت بوده است, نشانه علاقه مفرط مردم به کتاب مقدس مذهبی شان بوده است, می بردند زیرخاکها دفن می کردند. نمی فهمیدند چه چیزی را دارند دفن می کنند.)59

ایشان این فاجعه ها را علامت بی رشدی مردم می دانند, علامت نشناختن هنر پیشینیان, نشناختن قدر احساس آنها و ناآگاهی به ارزشهای اجتماعی این آثار و سرافرازی که آنان می توانند برای ملت ما به وجود آورند.

شهید مطهری در یکی دیگر از آثار خود, ضمن نقل خاطره ای از استاد خود, حکیم میرزا مهدی اشتیانی به غارت کتابهای خطی توسط خارجیان اشاره کرده و اظهار تأسف می کند از ملتی که چنین سابقه درخشانی داشته است و به این حد بی لیاقتی رسیده که اصلاً نمی داند چنین سرمایه هایی هم دارد و باید آن را حفظ و نگهداری کند.60

تاسف وی محدود به تاراج میراث منقول نیست و از بی توجهی دست اندرکاران وقت, نسبت به بناهای تاریخی انتقاد کرده و می نویسد:

(تا چند سال پیش ابنیه تاریخی که ما در همین مملکت داریم در وضعی بود که هر کسی می آمد و می رفت و هر کار دلش می خواست, می کرد. اگر بچه ای می رفت چشمش به یک کاشی می افتاد, سنگ بر می داشت و می زد به آن کاشی و می شکست, هیچ کس نبود که جلویش را بگیرد.)61

خود به خوداین سؤال در ذهن شهید مطهری جوانه می زند که چرا در مردم ما این حس تنفر از گذشته پیدا شده است62؟ و خود احتمال می دهد شاید این تنفر مولود احساس حقارت نسبت به گذشته است. غالبا خیال می کنند که در گذشت دانشمندی که بشود او را به حساب آورد, در میان وجود نداشته است63 و در آخر نتیجه می گیرد: منشأ این بی اقبالی, نداشتن درک و شناخت بوده است. به همین دلیل اگر پیوندی هم با هنر و آثار هنری برقرار می کردند; ناشی از اندیشه های بهره جویانه و تملیکی بوده است. آنها متوجه این نکته نبوده اند که دید هنری باید وارسته از این گونه کششها باشد. دید هنری از جنبه های حسی یک اثر هنری فراتر می رود و این فرا روی با میزان و چگونگی تکامل روحی انسانها سنخیت دارد.

در واقع جهان اسلام, با توجه به رو به ضعف نهادن تدریجی باورها, نه تنها بخشی از توانایی آفرینندگی هنری خود را از دست داد, بلکه جایگاه هنر و ارزش میراثهای هنری را نیز از یاد برد. چون این وجود روح دینی است که با زیباییهای خود, بستر مناسبی را برای رویش هنر و آفرینندگیهای هنری فراهم می سازد و با پایین آمدن سطح باورها و محدود شدن افق آرمانها, هنر رخت بر بسته و زیبایی شناسی جای خود را به پلیدی و پلشتی می دهد.

فلسفه عشق از دیدگاه ابن سینا

ابن سینا عشق را در مراتب گوناگون هستی از ضعیف ترین درجه تا قوی ترین مرتبه آن، یعنی واجب الوجود جاری دانسته است؛ عشق در هریک از این مراتب از درجات گوناگونی برخوردار است.

مقدمه :

هر روح به چیزی میل می کند که با طبیعتش مطابق است و نیرویی مطابق ارزش و استعداد خود پدید می آورد که عشق نام دارد این عشق در همه چیز جریان دارد . پس عشق امری فراگیر و در ضمن دارای مراتب است .

ابن سینا عشق را در مراتب گوناگون هستی از ضعیف ترین درجه تا قوی ترین مرتبه آن، یعنی واجب الوجود جاری دانسته است؛ عشق در هریک از این مراتب از درجات گوناگونی برخوردار است.

به نظر وی راز بقا و تكامل در عشق است. علاوه بر این او با استمداد از ذوق عرفانی و روش فیلسوفانه به اثبات اتحاد عشق و عاشق و معشوق پرداخته و توانسته است تسلط عشق را در پهنه وسیع جهان مدلل دارد.

معنای عشق :

ابن سینا در رساله فی ماهیه العشق میگوید : "عشق در حقیقت خود ، چیزی جز نیکو شمردن امر حسن ( نیک و زیبا ) و جدا ملایم نیست . بر این اساس وی معتقد است که هر یک موجودات چیزی را که ملایم و سازگار خود می یابد تحسین می کند و اگر خود فاقد آن است به سوی آن کشیده می شود . خیر خاص هر موجودی رسیدن به آن چه در حقیقت ملایم اوست یا آن چه گمان می رود که ملایم اوست ، دانسته می شود .

ابن سینا در کتاب قانون خود تعریفی از عشق آورده است ، اما منظور عشق او در آن ، نوعی وابستگی و جذبه ی مالیخولیایی یک انسان به انسان دیگر است . بنابراین ابن سینا در این کتاب ، عشق را نوعی بیماری می داند و به راه های درمانش نیز اشاره می کند . تعریف او در این باره چنین است : " عشق نوعی بیماری مشابه مالیخولیاست که انسان خودش را بدان مبتلا می سازد، بدین طریق که نیکویی و شایستگی برخی صورت ها و شمایل بر اندیشه و فکر مسلط و غالب می شود . "

رابطه ی عشق و ادراک :

خواجه نصیر طوسی در شرح سخنان ابن سینا توضیح می دهد که هر چیزی که خیر در اوست مختار و برگزیده است و ادراک آن چه برگزیده است ، از آن جهت که برگزیده است حب نام دارد ، باید افزود " شدت حب " را عشق می نامند .

هر چه ادراک کاملتر باشد و مدرک خیریت بیشتری داشته باشد ، عشق شدیدتر خواهد بود . ادراک تام و کامل صورت نمی پذیرد ، مگر با وصول تام و کامل .

مراتب عشق :

سخن از مراتب عشق را در مباحث ابن سینا می توان در باب مراتب لذت یافت . لذت مراتبی دارد و در مورد هر لذت برنده و لذت دهنده یی مطابق عالم و حالاتش است . از آنجا که رابطه عاشق و معشوق ، رابطه لذت برنده ( لاذ ) و لذت دهنده ( ملتذ) نیز هست ، مراتب لذت ، مراتب عشق نیز می باشد .

الف) عشق خداوند به خود : این عشق ، بالاترین مرتبه از مراتب عشق است . دلیل این امر از نظر ابن سینا آن است که خداوند متعال بالاترین مرتبه ادراک را داراست هم چنین او بالاترین درجه کمال را دارد تا آن حد که از عدم و امکان که منبع شر هستند به دور است بر اساس نظر خواجه نصیر شدت عشق بر اساس همین دو معیار ادراک و کمال مشخص می شود . بنابراین ، خداوند لذاته بزرگترین عاشق و معشوق و هم چنین بزرگترین لاذ و ملتذ است .

ابن سینا برای توضیح بیشتر خود به تفاوت عشق ( به معنای حقیقی ) و شوق پرداخته است . عشق حقیقی عبارت است از : " شادمانی و بهجتی که از تصور حضور داشتن یک ذات ایجاد می شود ."

هر چه ادراک کاملتر باشد و مدرک خیریت بیشتری داشته باشد ، عشق شدیدتر خواهد بود . ادراک تام و کامل صورت نمی پذیرد ، مگر با وصول تام و کامل .

اما معنای شوق ، حرکت برای تمام کردن آن ابتهاج است ، هنگامی که صورت از یک جهت تحقق و تمثل یابد . به گونه یی که در قوه خیال تمثل یافته است و از جهت دیگر تمثل نیافته باشد . چنان که پیش می آید که در

حس تمثل نیابد تا به سبب شوق تمثل حسی برای یک امر حسی کامل و تمام گردد . پس هر مشتاق به چیزی دست یافته و به چیز دیگری هم دست نیافته است ، ولی عشق چیز دیگری است . بر این اساس خداوند تعالی منزه از شوق است ، زیرا ممکن نیست چیزی از او غایب باشد

ب ) عشق جواهر عقلی به ذات خداوند و به ذات خود : این عشق دومین مرتبه از مراتب عشق است .

ج ) عشق عاشقان مشتاق : ایشان از آن روی که عاشقند ، چیزهایی یافته اند و از آن لذت می برند و از آن لحاظ که مشتاق ، دچار رنجه هستند. اگر چه چون این رنجه ها از جانب معشوق است برای آنها رنجه هایی لذت بخش است

د ) عشق نفوس بشری در تردد میان جهان ربوی و جهت فرودین

ه ) عشق نفوسی که طبیعت بر آن ها حاکم است

ابن سینا معتقد است عشق در همه ی موجودات جاری است .وی در رساله فی ماهیه العشق آشکارا به این نظر اشاره می کند و یاد آور می شود که عشق به نوع انسان اختصاص ندارد ، بلکه در جمیع موجودات اعم از افلاکیان و عناصر و موالید ثلاث معدن ، نبات و حیوان و دیگر هویات و موجودات جاری و ساری است .

نتیجه گیری :

ابن سینا با توجه به معنای عشق که همان نیکو شمردن امر زیبا و ملایم است . معتقد است که خیر هر یک از موجودات رسیدن به آن چه ملایم اوست می باشد . هر چیزی که خیر موجود در آن است ، برگزیده است و ادراک آن ، از آن جهت که برگزیده است حب نام دارد . شدت حب همان عشق است . هم چنین در ادامه به تفاوت عشق و شوق پرداخته است .

مراتب عشق از دیدگاه وی عبارتند از : عشق خداوند به خود ، عشق جواهر عقلی قدسی به ذات خداوند و به ذات خود ، عشق عاشقان مشتاق ، عشق نفوس بشری در تردد میان جهت ربوبی و جهت فرودین و عشق نفوسی که طبیعت بر آن حاکم است . ابن سینا معتقد است عشق به زیبایی در همه ی موجودات عالم جاری است .

بررسی مغالطات عقل محض در فلسفه کانت  

چاپ نخست کتاب «مغالطات عقل محض در فلسفه کانت» به قلم دکتر حسین معصوم از سوی موسسه بوستان کتاب منتشر و روانه بازار نشر شد. اثر حاضر، پس از شرح مباحث عمومی فلسفه کانت درباره مابعدالطبیعه و امور دیگر، سه مغالطه از مغالطات او را تقریر، تحلیل، نقد و لغزش‌های آن را آشکار کرده است.

به گزارش ایبنا، این اثر به مباحث کانت درباره «نفس» که در نوشته‌های راجع به فلسفه کانت کمتر به آن پرداخته شده، می‌پردازد و سخنانی را که وی در شرح و رد مغالطات یا پارالوژیسم(مغالطه و استدلال غلط و غیرمنطقی و مقایسه کاذب و نادرست) گفته است، تقریر و نقد و بررسی می‌شوند.

به عقیده نویسنده کتاب  «هر اندازه معرفت ما به خویش عمیق شود، بیشتر به عظمت و اسرار خلقت الهی و مظاهر قدرت خداوند پی می‌بریم، زیرا نفس انسانی با پیچیدگی‌ها و اسرار نهانش از آیات بزرگ خداوند در هستی است.»

دکتر معصوم در این کتاب به موضوع دیگری نیز می‌پردازد، مبنی بر این که «مباحث نفس، رکن استوار بحث معاد است. اگر به نفس، یعنی موجودی مستقل از بدن ـ‌که می‌تواند پس از فنای آن باقی باشد‌ـ اعتقاد نداشته باشیم، اصولا جایی برای معاد باقی نمی‌ماند و این باور که بدون اثبات استقلال نفس نیز می‌توان معاد را ثابت کرد باوری خام و نسنجیده است. برای ارایه تبیینی معقول از معاد، گام نخست همانا اثبات بقای نفس پس از فنای بدن است؛ از این‌رو، هر اندازه معرفت ما به نفس و بقای آن پس از مرگ عمیق‌تر و گسترده‌تر باشد، زمینه مناسب‌تری برای تبیین مساله معاد فراهم می‌شود.»

در این رساله، پس از شرح مباحث عمومی فلسفه کانت درباره مابعدالطبیعه و امور دیگر، سه پارالوژیسم نخست از پارالوژیسم‌های مورد نظر او، ابتدا تقریر و تحلیل و سپس نقد و بررسی شده‌اند. همچنین به لغزش‌های احتمالی وی اشاره و راه‌هایی برای رهایی از مشکلاتی که وی با آن‌ها روبه‌رو بوده، اشاره  شده است. همچنین از آن‌جا که پارالوژیسم چهارم به طور مستقیم با مباحث مربوط به نفس ارتباط ندارد، در این رساله طرح نشده است

فلسفه تاريخ مارکس

جلسه اول

فلسفه تاريخ مارکس بر سه پايه استواراست: نقد فلسفه هگل، نقد اقتصاد سياسي سنتي(سرمايه داري) و نظريه تازه اي درباره جامعه صنعتي مدرن يا همان سرمايه داري(ROCKMORE 2002). از آن جهت که مارکس فلسفه تاريخ خود را به تفصيل شرح نداده، بايد نظر او را براساس نوشته هايش بازسازي کرد. انديشه مارکس سال ها از نگاه مکتب مارکسيسم بررسي شده و اين کار اغلب با جايگزيني نوشته هاي انگلس و ديگر مارکسيست ها به  جاي نوشته هاي مارکس انجام شده است اما در اينجا ما انديشه مارکس را در چهارچوب آثار خودش بررسي مي کنيم و پس زمينه تاريخي شکل گيري موقعيت او را ناديده مي گيريم.

تفسير مارکسيستي فلسفه تاريخ مارکس

مارکس مانند هگل انديشمندي عميقاً تاريخي است و انديشه ها، مفهموم ها و نظريه ها را بر بستر تاريخ درک مي کند. به نظر مي رسد مطالعه انديشه مارکس در بستر تاريخي و بدون توجه به چهره رايج او امري منطقي باشد. اين نگرش "زمينه گرا"1 توسط مارکسيسم که رسماً "ضد زمينه گرايي" است، رد مي شود. از زماني که انگلس مارکسيسم را بنا نهاد، بسياري از مارکسيست ها در باره تفاوت بين مارکس و حواشي فکري و اجتماعي او با يکديگر بحث کرده اند؛ آلتوسر اين اختلاف را گسست شناخت شناسانه نام نهاده است. (ALTHUSSER  1970) او مي گويد همه چيز چنان است که گويي مارکس هم برآمده زمان تاريخي خودش است، و هم از آن مستقل و تأثيرنا پذيراست.

 نگرش مارکسيستي انگلس به مارکس از اين عقيده رايج حکايت دارد که مارکس و قبل از او هگل، آخرين فيلسوفان تاريخ هستند. مارکسيست ها در هر دوره گونه هايي از اين تفسير را تکرار کرده اند. به عنوا ن نمونه مي توان از لوکاچ نام برد که به تحقيق تواناترين فيلسوف مارکسيست است. لوکاچ اين ديد    گاه انگلس را از نو تدوين مي کند. از نظر او نگاه اسطوره اي هگل به فاعل(سوژه) تاريخي براي درک مسأله هاي اجتماعي واقعي ناکافي است و اين مسأله ها در فضاي فلسفه کلاسيک آلمان حل نشده باقي مي ماند. مارکس با کشف طبقه کارگر به عنوان فاعل تاريخي حقيقي راه حل اين مسأله ها را نشان مي دهد. لوکاچ باور خود را به مارکس اينگونه نشان مي دهد که به نظر او در اين برهه از تاريخ هر مسأله اي را بر اساس تحليل محصولات کار مي توان حل کرد.(Lukàcs 1971)  مارکس، به تحقيق شناخته شده ترين فيلسوفي است که در ساختار گسترده ايد  ه آليسم آلماني مي انديشيد؛ اما مارکسيست ها اين مسأله را نمي پذيرند و مصرانه مايلند بين علم و فلسفه تفاوت قائل شوند و بگويند نگاه مارکس شکلي از علم و مارکسيسم خود علم است. آنها به طور ضمني معتقدند علم يگانه سرچشمه شناخت است. انگلس نيز به  علم عصر خود علاقه داشت و به آنچه امروز پوزيتيويسم ناميده مي شود، نزديک بود. او مانند پوزيتيويست هاي حلقه وين، فکر مي کرد که دانش انواع مي تواند و بايد به عنوان قانون علم تلقي گردد. انگلس توصيه مي کند که بايد علم حقيقت جو را جايگزين  فلسفه اسطوره اي و نادرست کنيم. او پيروي از روش علمي را پيشنهاد کرده و به عنوان نمونه به تفاوت بين برداشت هاي عاميانه و علمي سلرز اشاره مي کند.(Sellars 1991:1-41)  انگلس نيز مارکس را به عنوان شخصيتي علمي با داروين مقايسه مي کند و مدعي است او قانون هاي تاريخ را کشف کرده است. (Engels 1978: 681) اين نگرش بعدها بر مارکسيست هايي که مارکس را با تفسير انگلس مي خواندند، اثر گذاشت.  انگلس ديدگاه مارکس به تاريخ را با مفهوم ماترياليسم تاريخي شرح مي دهد. او در 1892 در پيشگفتار کتاب  سوسياليسم، امري آرماني و علمي مي نويسد ماترياليسم تاريخي «چشم انداز ي از تاريخ را برجسته مي کند که در آن علت غايي و نيروي محرکه قوي رويدادهاي مهم ديده مي شود و نقش اين عامل ها در توسعه اقتصادي جامعه، دگرگوني شيوه هاي توليد و مباد له، تقسيم بندي جامعه به طبقات مجزا و درگيري اين طبقات با يکديگر برجسته مي شود.»(Engels 1984: 386-7)  جرالد کوهن اين برداشت را به روش تحليلي پيچيده اي از نو تدوين مي کند. کوهن مانند انگلس، زمينه هگلي ديدگاه مارکس را ناديده گرفته و آن را نوعي علم اجتماعي توصيف مي کند. او به نحو مؤثري فلسفه تاريخ مارکس را تبييني کاربردي تلقي مي کند که بر پايه زيست شناسي شکل گرفته و مفهوم کاربرد در آن نقش علت و معلولي دارد.(Cohen 2001)

 اين تفسير نظريه تاريخ مارکس بسيار تاثيرگذار اما مناقشه آميز بوده است. جان الستر اين تبيين کاربردي را با پيش کشيدن سؤال هايي در باب "هدف هاي تاريخ که الزاماً هدف هاي همه انسان ها نيستند" به چالش مي کشد. (Elster 1985)  مسأله ديگر اين است که اين نگاه در جايگزيني علم به  جاي فلسفه، از انسان شناسي فلسفي مارکس روي برمي گرداند. مارکس مانند فيخته، انسان ها را موجوداتي از بنياد فعال و اجتماع انساني را نتيجه کنش آنها مي داند. او هم چنين مانند ويکو مي گويد ما مي توانيم تاريخ انسان را بشناسيم زيرا به يک معنا خود سازنده آن هستيم. آخرين مشکل اين نگرش مارکسيستي اين است که روش مارکس در واکنش، ارزيابي، نقد، تدوين دوباره و انتقال موضوع ها به بحث هاي معاصر از جمله بحث تاريخ را ناديده مي گيرد

فلسفه و معماري

بخش ششم

 

خدمات پستي قادرند يک پيام را به ميليون ها نفر ارسال دارند اما نه به سرعت و تلفن مي تواند پيام را به سرعت ارسال دارد اما نه به يک ميليون نفر بطور همزمان. اين شکاف مي بايستي با رسانه هاي همگاني پر شود.

البته امروز، انتشار انبوه روزنامه ها و مجلات جزيي از زندگي روزمره ي کشورهاي صنعتي شده است. ظهور اين نشريات در سطح يک کشورانعکاسي است از توسعه ي هم سويه ي بسياري از تکنولوژي هاي صنعتي جديد و ساخت هاي اجتماعي. بنابراين، همانگونه که ژان – لويي سروان- شرايبر 46 مي نويسد، « اين انتشارات تنها با دست به دست دادن ورود قطارها در يک ايستگاه برا ي حمل و نقل نشريات به سرتاسر کشور ( با وسعت کشورهاي اروپايي ) در يک روز، و ماشين هاي چاپ رتاتيو که قادر به چاپ ده ها ميليون نسخه در چند ساعت هستند، و شبکه اي ازتلگراف و تلفن، و بالاتر ازهمه ي عامه ي مردمي که در سيستم آموزش اجباري خواندن را آموخته اند و صنايعي که به توزيع انبوه محصولات خود احتياج داشتند امکان پذير گرديد..»

در همه ي رسانه هاي همگاني از روزنامه و راديو تا سينما و تلويزيون، ما بار ديگر اصول اساسي کارخانه را متجسم مي بينيم. همگي آنها مهر پيام هاي واحدي را به ذهن ميليون ها انسان مي زنند درست به همان گونه که کارخانه محصولات واحدي را براي استفاده ي ميليون ها خانه بيرون مي ريزد. پيام هاي همسان که به صورت انبوه توليد شده اند شبيه کالاهاي همسان که به صورت انبوه ساخته شده اند از چند کارخانه پندارسازي همچون سيل به سوي ميليون ها مصرف کننده سرازير مي شود. بدون اين نظام وسيع و پرقدرت براي به جريان انداختن اطلاعات، تمدن صنعتي نمي توانست شکل گيرد و يا به خوبي عمل کند.

بنابراين در کشورهاي صنعتي، اعم از سرمايه داري و يا سوسياليستي يک « سپهر اطلاعاتي » پيشرفته بوجود آمد- يعني مجاري ارتباطي که از طريق آن پيام هاي فردي و همگاني را مي توان به مثابه ي کالا يا مواد خام به خوبي توزيع کرد. اين « سپهر اطلاعاتي » با « سپهر فني » و « سپهر اجتماعي » درهم آميخت و به خدمت آنان در آ»د و درهماهنگ ساختن توليد اقتصادي با رفتار شخصي به آنها کمک کرد.

هر کدام از اين حوزه ها در نظام بزرگتر وظيفه ي حساسي را به عهده داشت و به هيچوجه بدون ديگري قادر به ادامه حيات نبود. سپهر فني توليد و توزيع ثروت را برعهده دشات، سپهر اجتماعي با هزاران سازمان وتشکيلاتي بهم پيوسته اش براي افراد نقش هايي تعيين مي کرد وسپهر اطلاعاتي، اطلاعات لازم براي فعاليت کل نظام را توزيع مي کرد. آنها با هم معماري اساسي جامعه را شکل مي دادند.

بنابراين ما در اينجا طرحي از ساختارهاي متعارف را درهمه ي کشورهاي « موج دوم » - علي رغم تفاوت هاي فرهنگي و جغرافيايي شان، علي رغم ميراث مذهبي و قومي شان، و علي رغم اينکه آيا خود را سرمايه دار يا کمونيست مي نامند- مشاهده مي کنيم.

اين ساختارهاي همانند که در روسيه ي شوروي و مجارستان به همان اندازه بنيادي هستند که در آلمان غربي، فرانسه، و کانادا، محدوده هايي ايجاد مي کنند که در آنها تفاوت هاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي قابل تبيين مي شوند. اين ساختارها در همه جا تنها پس از منازعات تلخ سياسي و اقتصادي بين طرفداران حفظ ساختارهاي قديم « موج اول » و آنان که معتقدند تنها تمدني نوين قادر به حل مشکلات دردناک گذشته است پديدار مي گردند.

موج دوم با خود گسترده اي شگفت انگيز از اميد بشري به همراه آورد. براي اولين بار مردان و زنان به خود جرات دادند تا باور کنند که مي شود فقر و گرسنگي، بيماري و استبداد را ازبين برد. نويسندگان و فيلسوفان آرمان گرا از آبه مولي 47 و روبرت اوون 48 تا سنت سيمون 49، فوريه 50، پرودون 51 لوييي بلان 52، ادوارد بلامي 53 و بسياري ديگر در تمدن درحال تکوين صنعتي، توانايي بالقوه اي براي ايجاد صلح، وحدت وهماهنگي، اشتغال براي همه، تساوي ثروت و امکانات، وپايان امتياز مبتني بر توارث و پايان تمامي شرايطي که در طول صدها هزارسال حيات بدوي و هزاران سال تمدن کشاورزي به نظر تغيير ناپذير و ازلي مي رسيد، ديدند.

اگر تمدن صنعتي امروزه چيزي کمتر از حالت آرماني اش به نظر مي آيد، اگر در واقع بيدادگر و ملال انگيز، زيستبوم ستيز، جنگ افروز و روان سرکوب گر به نظر مي آيد، بايد دانست چرا ؟ در صورتي قادر به پاسخ به اين چرا هستيم که بتوانيم شکاف عظيمي راکه باعث شده روان انسان موج دوم به دو بخش متخاصم تقسيم شود بررسي کنيم.

 

قصه و نمايشنامه از ديدگاه مقام‌معظم رهبرى

بارها اتفاق افتاده كه از خواندن يا ديدن يا شنيدن آثار ذوق و فعاليت هنرى عزيزان اين نسل، غالبا مربوط به همين حوزه‏ى انديشه و هنر،تحت تاثير قرار گرفته‏ام،به شدت منقلب شده‏ام. خيلى اوقات فيلمنامه‏ها يا نمايشنامه‏ها يا شعرها...مرا به شدت متاثر كرده و از شوق اشك ريخته‏ام.

...وضع قصه نويسى خوب نيست‏يعنى پيشرفتش كم بوده است.ما در (دوران) گذشته قصه نويس خوب در ايران نداشتيم،در حاليكه سابقه‏ى قصه نويسى در كشور ما نسبة قديمى‏ست. (1)

...اگر بد آموزى در آن بود،كج انديشى در آن بود،اغوا در آن بود و تهمت و افترا و فحاشى و بد زبانى در آن بود،غير اسلامى‏ست. (2)

قصه نويسى از جنبه‏ى هنرى،هيچ چيز خاصى كه بتوان آن را معيار اسلامى يا غير اسلامى بودن دانست،وجود ندارد.هر چه كه بتواند قصه را زيباتر و هنرمندانه‏تر كند،نه تنها اشكالى ندارد،بلكه بهتر است،نمايشنامه هم همينطور. (3)

در زمان خودمان هم،در آن دوران محنت‏بزرگ تاريخ ملت ايران كه...آمده بودند تا همه چيز اين مردم را غارت كنند و ببرند،مى‏ديديم استعدادهاى بسيار برجسته‏اى در زمينه‏ى شعر،در زمينه‏ى قصه نويسى،در زمينه‏ى نمايشنامه و فيلم و عكس و چيزهاى ديگر وجود داشت اما اين سرچشمه‏ها را با دستهاى آلوده‏ى خودشان آلودند. (4)

بارها اتفاق افتاده كه از خواندن يا ديدن يا شنيدن آثار ذوق و فعاليت هنرى عزيزان اين نسل، غالبا مربوط به همين حوزه‏ى انديشه و هنر،تحت تاثير قرار گرفته‏ام،به شدت منقلب شده‏ام. خيلى اوقات فيلمنامه‏ها يا نمايشنامه‏ها يا شعرها...مرا به شدت متاثر كرده و از شوق اشك ريخته‏ام. (5)

بايد به سراغ نويسندگان خوب،شاعر خوب،نمايشنامه نويس خوب،و قصه نويس خوب برويد و آنها را دعوت كنيد زيرا هستند كسانى كه با شما نيستند اما بر شما هم نيستند و مى‏توانند در خدمت انقلاب قرار بگيرند. (6)

در زمينه‏ى سوژه‏ها و موضوعات،خوشبختانه در مورد شعر،قصه و ديگر آثار هنرى امروز موضوع آنقدر زياد داريم كه لازم نيست دنبال موضوع بگرديم...جنگ،خود يكى از سوژه‏هاى شعر برانگيز،قصه برانگيز و نمايشنامه برانگيز است چه مانعى دارد كه تصوير يك شبانه روز يك نفر را در سنگر،به رشته‏ى تحرير در آوريم...خطورات ذهنى اين انسان سنگرى،اين انسان مجاهد و فداكار و تجسم شهيد را...يك قصه نويس زيبا ترسيم كند و بنويسد...البته كسى كه اين كار را مى‏خواهد بكند،بايد خود در سنگر رفته باشد...اين سوژه‏اى است كه تمام مسائل جنگ عراق بر عليه ايران‏مى‏تواند در آن جاى بگيرد.«گردشى در اهواز و دزفول و سوسنگرد»خود يك قصه،يك گزارش است كه از هر قصه‏اى شيرين‏تر است. (7)

شما اگر ملاحظه كنيد،مى‏بينيد كه اين اثر جاويدان‏«بى‏نوايان‏»هيچوقت كهنه نخواهد شد، لااقل تا وقتى كه اين فرهنگ مانوس ما در عالم وجود دارد،چنين است.و يك بخش عمده‏ى اين اثر،جنگ‏هاى داخلى فرانسه است‏يعنى جنگهاى جمهوريخواهان بر ضد بساط لطنت‏بعد از ناپلئون.و با اينكه اين كتاب قصه است،وقتى بخوانيد مى‏بينيد كه مملو از تاريخ است و تاريخ فرانسه را از اواسط دوران ناپلئون شرح كرده تا حدود سالهاى 1850 و 1860 ميلادى و دوران بعد از ناپلئون و پادشاهان از خانواده‏هاى بوربن‏ها،لذا بهترين وسيله و سوژه براى نوشتن يك داستان همين است و ما الآن اين سوژه را داريم. (8)

از جمله مسائل ديگرى كه براى گفتن و نوشتن وجود دارد،براى مثال،مساله ضد انقلاب است.من هميشه پيش خودم فكر مى‏كردم كه فرضا بعضى از چيزهايى را كه ما در ذهنمان ترسيم مى‏كنيم،اگر به صورت هنر مجسم يعنى فيلم يا نمايش در آيد،اثرش صد چندان خواهد بود...حتى همان فيلم‏«شاه دزد»...چيزى كه در اين اثر وجود داشت...پوشالى بودن كارهاى ضد انقلاب و انگيزه‏هايشان بود...در اين اثر مشخصا ترسيم شده بود كه،به هنگام مبارزه‏اى كذايى،بر ضد جمهورى اسلامى هم،از كوچك‏ترين هوسهاى حيوانى خودشان منصرف نمى‏شوند...پس اگر چنين اثر جالبى در زمينه‏ى مسائل گروهكها ترسيم و منتشر شود،اثر زيادى خواهد داشت،به نظر من سوژه‏هايى كه امروز در دست داريم كم نظير است، لذا بايد هنرمند را به طرف اين سوژه‏ها سوق داد. (9)

بايد مايه‏هاى هنرى‏تان را هر چه ممكن است قوى كنيد.ضعف‏هاى مختلف را برطرف كنيد، اغماض نكنيد.

در جامعه‏ى ما،نقد تا كنون به نظر من مصداق درستى نداشته است جز اسما.يك عده به يكديگر فحاشى مى‏كردند و دروغ تحويل هم مى‏دادند و اسمش را هم نقد مى‏گذاشتند.به هر حال،نمى‏توانم بگويم هيچ ولى خيلى كم نقد واقعى وجود داشت،الآن هم متاسفانه نقد هنر نيست.شما اينك به زبانى خوب و شيرين و آموزنده نقادى را شروع كنيد. (10)

پى‏نوشتها:

1) -اين مصاحبه با معاونت‏سينمايى وزارت ارشاد اسلامى انجام شده و در مجله‏ى‏«صحيفه‏»مورخ يكم ارديبهشت ماه 1364 به چاپ رسيده است.

1) -شكوهنده به ضم‏«ش‏»يعنى هيبت دارنده و بكسر شين يعنى ترسنده،بنابر اين در اينجا بضم شين خوانده شود.

2) -سخنرانى افتتاحيه‏«تالار حوزه انديشه و هنر»،15/12/1363.

3) -گفتگو با اعضاى واحد فرهنگى روزنامه جمهورى اسلامى‏»1360/11/26.

4) -همانجا.

5) -سخنرانى افتتاحيه‏«تالار حوزه انديشه و هنر»،15/12/1363.

6) -همانجا.

7) -گفتگو با اعضاى‏«واحد فرهنگى روزنامه جمهورى اسلامى‏»1360/11/26.

7) -همانجا.

8) -گفتگو با اعضاى‏«واحد فرهنگى روزنامه جمهورى اسلامى‏»1360/11/26.

9) -همانجا.

10) -سخنرانى افتتاحيه در«تالار حوزه‏ى انديشه و هنر»،15/12/1360


هنر از ديدگاه مقام‌معظم رهبرى‌حضرت‌آيت‌الله العظمی‌خامنه‏ای‌(دامت برکاته)
ناشر نشر فرهنگ اسلامی چاپ

خلاصه از فلسفه کانت

کانت را همراه با افلاطون و دکارت(1650-1596) از نقاط عطف فلسفه دانسته اند. به گفته اشتفان کورنر :« هر کس فلسفه را بجد بگیرد، ممکن نیست بدون تحمل زیان سنگین، تعلیمات کانت را به غفلت بسپارد».

فلسفه جدید از رنه دکارت و با جمله معروف او « Cogito، ergo sum می اندیشم، پس هستم» آغاز شد.دکارت میان آبژه و سوژه تفاوت قائل شد و فاعل شناسا را بیرون از جهان قابل شناسایی قرار داد. پس از دکارت فلاسفه به دو دسته تقسیم شدند گروهی بر "سوژه" تکیه کردند وفاعل شناسا را اصل گرفتند و به فلاسفه عقل گرا معروف شدند که نمونه بارز آنان لایب نیتس(1716-1646) بود. عقل گرا ها باور داشتند که « تصورات با ذهن با انسان زائیده می شوند و ذهن انسان نخستین مخزن معانی کلی است و تنها کار جهان برون و محسوسات و مجربات، برانگیختن تصوراتی است که قبلا در ذهن به حال کمون وجود داشته اند ». دسته دیگر فیلسوفان پس از کانت اما "آبژه" او را گرفتند و بر ماده تکیه کردند و به تجربه گرایان معروف شدند. تجربه گرایان عقیده داشتند که « تصورات از بیرون به ذهن ما می رسند و ذهن ما مانند دستگاه گوارش ماست که غذایی را که داخل می شود، می گوارد و هضم و جذب می کند یا به تعبیر دیگر، همچون صحیفه ای سفید و لوحی پاک است که قلم تجربه مطابق بعضی قواعد املا و انشاء، روزانه بر آن چیزی می نگارد.» از بزرگان فیلسوفان تجربه گرا می توان جان لاک(1704-1632)،جرج بارکلی(1753-1675) و دیوید هیوم(1776-1711) را نام برد. عقل گرایان فهم پیش از تجربه را قبول داشتند و می گفتند عقل انسان می تواند جهان بیرون را فهم کند اما تجربه گرایان بر اصالت تجربه پای می فشاردند و می گفتند که هر آنچه که به تجربه قوای حسی ما در آید قابل شناسایی است.  ایمانوئل کانت(1804-1724) نقطه تلاقی این دو نوع تفکر بود.کانت مقولات را به دو دسته تقسیم کرد ( البته پیش از او این تقسیم بندی انجام شده بود اما کانت تعریفی دیگر از آن ارائه داد) بنابر نظر کانت قضایا یا تحلیلی هستند و یا ترکیبی ( تالیفی) و هرکدام از این دو یا پسین هستند و یا پیشین ( پس از تجربه و پیش از تجربه). کانت می گوید «هر حکمی یا ترکیبی است و یا تحلیلی. در کلی احکامی که نسبت موضوع به محمول تعقل می شود... این نسبت به دو طریق ممکن است. یا محمول ب به موضوع الف تعلق دارد به عنوان چیزی که ( به طور ضمنی) در تصور الف مندرج است؛ یا به یکسره بیرون از تصور الف است، هر چند در واقع با آن پیوستگی دارد. در حالت نخست، حکم را تحلیلی و در حالت دوم، ترکیبی نام می دهم». یه طور واضح تر صدق قضایای تحلیلی در خودشان مستتر است مثلا این که می گوئیم "مجرد، ازدواج نکرده است" و یا "برادر من مذکر است" یک قضیه تحلیلی است. اما این که "هوای بیرون سرد است" یک قضیه ترکیبی است و نیاز به بررسی دارد.  کانت می گوید احکام تحلیلی همواره پیشین هستند اما او قضایای ترکیبی را به دو قسم پیشین و پسین تقسیم می کند و این کار ابداع بزرگ کانت در فلسفه می باشد. کانت می گوید برخی از احکام ترکیبی پیشین هستند از قبیل ریاضیات ( بر خلاف برخی از فلاسفه که قضایای ریاضی را قضایایی تحلیلی فرض می کنند کانت این گونه قضایای را ترکیبی می داند)، اخلاق و پیش فرضهای بنیادی مابعد الطبیعی. کانت علیت را نیز از جمله قضایای ترکیبی پیشین می داند و پاسخی به دیوید هیوم می دهد که او باور داشت ما به علت عادتی که در مشاهده  توالی رویدادها  داریم گمان می کنیم که به عنوان مثال الف علت ب است. از سوی دیگر کانت باور داشت که « فهم ما با شیء منطبق نمی شود؛ شیء است که با فهم ما انطباق می یابد. کانت ویژگی های ظاهری جهان پدیدارها را محصول فعالیت ذهن آدمی می داند. اگر جز این بود، مفاهیمی مانند جوهر یا علیت که از تجربه انتزاع نشده اند و به اصطلاح، مستقل از تجربه اند یا پیشین هستند، ما به ازایی در خارج نمی داشتند. عالم خارج، یعنی دنیای اشیاء و اموری که تجربه به آن ها تعلق می گیرد، به این جهت شناختنی است که ساخته خود ماست. ولی نحوه ساختن آن، شخصی و دلبخواه نیست؛ معلول طرز کارکرد ذهن بشر است. بنا بر این، صرف نظر از اینکه در آینده چه روی می دهد یا به چه شیئی بر بخوریم، پیشاپیش می دانیم که هر شیء یا رویدادی باید با شروط و قیود ذهنی ما سازگار شود- فی المثل باید مکانی را اشغال کند، دوام داشته باشد، با دیگر اشیاء یا رویدادها دارای نسبتی باشد، معلول باشد یا علت و جز اینها. وقتی چیزی واجد این شرایط شد، عینیت پیدا می کند و شناخت به آن تعلق می گیرد، به عبارت دیگر، ذهن یا فاعل شناسایی، این عین را می سازد یا درست می کند».

کار بزرگ و سترگ کانت در فلسفه نقدی بود.« فلسفه کانت را معمولا به دو دوره "ماقبل نقدی" و "نقدی" تقسیم می کنند. دوره نقدی حدودا از 1770 آغاز می شود و با انتشار بزرگترین اثر کانت، نقد عقل محض، در 1781 به بار می نشیند. دوره ماقبل نقدی شامل آثاری است که کانت از اوایل جوانی تا پیش از انتشار رساله استادی خویش در 1770 نوشته است. آنچه ما امروز به نام فلسفه کانت می شناسیم همان فلسفه نقدی است که در کتاب های "نقد عقل محض"، "نقد عقل عملی"، "نقد قوه حکم" و دیگر آثار وی تا هنگام مرگ در 1804 بیان شده است.» «سوال تازه ای که کانت مطرح کرد به ساده ترین وجه این بود که نسبت عین و ذهن ( فاعل شناسایی و متعلق شناسایی) بر چه پایه ای استوار است» کانت یقین داشت که بیرون از سوژه، آبژه وجود دارد زیرا باید عینی وجود داشته باشد تا ما بتوانیم پدیدار آن را با تجربه درک کنیم. او باور داشت که ادراک حسی ما در زمان و مکان صورت می گیرد و تفکر ما در چارچوب مفاهیم کلی. « عمل تالیفی بزرگی که کانت در تاریخ فلسفه انجام داد این بود که گفت تجربیان درست می گویند که، به اصطلاح ارسطو، "ماده" معرفت از راه حواس فراهم می آید؛ اما در عین حال عقلیان هم حق دارند، زیرا "صورت" معرفت را قوه فهم ما به آن ماده می افزاید. کانت نظرگاه جدید و بیسابقه ای را که می جست و به مدد نبوغ خلاقی که داشت سرانجام یدا کرد،"استعلایی Transcendental" نام دارد. وقتی می گوئیم فلان مفهوم "استعلایی" است، مراد این است که مستقل از تجربه و مطلقا برای همه کس در هرجا و هر وقت معتبر است ولی وجودش وابسته به ما و تفکر ماست و مانند مُثُل افلاطونی افلاطونی قائم به ذات نیست. قالب ها یا صورت های مستقل از تجربه را که حصول شناخت نزد آدمی در چارچوب آنها امکان پذیر می شود، کانت " استعلایی" می خواند. شناخت ما برای این که عینیت پیدا کند و برای همگان اعتبار داشته باشد، باید به قالب چنین صورت هایی در آید.» به نظر کانت چون نخستین شرط حصول تجربه از جهان درون و برون، شهود یا ادراک حسی است، شیء فی نفسه هرگز نزد ما شناختنی نیست. جهانی که می شناسیم عالم ظواهر یا پدیدارهاست. از سویی دیگر، حصول تجربه به معنای وصل و فصل کردن ادراکات حسی و ، به سخن دیگر، قسمی تعبیر و تفسیر است. این کار را قوه فهم از راه تطبیق مقولات بر مدرکات انجام میدهد.

امنوئل کانت سه کتاب مهم و تاثیر گذار در عالم فلسفه  به نام های "نقد عقل محض"، "نقد عقل عملی" و " نقد قوه حکم"دارد که خوشبختانه هر سه کتاب به زبان فارسی ترجمه شده اند. "نقد عقل محض " به حدود و ثغور معرفت شناسی عقل محض انسان می پردازد و دایره توان او را بررسی می نماید.  در کتاب نقد عقل عملی نیز که در 1788 تالیف شد به تحقیق در خصوص مابعدالطبیعه یعنی شناخت مسایلی چون وجود خدا، جاودانه بودن روح، جبر و اختیار انسان ضرورت آزادی و نظایر آنها پرداخته است. کتاب سوم "نقد قوه حکم"است این نقد را را نقد زیبایی شناسی نیز ترجمه کردند. مفاهیم محور کانت در نقد سوم دو مؤلفه اساسی یعنی هدف یا غایت و غایتمندی یا هدفمندی، جزء مقولاتی است که کانت ضمن طرح آنها معتقد است که در هر تبیین علمی می‌توان از این دو مفهوم، مفهوم نخست یعنی غایت یا هدف را سراغ گرفت. در حالی‌که، در این قبیل تحقیق‌های علمی چیزی به نام غایتمندی به معنای منظومه‌ای دال بر وجود یک سری ارزش‌ها و هنجارهای اخلاقی به چشم نمی‌خورد. کانت غایتمندی را بدون غایت قبول دارد. وی زیبایی را شکلی از غایتمندی می‌داند البته زمانی که مستقل از ارائه یک غایت فهم و دریافت شود. به اعتقاد کانت قضاوت یا داوری نوعی ملکه و قوه استعداد عمومی است و همه افراد در معرض یا در محدوده آن قرار دارند و طبعا کم و بیش تحت تأثیر آن هستند یا از آن برخوردارند اما داوری بر خلاف تصور رایج تنها قدرت تمیز یا انتخاب نیست بلکه از طریق هماهنگ سازی و ایجاد اعتدال یعنی ایجاد امر زیبا و یا از طریق کنار گذاشتن و محو یا فرا رفتن (امر والا) می‌توان مفهوم داوری را ارتقاء بخشید. از سوی دیگر بخش اصلی تلاش کانت در این کتاب ( نقد قوه داوری) آن است تا شکلی بسیار زیبا و عالی از احساس را در قضاوت زیبا شناختی پیدا کند که به گونه‌ای ماتقدم و پیشینی تجربه لذت و رنج را تعیین نماید. این تجربه حاکی از هماهنگی (امر زیبا) یا محو و از بین رفتن (امر والا) ای است که هرگونه نقد و داوری مستلزم آن است.

کانت از جمله فیلسوفانی بوده است که که آثار فراوانی در شرح و نقد فلسفه او در جهان نگاشته شده است و در ایران نیز کتاب های قابلی در این زمینه موجود است کتاب "فلسفه کانت" نوشته "اشتفان کورنر"  و ترجمه دلنشین و پیراسته و "پاکیزه" عزت الله فولادوند که مقدمه ای پربار براین کتاب نوشته است و انتشارات خوارزمی آن را به چاپ رسانیده ، از جمله کتاب هایی است که می تواند ما را بهتر با فلسفه ایمانوئل کانت آشنا سازد

فلسفه و معماري

بخش چهارم

 

حتی تا انقلاب آمريکا طبق نظر مورخ بازرگاني آرتور ديوينگ 32، « هيچ کس نمي توانست تصور کند.» که روزي شرکت سهامي به جاي مالکيت فردي و جمعي، قالب اصلي تشکيلاتي بشود، تا سال 1800 فقط 335 شرکت سهامي در آمريکا وجود داشت که اغلب آنان به فعاليت هاي نيمه عمومي نظير ساختن کانال يا ميدان هاي دو اشتغال داشتند.

پيدا شدن توليد انبوه همه ي اينها را تغيير داد. تکنولوژي هاي موج دوم بيش از يک فرد يا حتا يک گروه کوچک به سرمايه هاي کلان احتياج داشت. تا زماني که اين خطر وجود داشت که مالکين و شرکا همه ي ثروت خود را در سرمايه گذاري از دست بدهند از به مخاطره انداختن پولشان در قمارهاي بزرگ و پر مخاطره اکراه داشتند. ولي با طرح مفهوم مسئوليت محدود آنها اين جرات را پيداکردند. اگرشرکتي ورشکست مي شد، سرمايه گذار فقط مبلغي را که سرمايه گذاري کرده بود از دست مي داد نه بيش از آن. اين اختراع راه هاي تازه اي به سوي سرمايه گذاري گشود.

از اين گذشته، دادگاه يا شرکت سهامي به منزله ي « موجودي فنا ناپذير» رفتارمي کردند. يعني مي توانست از موسسين خود بيشتر عمر کند. در نتيجه امکان مي داد که برنامه ريزي هايي دراز مدت انجام دهد و طرح هاي به مراتب بزرگتري در مقايسه با گذشته اجرا کند.

در سال 1901 اولين شرکت سهامي يک ميليارد دلاري به نام« فولاد ايالات متحده» در صحنه ظاهر شد که درواقع تمرکزي بود از دارايي هاي کلان که تا آن زمان در تصور نمي گنجيد. تا سال 1919 در حدود پنج شش واحد از اين شرکت هاي بوجود آمد. درواقع شرکت هاي بزرگ سهامي به صورت عنصر تفکيک نشدني زندگي اقتصادي درهمه ي کشورهاي صنعتي من جمله سوسياليست و کمونيست در آمد 34، البته به شکل متفاوت ( از نظر تشکيلاتي ) اما اساسا به همان صورت. اين سه عنصر – يعني خانواده ي هسته اي، مدرسه به شيوه ي کارخانه و شرکت هاي سهامي غول پيکر – نهادهاي اجتماعي معرف جوامع موج دوم به شمار آمدند.

در سرتاسر جهان موج دوم از ژاپن گرفته تا سويس، انگلستان، لهستان، آمريکا و اتحاد جماهير شوروي، بسياري از افراد مسير زندگي يکساني را طي کردند. آنها در خانواده هاي هسته اي پرورش يافتند. از طريق مدارس شبه کارخانه اي به سيل عامه پيوستند. و در آخر به خدمت يک شرکت بزرگ خصوصي يا دولتي در آمدند. بر هر مرحله اي از زندگي يک نهاد مهم موج دوم سلطه داشت.

 کارخانه ي موسيقي

درحول وحوش اين نهادهاي مرکزي سازمان ها و تشکيلات ديگري بوجود آمد. وزارتخانه هاي دولتي، باشگاه هاي ورزشي، کليساها، اتاق هاي بازرگاني، اتحاديه هاي اصاف، سازمان هاي حرفه اي، احزاب سياسي، کتابخانه ها، انجمن هاي قومي، گروه هاي تفريحي و هزاران سازمان ديگر که با برخاستن موج دوم از اينجا و آنجا سر درآورده وزيستبوم تشکيلات يافته و پيچيده اي خلق کردند که در ان هر گروه به ديگري خدمت مي کرد، همديگر را هماهنگ مي ساخت وکار ديگري را اصلاح و متعادل مي کرد.

در نگاه اول تنوع اين گروه ها آنها را پديده اي تصادفي و فاقد نظم به نظر مي آورد. اما با نگرشي دقيق تر الگوي پنهان آشکار مي گردد. در کشورهاي موج دوم يکي بعد از ديگري نوآوران جامعه با اعتقاد بر اينکه کارخانه پيشرفته ترين وکار آترين موسسه ي توليدي است سعي داشتند فواعد کلي مربوط به آن را در ديگر سازمان ها نيز بکار گيرند. بنابراين مدارس، بيمارستان ها، زندان ها، تشکيلات اداري دولتي و سازمان هاي ديگر، بسياري از خصوصيات کارخانه از قبيل تقسيم کار، ساختار مبتني بر سلسله مراتب و خصلت بي هويتي ماشيني را به خود گرفتند.

حتا در هنر نيز بسياري از قواعد کلي کارخانه را در مي يابيم. به جاي کارکردن براي يک حامي آن طور که در طول سلطه ي طولانتي تمدن کشاورزي معمول بود، موسيقيدانان، هنرمندان، آهنگسازان ونويسندگان به مقدار زياد هنر خود را در اختيار بازار قرار دارند. بيشتر و بيشتر آثار خودر ابراي مشترياني عرضه مي کردند که هيچگونه آشنايي با آنها نداشتند. و در جريان اين انتقال بود که در همه ي کشورهاي موج دوم ساختار توليد هنري دگرگون کرديد.

موسيقي به عنوان مثال قابل توجه است. با ورود موج دوم سالن هاي کنسرت در لندن و وين و پاريس و جاهاي ديگر پديد آمد. اين سالن ها با خود باجه ي فروش بليت و مدير سالن کنسرت، يعني تاجري که هزينه ي توليد را مي پرداخت و به مشتريان فرهنگي بليت مي فروخت، به همراه آورد.

طبيعتا با فروش بليت بيشتر پول بيشتري بدست مي آمد. بنابراين روز به روز صندلي هاي بيشتري به سالن ها افزوده مي شد. سالن هاي بزرگتر به نوبه ي خود به صداي رساتري احتياج داشتند، سالن هايي که مي بايست در آخرين صندليش نيز موسيقي به وضوح به گوش مي رسد. در نتيجه موسيقي مجلس به موسيقي سمفونيک تحول يافت. کرت ساکس 35 در کتاب معتبرش به نام « تاريخ آلات موسيقي » 36 مي نويسد: « گذار از يک فرهنگ اشرافي به فرهنگ مردمي در قرن هيجدهم سالن هاي عظيم کنسرت را جايگزين سالن هاي کوچک کرد که به صداي رساتري نياز داشت.» از آنجا که تکنولوژي اين امر مهيا نبود، اجبارا سازها و نوازندگان بيشتري به کار گرفته شدند تا طنين بيشتري توليد کنند. در نتيجه ارکستر سمفوني جديد به وجود آمد و براي نهاد صنعتي بود که بتهوون، مندلسون، شوبرت و برامس سمفوني هاي باشکوه خود را نوشتند.

ارکستر حتا در ساختار دروني اش نيز برخي ار خصوصيات کارخانه رامنعکس مي ساخت. در آغاز ارکستر سمفوني بدون رهبر بود و يا رهبري از نوازندگان به نوازنده ي ديگر انتقال مي يافت. بعدا نوازندگان نظير کارگران کارخانه يا کارمندان اداري به بخش هايي ( گروه هاي سازي) تقسيم شدند که هر بخش به بازده کلي ( موسيقي) کمک مي کرد و به وسيله مديريتي از بالا (رهبر ارکستر ) هماهنگ مي شد و حتا به تدر يج يک معاون در سطح پايين تر سلسله مراتب مديريت ( اولين ويولونيست يا رئيس گروه سازها ) ظاهر شد. نهاد جديد محصولش را به بازار انبوه عرضه داشت و به تدريج صفحات فونوگراف در صحنه ي بازار جهاني پديدار گرديد.

تاريخچه ي ارکستر فقط مثالي است از چگونگي تکوين سپهر اجتماعي موج دوم با سه نهاد مرکزي و هزاران تشکيلات گوناگونش که همگي خود ربا نيازها و شيوه هاي « سپهر فني – صنعتي » متناسب با آن است. همه ي تمدن ها به يک« سپهر اطلاعاتي » نيز که به کار توليد و توزيع اطلاعات بپردازد نيازمندند. در اين زمينه نيز تحولاتي که موج دوم به همراه آورد قابل توجه است.

 

فلسفه و معماري

بخش چهارم

 

حتی تا انقلاب آمريکا طبق نظر مورخ بازرگاني آرتور ديوينگ 32، « هيچ کس نمي توانست تصور کند.» که روزي شرکت سهامي به جاي مالکيت فردي و جمعي، قالب اصلي تشکيلاتي بشود، تا سال 1800 فقط 335 شرکت سهامي در آمريکا وجود داشت که اغلب آنان به فعاليت هاي نيمه عمومي نظير ساختن کانال يا ميدان هاي دو اشتغال داشتند.

پيدا شدن توليد انبوه همه ي اينها را تغيير داد. تکنولوژي هاي موج دوم بيش از يک فرد يا حتا يک گروه کوچک به سرمايه هاي کلان احتياج داشت. تا زماني که اين خطر وجود داشت که مالکين و شرکا همه ي ثروت خود را در سرمايه گذاري از دست بدهند از به مخاطره انداختن پولشان در قمارهاي بزرگ و پر مخاطره اکراه داشتند. ولي با طرح مفهوم مسئوليت محدود آنها اين جرات را پيداکردند. اگرشرکتي ورشکست مي شد، سرمايه گذار فقط مبلغي را که سرمايه گذاري کرده بود از دست مي داد نه بيش از آن. اين اختراع راه هاي تازه اي به سوي سرمايه گذاري گشود.

از اين گذشته، دادگاه يا شرکت سهامي به منزله ي « موجودي فنا ناپذير» رفتارمي کردند. يعني مي توانست از موسسين خود بيشتر عمر کند. در نتيجه امکان مي داد که برنامه ريزي هايي دراز مدت انجام دهد و طرح هاي به مراتب بزرگتري در مقايسه با گذشته اجرا کند.

در سال 1901 اولين شرکت سهامي يک ميليارد دلاري به نام« فولاد ايالات متحده» در صحنه ظاهر شد که درواقع تمرکزي بود از دارايي هاي کلان که تا آن زمان در تصور نمي گنجيد. تا سال 1919 در حدود پنج شش واحد از اين شرکت هاي بوجود آمد. درواقع شرکت هاي بزرگ سهامي به صورت عنصر تفکيک نشدني زندگي اقتصادي درهمه ي کشورهاي صنعتي من جمله سوسياليست و کمونيست در آمد 34، البته به شکل متفاوت ( از نظر تشکيلاتي ) اما اساسا به همان صورت. اين سه عنصر – يعني خانواده ي هسته اي، مدرسه به شيوه ي کارخانه و شرکت هاي سهامي غول پيکر – نهادهاي اجتماعي معرف جوامع موج دوم به شمار آمدند.

در سرتاسر جهان موج دوم از ژاپن گرفته تا سويس، انگلستان، لهستان، آمريکا و اتحاد جماهير شوروي، بسياري از افراد مسير زندگي يکساني را طي کردند. آنها در خانواده هاي هسته اي پرورش يافتند. از طريق مدارس شبه کارخانه اي به سيل عامه پيوستند. و در آخر به خدمت يک شرکت بزرگ خصوصي يا دولتي در آمدند. بر هر مرحله اي از زندگي يک نهاد مهم موج دوم سلطه داشت.

 کارخانه ي موسيقي

درحول وحوش اين نهادهاي مرکزي سازمان ها و تشکيلات ديگري بوجود آمد. وزارتخانه هاي دولتي، باشگاه هاي ورزشي، کليساها، اتاق هاي بازرگاني، اتحاديه هاي اصاف، سازمان هاي حرفه اي، احزاب سياسي، کتابخانه ها، انجمن هاي قومي، گروه هاي تفريحي و هزاران سازمان ديگر که با برخاستن موج دوم از اينجا و آنجا سر درآورده وزيستبوم تشکيلات يافته و پيچيده اي خلق کردند که در ان هر گروه به ديگري خدمت مي کرد، همديگر را هماهنگ مي ساخت وکار ديگري را اصلاح و متعادل مي کرد.

در نگاه اول تنوع اين گروه ها آنها را پديده اي تصادفي و فاقد نظم به نظر مي آورد. اما با نگرشي دقيق تر الگوي پنهان آشکار مي گردد. در کشورهاي موج دوم يکي بعد از ديگري نوآوران جامعه با اعتقاد بر اينکه کارخانه پيشرفته ترين وکار آترين موسسه ي توليدي است سعي داشتند فواعد کلي مربوط به آن را در ديگر سازمان ها نيز بکار گيرند. بنابراين مدارس، بيمارستان ها، زندان ها، تشکيلات اداري دولتي و سازمان هاي ديگر، بسياري از خصوصيات کارخانه از قبيل تقسيم کار، ساختار مبتني بر سلسله مراتب و خصلت بي هويتي ماشيني را به خود گرفتند.

حتا در هنر نيز بسياري از قواعد کلي کارخانه را در مي يابيم. به جاي کارکردن براي يک حامي آن طور که در طول سلطه ي طولانتي تمدن کشاورزي معمول بود، موسيقيدانان، هنرمندان، آهنگسازان ونويسندگان به مقدار زياد هنر خود را در اختيار بازار قرار دارند. بيشتر و بيشتر آثار خودر ابراي مشترياني عرضه مي کردند که هيچگونه آشنايي با آنها نداشتند. و در جريان اين انتقال بود که در همه ي کشورهاي موج دوم ساختار توليد هنري دگرگون کرديد.

موسيقي به عنوان مثال قابل توجه است. با ورود موج دوم سالن هاي کنسرت در لندن و وين و پاريس و جاهاي ديگر پديد آمد. اين سالن ها با خود باجه ي فروش بليت و مدير سالن کنسرت، يعني تاجري که هزينه ي توليد را مي پرداخت و به مشتريان فرهنگي بليت مي فروخت، به همراه آورد.

طبيعتا با فروش بليت بيشتر پول بيشتري بدست مي آمد. بنابراين روز به روز صندلي هاي بيشتري به سالن ها افزوده مي شد. سالن هاي بزرگتر به نوبه ي خود به صداي رساتري احتياج داشتند، سالن هايي که مي بايست در آخرين صندليش نيز موسيقي به وضوح به گوش مي رسد. در نتيجه موسيقي مجلس به موسيقي سمفونيک تحول يافت. کرت ساکس 35 در کتاب معتبرش به نام « تاريخ آلات موسيقي » 36 مي نويسد: « گذار از يک فرهنگ اشرافي به فرهنگ مردمي در قرن هيجدهم سالن هاي عظيم کنسرت را جايگزين سالن هاي کوچک کرد که به صداي رساتري نياز داشت.» از آنجا که تکنولوژي اين امر مهيا نبود، اجبارا سازها و نوازندگان بيشتري به کار گرفته شدند تا طنين بيشتري توليد کنند. در نتيجه ارکستر سمفوني جديد به وجود آمد و براي نهاد صنعتي بود که بتهوون، مندلسون، شوبرت و برامس سمفوني هاي باشکوه خود را نوشتند.

ارکستر حتا در ساختار دروني اش نيز برخي ار خصوصيات کارخانه رامنعکس مي ساخت. در آغاز ارکستر سمفوني بدون رهبر بود و يا رهبري از نوازندگان به نوازنده ي ديگر انتقال مي يافت. بعدا نوازندگان نظير کارگران کارخانه يا کارمندان اداري به بخش هايي ( گروه هاي سازي) تقسيم شدند که هر بخش به بازده کلي ( موسيقي) کمک مي کرد و به وسيله مديريتي از بالا (رهبر ارکستر ) هماهنگ مي شد و حتا به تدر يج يک معاون در سطح پايين تر سلسله مراتب مديريت ( اولين ويولونيست يا رئيس گروه سازها ) ظاهر شد. نهاد جديد محصولش را به بازار انبوه عرضه داشت و به تدريج صفحات فونوگراف در صحنه ي بازار جهاني پديدار گرديد.

تاريخچه ي ارکستر فقط مثالي است از چگونگي تکوين سپهر اجتماعي موج دوم با سه نهاد مرکزي و هزاران تشکيلات گوناگونش که همگي خود ربا نيازها و شيوه هاي « سپهر فني – صنعتي » متناسب با آن است. همه ي تمدن ها به يک« سپهر اطلاعاتي » نيز که به کار توليد و توزيع اطلاعات بپردازد نيازمندند. در اين زمينه نيز تحولاتي که موج دوم به همراه آورد قابل توجه است.

 

فلسفه و معماري

بخش سوم

 

حداقلي كردن تغيير در فلسفه مسلمانان ذات و ماهيت تغيير نمي كند و انسان بايد سعي كند تفسير كند. حتي در نگاههاي عرفاني، آدمي را ترغيب مي كنند تا براي شناخت ، در يک چيز نفوذ كند و از خودش درآيد و آن شود. قصه پروانه هاي طالب شناخت شمع عطار را ياد آوريد كه پروانه كامل آن بود كه خود را بر آتش زد تا سر شمع برايش روشن شود. حال اين نگاه در معماري هم تأثير خود را مي گذارد. كاخ ها و عمارت ها، در اين ديار به دو قسمت تقسيم مي شود عمارت تابستاني و عمارت زمستاني و معماران قصد تطبيق با شرايط محيطي مي كنند نه تغيير آن. نوع ساخت و طراحي بنا و مصالح آن با توجه به شرايط اقليمي تغيير مي كند و كوششي در جهت يكسان سازي نوع معماري و مصالح نيست.- مي توان خيلي راحت نوع نگاه فيلسوفان مدرن به طور مثال كانت را با فلسفه مسلمانان به ابژه مقايسه كرد و پي به تفاوت هاي دو معماري برد- باغ دولت يزد با دو عمارت تابستاني، و استفاده حداكثري از منابع طبيعي چون آب و باد، مثال خوبي براي اين بحث است.

    معماري‌ نيز همچون‌ وجود مي‌تواند مراتب‌ داشته‌ باشد. مي‌توان‌ مراتب‌ معرفت‌ و مراتب‌ وجود را با «بنا» ارتباط‌ داد. اين‌ بنا يك‌ بناي‌ حسي‌ صرف‌ نيست‌ كه‌ فقط‌ چشم‌ ما ادراك‌ كند. در واقع‌ غير از اين‌ بناي‌ حسي‌، كه‌ به‌ وسيله‌ي‌ حواس‌ پنج‌ گانه‌ ادراك‌ مي‌شود، اين‌ بنا طرحي‌ رياضي‌ دارد كه‌ به‌ بعد غيرحسيِ ديگري‌ مربوط‌ مي‌شود. ولي‌ اين‌ ساحت‌ ديگر، معنايي‌ عقلاني‌ دارد. به‌ اين‌ ترتيب‌ مي‌توان‌ مراتب‌ وجود را با مراتب‌ هستي‌ ارتباط‌ داد. براي‌ مثال‌ زماني‌ كه‌ ملاصدرا حكمت‌ متعاليه‌ را طرح‌ريزي‌ مي‌كرده‌ مساجدي‌ را كه‌ امروزه‌ مي‌بينيم‌ ساخته‌ مي‌شده‌ است‌. با قدري‌ دقت‌ مبادي‌ همان‌ حكمت‌ او را در هنر آن‌ دوران‌ نيز مي‌بينيم‌. آن‌ هنر چيزي‌ نيست‌ كه‌ با مبادي‌ هنر امروز بتوانيم‌ تبيين‌ كنيم‌. آن‌ هنر ابعادي‌ دارد، آنها را فقط‌ با نوعي‌ حكمت‌ متعاليه‌ مي‌توان‌ تبيين‌ كرد. مثلاً ارتباط‌ وحدت‌ و كثرت‌، و اصل‌ توحيد را مي‌توان‌ در بناي‌ يك‌ مسجد قديمي‌ به‌ بهترين‌ وجه‌ مشاهده‌ كرد. يعني‌ استاد معمار مسئله‌ توحيد را حتي‌ در خشت‌ و گل‌ آن‌ بنا بيان‌ كرده‌ است‌. سنت‌ و فرهنگ‌ اسلامي‌ و الهي‌ به‌ معمار بينشي‌ داده‌ كه‌ توانسته‌ آن‌ معاني‌ اي‌ را كه‌ ملاصدرا در حكمت‌ متعاليه‌ بيان‌ كرده‌، در بناي‌ يك‌ مسجد متبلور كند. به‌ اين‌ ترتيب‌ حكمت‌ قديم‌ در معماري‌، در نقاشي‌، در خطاطي‌ و در زندگي‌ روزمره‌ متجلي‌ بوده‌ است‌، و در دوره‌ي‌ ما است‌ كه‌ به‌ عللي‌ حكمت‌ از زندگي‌ روزمره‌ فاصله‌ گرفته‌ است‌ . پيش‌تر، همان‌ چيزي‌ كه‌ حكمت‌ متعاليه‌ را به‌ وجود آورد، معماري‌ و مظاهر ديگر فرهنگ‌ را نيز به‌ وجود آورد. بدين‌ ترتيب‌ بايد بررسي‌ كرد كه‌ چرا مباني‌ حكمت‌ از زندگي‌ روزمره‌ اين‌ قدر فاصله‌ گرفته‌ است‌.

    امروز گرايشي‌ به‌ نام‌ نظريه‌پردازي‌ مطرح‌ شده‌ است‌، اما نظريه‌ چيزي‌ نيست‌ كه‌ انسان‌ همين‌ طوري‌ به‌ دست‌ آورد. نظريه‌ عالي‌ترين‌ مرتبه‌اي‌ است‌ كه‌ انسان‌ مي‌تواند به‌ آن‌ برسد. نظريه‌ غايت‌ و كمال‌ علم‌ است‌. آدمي‌، آن‌گونه‌ كه‌ برخي‌ گمان‌ مي‌كنند، به‌ آساني‌ نمي‌تواند به‌ اين‌ مرحله‌ برسد. نظريه‌پردازي‌، حاصل‌ عمري‌ زحمت‌ است‌. بازيهاي‌ المپيك‌ در يونان‌، مقدس‌ بودند و هر يك‌ آداب‌ و مراسم‌ ديني‌ مخصوص‌ خود داشتند. فيثاغورث‌ مي‌گويد مردماني‌ كه‌ به‌ ديدن‌ المپيك‌ مي‌آيند سه‌ دسته‌اند: گروهي‌ براي‌ خريد و فروش‌ مي‌روند، گروهي‌ براي‌ كسب‌ شهرت‌ و جاه‌ و مقام‌، اما بسيار بسيار نادرند كساني‌ كه‌ براي‌ تماشا مي‌آيند. اين‌ در واقع‌ رمز و تمثيلي‌ براي‌ مردمان‌ اين‌ عالم‌ است‌. مردمان‌ عالم‌ بيشتر براي‌ خريد و فروش‌ مال‌ دنيا ساخته‌ شده‌اند. جمعي‌ نيز براي‌ كسب‌ افتخار آمده‌اند. اما فيلسوف‌، اهل‌ نظر است‌ و براي‌ تماشاي‌ وجود آمده‌ است‌. او اين‌ دستگاه‌ كار حق‌ و امر خلقت‌ را تماشا مي‌كند. اين‌ امر در دين‌ نيز اهميت‌ دارد. اهل‌ بهشت‌ نيز اهل‌ نظرند: وجوه يومئذ ناضرة إلي‌ ربِها ناظرة (قيامت‌: 22 و 23) شتر را قصاب‌ به‌گونه‌اي‌ مي‌بيند، خريدار به‌گونه‌اي‌، قرآن‌ به‌گونه‌اي‌ ديگر: أَفلا يَنظرون إلَي‌ الإِبل كيف خلقت و إلَي‌ السماء كيف رفعت. (غاشيه‌: 17 و 18) دين‌ نيز عين‌ نظر است‌ كه‌ از آن‌ تعبير شده‌ است‌ به‌ ديد و ديدن‌.

فلسفه معماري جامعه و تمدن

فلسفه معماري جامعه و تمدن واحد هنر تبيان زنجان-

موجودات فناناپذير

در همه ي جوامع موج دوم نهاد سومي بوجود آمد که دامنه ي نظارت اجتماعي دونهاد اول را گستر ش داد. اين نهاد اختراعي بود به نام « شرکت سهامي » تا آن زمان موسسات بازرگاني درمالکيت يک فرد، يک خانواده يا عده اي شريک بود. البته شرکت هايي وجود داشت اما تعداشان بسيار قليل بود.

 

فلسفه و معماري

بخش دوم

    مسلمانان در ابتدا ، وجود ذهني يك پديده را، قرينه و يكسان با وجود عيني آن دانستند، اما پس از چندي اشكالي در اين قاعده عنوان شده كه باعث و باني بركات فلسفي بسيار گشت. حكماي مسلمانان، به تبع ارسطو، متفق القول، علم را از مقولات " كيف نفساني " مي دانستند، اما همانطور كه ذكر شد، وجود ذهني يك پديده، قرينه و يكسان با وجود عيني آن بود، يعني اگر پديده اي در وجود عيني اش " جوهر" باشد، آنگاه در وجود ذهني اش هم " جوهر" مي باشد و به خاطر اينكه از مقوله " علم " است بايد " كيف نفساني " باشد. به گونه اي يك پديده هم بايد " جوهر " باشد و هم " عرض ". حكماي مسلمان براي حل اين معضل فلسفي به تكاپو افتادند. " فاضل قوشچي " رابطه بين عالم و معلوم را به گويي درخشان در وسط ظرفي بلورين تشبيه كرد. گوي درخشان " معلوم " است و انعكاس آن به ديواره بلورين، "علم" عالم را تشكيل مي دهد. در اينجا گوي بلورين، از مقوله پديده بيروني است و انعكاس آن از مقوله كيف نفساني " سيد سند" از حكماي اشراقي، از انقلاب در ماهيت پديده ها، سخن گفت، پديده در وجود عيني اش، مي تواند جوهر يا عرض باشد اما هنگامي كه به ذهن آمد، ديگر به عرض " كيفيت " تغيير مقوله مي دهد. "محقق دواني" انگشت انكار را بر روي كيف نفساني بودن، علم قرار داد و آن را از همان مقوله پديده بيروني دانست. اما ملاصدرا پس از همه اين نزاع هاي عقلي حرف ديگري را پيش كشيد.البته ما الان مي دانيم که اين حرف ملاصدرا تازگي ندارد و قبل از آن بو علي اشاره جالبي به آن کرده است و حتي ميرداماد تعبير و تقرير دقيقي از آن داشته است و حتي عبارات و اصطلاحات او به عينه توسط ملاصدرا تکرار شده است ولي به هر حال شهرت حل اين مساله با صدرا ست."آري بيستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد." طبق اين نظر، معلوم به حمل اولي، همان مقوله پديده بيروني است و به حمل شايع، همان كيف نفساني است. به زبان ساده، ذات معلوم و ماهيت آن، همان ماهيت پديده بيروني است ولي همان معلوم، به سبب وجود ذهني اش جزئي از مصاديق كيف نفساني است. اين پاسخ فصل الخطاب فلسفه مسلمانان قرار گرفت. طبق اين نظريه سوژه يا فاعل شناسا، مي تواند به ابژه، بدون هيچ دخل و تصرفي، وجود ذهني دهد و آنرا به تمامي بشناسد بدون آنكه ماهيت آن تغيير يابد. فاعل شناساي ما در اينجا توانايي دخل و تصرف يا قلب ماهيت ابژه را ندارد، ابژه وجود عيني است كه تا مرز وجود ذهني امتداد مي يابد و در ذهن فاعل شناسا مي نشيند.

    بهترين زاويه ديد اگر بيرون از بنا هستيم، بهترين جا از روبرو آن است. جايي كه بنا پس از گذشتن از حوض يا ديواره اي از درخت و سبزه به ديدگان ما مي نشيند مانند حمام فين كاشان. اما بهترين مثال براي اين مدعا، چهل ستون اصفهان است در اينجا بيست ستون در آب انعكاس يافته و پس از گذشتن از اين فضاي بي تعين به ديدگان ما مي رسد، گويي وجود ممتدي از عينيت به ذهنيت ما پل زده است.و اگر درون بنا هستيم بهترين مکان براي رويت بنا همان مرکز بنا ست.جايي که تمامي نقاط بنا گويي با خطوط ممتدي به ديدگان ما مي رسد.مسجد شيخ لطف ا... اصفهان بهترين مثال اين امر است کافي است تا در مرکز اين بنا بايستيد تا حس کنيد که تمامي اين شاهکار معماري با تمام ابهتش به ذهن شما مي آيد و يا بر عکس با تمامي ابهتش از ذهن شما دور مي شود و به عينيت مي رسد.

 

 

    2: انعطاف پذيري و هم عرضي وجود راه را براي نگرش هاي وحدت وجودي باز مي كند. در اينجا خدا همان وجود متعالي است كه رقيق مي شود و به انسان و حيوان و نامي و جمادي مي رسد. در اينجا ديگر موجودات با يكديگر اختلاف ذاتي ندارند بلكه اختلافشان در ميزان بهره مندي از نور وجود است يكي كمتر مي شود و ديگري بيشتر، به نوعي در عين اختلاف مرتبت، هم عرض اند و در عين وحدت، متكثرند. پس لاجرم معماري هم بايد اين وجود ممتد و سيال را به عرصه ظهور برساند و انعطاف پذيري و هم عرضي را به ديدگان بنشاند. بهترين مثال اين امر، استفاده بسيار از مَنْدَل و ترجيح دايره در كاشي كاريها و گنبدها و مدارس و مساجد دانست. جايي كه دايره به واسطه مثلث به مربع تبديل مي شود و بر عكس. گويي وجود است كه سيلان مي كند و به هر پديده اي، بهره اي مي بخشد.دايره ها مثلث مي شوند و مثلث ها شش ضلعي و شش ضلعي هاي کوچک شش ضلعي هاي بزرگتر.وحدت در کثرت موج مي خورد و کثرت در وحدت آرام مي گيرد.

 

فلسفه ومعماری

بخش اول

    فلسفه به معناي اصيل کلمه يعني عشق به حکمت و دوستداري دانش کلي ، به صورت گرايش باطني در ذات بشر نهفته است ک فيثاغورس کلمه فلسفه يعني دوستداري حکمت را براي نخستين بار عنوان نمود و ديوژن لائرتيوس در آثار خود از فيثاغورس نقل مي کند که در تعريف فلسفه گفته است « زندگاني فستيوال بزرگي است ، ... بهترين افراد براي مشاهده مي آيند ... و در ميان ايشان فلاسفه براي تحصيل حقيقت .» اگر به قول ارسطو حيرت را سرچشمه فلسفه بدانيم بايد اذعان کنيم که فلسفه در ماهيت از آغاز با حيرت بشري توام با فراغت معنوي شود عاقبت ديد فردي به مسائل جزئي به توجه بشري به مسائل کلي تبديل شده انديشه انساني به فلسفه حقيقي معطوف مي گردد . البته بايد توجه نمود که اين ادعا در مورد حکمت به معني عام کلمه هرگز مفهوم فلسفه به معني خاص کلمه را که شايد نخستين بار ميان يونانيها تجلي صريح و قوام استدلالي داشته نفي نمي کند . به حقيقت دو مفهوم عام وخاص فلسفه در اين بحث مورد توجه مي باشد : اول مفهوم عام يا حکمت که در ذات بشر فطري است و در کليه فرهنگ ها در سطوح مختلف متجلي مي باشد .

    در بررسي تأثير فلسفه بر معماري، نگرش هاي متفاوتي وجود دارد، بعضي از آنها به معماري به عنوان يك بخش خاص كه الزماً با فلسفه اي خاص در هم تنيده است، نگاه مي كنند، در اين نگرش معماري به عنوان نمود و تجلي يك فلسفه خاص، ظهور پيدا مي كند و بيشتر به عنوان " فلسفه معماري " شناخته مي شود. معماري هيچ گونه فلسفه خاص و جدا از خود فلسفه ندارد. به عبارت ديگر، " فلسفه معماري وجود ندارد". اما اين بيان مانع از آن نمي شود كه فلسفه با معماري هماهنگ نباشد. تأثير اين دو بر يكديگر به صورت ساختاري است. تأثير ساختاري به معناي هماهنگي كلي تمام معارف آدمي با يكديگر است. به گونه اي كه هر كدام از معارف آدمي، مي تواند در معرفت ديگر او موثر باشد، هر چند كه اين تأثير و چگونگي آن، به صورت نا خود آگاه باشد .معمول است که در نگاه ساختاري، محقق به دنبال يک بسته پيش فرض ها يا زير ساختار است تا بتوانند بناي معرفت را بر خاک آن زير ساختار بنا کند.

    معماري و فلسفه، در روزگار کنوني،از سالهاي ???? به‌اين‌سو، به‌شکلي شگفت، همبسته از کار درآمده‌اند. معماري و فلسفه، در هميشه تاريخ فرهنگ آدمي، دو پديده بسته‌به‌هم بوده‌اند و پيوندهايي ناگسستني، آن‌دو را به‌هم پيوند مي‌داده‌است. اما آن بستگي و اين پيوند، همواره پنهان و پوشيده بوده‌است. معماري، همواره نمود بيروني و انديشه فلسفي زيرساخت آن بوده‌است؛ و نگرش فلسفي، در هميشه تاريخ، لايه زيريني بوده که رويه بيروني آن، به‌شکل فضا و مکان آدمي‌ساخته، از راه کنش و آفرينش معمارانه شکل کالبدي به‌خود گرفته و جهان آفريده آدمي را شکل‌مي‌داده‌است. در هيچ بزنگاهي از تاريخ دور و دراز هستي آدمي بر روي زمين ، بستگي ميان معماري و فلسفه شکل‌دهنده آن، بستگي يک‌به‌يک نبوده‌است. و درست در چارچوب همين بستگي و پنهان ميان فلسفه و معماري است که جستار همواره رازآلوده نگرش فلسفي ، شکل‌دهنده يک شيوه معماري، يکي از شيرين‌ترين رازگشاييهاي تاريخ انديشه آدمي به‌شمارمي‌رفته است .

 

 

    اما با شکل‌گيري مدرنيسم و معماري مدرن ، پيوند پنهان ميان معماري و فلسفه نيز به آشکارگي افتاد و معماري مدرن، با زدودن و از ميان برداشتن هرگونه راز و پوشيدگي، بر آن شد که معماري و مکان معمارانه شکل‌گرفته در چارچوب نگرش مدرنيستي، يکراست همچون نمودي از آرمانشهر دست ]فريده مدرنيسم ديده ‌شود. اين اما، تنها آغاز داستان است؛ چون ديري نپاييد که ناخشنودي از مدرنيسم به معماري نيز کشيده‌شد و رويکردهاي فلسفي سنجشگرانه‌اي که بر مدرنيسم مي‌تاخت، از دهه ???? به‌اين‌سو، همتاياني نيز در پهنه کنش معمارانه يافت و کار به‌جايي رسيد که در برابر هر نگرش و رويکرد فلسفي ويژه به مدرنيسم، سبک و شيوه معمارانه همسنگ آن نيز در برابر معماري مدرن برکشيده شد . معماري، که همواره نمود بيروني نگرش فلسفي چيره زمانه خود بود، در چارچوب بستگي سرراست و يک‌به‌يکي که با انديشه‌هاي فلسفي روزگار پسامدرن امروز يافت، به‌شکلي آشکار و به‌دور از هرگونه رازوري و پيچيدگي سرشتي، به‌سادگي دنباله‌روي فلسفه شد. در گستره نگرش فلسفي، ژان فرانسوا ليوتار از وضعيت پسامدرن سخن گفت، ژيل دلوز به سرشت چندلايه و تاخوردگيها و پيچيدگيهاي شناخت و معنا پرداخت و ژاک دريدا پاي شالوده‌شکني متن را به‌ميان کشيد. در پي اين نگره‌پردازيهاي فلسفي، معماران نيز بيکار ننشستند؛ چندان‌که بي‌درنگ سبکهاي معماري پست‌مدرن، فولدينگ و ديکانستراکت پديدار شد تا به جهان پيرامون آدمي رنگ، بو و معنايي ديگر بدهد .

 

تاريخ چيست؟

تاريخ چيست؟
دانيل ليتل
ترجمه حميد کوزري

دانيل ليتل استاد فلسفه دانشگاه ميشيگان و نويسنده مدخل فلسفه تاريخ در دايرة المعارف استنفورد است. در اين مقاله سعي شده تمامي مسائل و شاخه هاي مطرح در اين بحث خلاصه وار معرفي شوند. همچنين ارجاعات اين مقاله کمک بسيار خوبي براي آشنايي با متون اوليه هستند، به همين خاطر اين مقاله را در صدر مجموعه مقالات اين پرونده قرار مي دهيم.

تاريخ نقش بنياديني در تفکر بشر دارد. اين مفهوم با مفاهيمي چون عمل انساني، تغيير، تاثير شرايط مادي در امور انساني و واقعه تاريخي در ارتباط است و امکان "کسب تجربه از تاريخ" را پيش روي ما قرار مي دهد. تاريخ همچنين از طريق درک نيروها، انتخابها و شرايطي که ما را به لحظه حال رسانده اند باعث مي شود اکنون خود را بهتر بشناسيم. بنابرين جاي شگفتي نيست که فيلسوفان هر از چند گاهي به بررسي تاريخ و طبيعت دانش تاريخي متوجه گردند. تمام اين مسائلي که مطرح کرديم مي توانند در بدنه واحدي به نام "فلسفه تاريخ" جمع شوند. فلسفه تاريخ امري چند وجهي است و از تحليلات و استدلالات ايدئاليست ها، پوزيتيويست ها، اهل منطق، متکلمان و ديگران تشکيل شده است. از طرف ديگر فلسفه تاريخ بين اروپائيان و انگليسي- آمريکايي ها و بين هرمنوتيک و پوزيتيويسم در حال کش و قوس است.
ارائه يک تصوير واضح از تمامي نظرات درباره "فلسفه تاريخ" همانقدر ناممکن است که تعريف رشته اي علمي و شامل همه اين رويکردها. تصور اينکه هنگام بيان عبارت "فلسفه تاريخ" به سنت فلسفي خاص اشاره مي شود، تصور غلطي است، چون مکاتب مطرح در اين حوزه به ندرت با هم به تفاهم مي رسند. با اين حال نوشته هاي فيلسوفان درباره تاريخ چون خوشه هايي است حول چند سئوال خاص که هر يک متضمن متافيزيک، هرمنوتيک، معرفت شناسي و تاريخ گرايي مربوط به خود است. سئوال ها چنين هستند: 1- تاريخ از چه نوع اعمال فردي، ساختارهاي اجتماعي، دوره ها، حوزه ها، تمدن ها، جريانات تاثيرگذار بزرگ و چه نوع اراده الاهي تشکيل شده است؟ 2- آيا تاريخ در وراي حوادث و اعمال فردي تشکيل دهنده آن، همچون يک کل داراي معنا، ساختار و خط سير مشخص است؟ 3- شناسايي، بازنمايي و تبيين تاريخ مستلزم چه چيزهايي است؟ 4- تا چه اندازه تاريخ بشر سازنده اکنون اوست؟ براي اينکه بتوانيم مسائل و مکاتب مطرح در فلسفه تاريخ را باز کنيم، آنها را اينگونه دسته بندي کرده ايم:

1. تاريخ و روايت آن
2. فلسفه تاريخ قاره اي
2-1. ماهيت انسان کلي است يا تاريخي؟
2-2. آيا تاريخ رو به سمتي دارد؟
2-3. فلسفه تاريخ هگل
2-4.رويکرد تاويلي به تاريخ
3. فلسفه انگليسي- آمريکايي تاريخ
3-1. قوانين کلي تاريخ
3-2. عينيت تاريخي
3-3. عليت در تاريخ
3-4. مباحث جديد فلسفه تاريخ
4. تاملي دوباره بر فلسفه تاريخ

1. تاريخ و روايت آن
تاريخ چيست؟ تاريخ را به طور خيلي رسمي مي توان گذشته انسان و روايت منسجم آن تعريف کرد. البته ما مي توانيم از گاه شماري وقايع غير انساني مانند تاريخ منظومه شمسي يا تاريخ محيط زيست زمين در يک گستره بيليون ساله صحبت کنيم، اما مسائل مهم فلسفه تاريخ فقط در روايت ما از گذشته انسان آشکار مي شوند. اين نکته در کتاب فلسفه تاريخ کالينگوود مورد تاکيد قرار گرفته است. تاريخ براي ما جذاب است زيرا بگفته مارکس: "انسانها تاريخ خود را مي آفرينند اما نه بر پايه انتخاب خودشان." از اين گفته چنين برمي آيد که تاريخ هم درکاربودن (انتخابهاي افراد و گروه ها) را نشان مي دهد و هم ساختار و شرايط جبري را. به همين خاطر نتايج تاريخي از لحاظ علّي نه حتمي هستند و نه کاملا نامعين و اتفاقي. بنابرين مورخ مي تواند شرايط تاريخي اي را کشف کند که انسانها را به يک راه خاص وادار و مقيد مي کنند و از اين طريق باعث بوجود آمدن نتيجه تاريخي خاصي مي شوند. شايد بتوانيم در آغاز تاريخ را اين چنين تعريف کنيم: زنجيره منظم و زمانمندي از وقايع و جريانها که رفتار انسان را نشان مي دهد، مفاهيم عليت، ساختار و رفتار در آن با هم مرتبط هستند و تاثير اتفاق، امکان و نيروهايي بيروني در آن ديده مي شود.
ممکن است بگوييم چيزي تحت عنوان "تاريخ کلي" وجود ندارد. چنين چيزي درست است اما اين تعريف تنها تصويرگر مجموعه اي قابل فهم از جريانهاي تاريخي است که ممکن است به عنوان يک تاريخ انساني "فراگير" نگريسته شود. تاريخ انساني فراگير يعني مجموعه کاملي از مسائل رشد جمعيت، شهرنشيني، نوآوري فناورانه، تغيير اقتصادي، رشد دانش، فرهنگ و غيره. اما اين تعريف بسيار گمراه کننده است زيرا تاريخ را داراي نظم و ساختاري مي داند که در عالم واقع داراي آنها نيست. بايد گفت فقط تاريخ هاي خاص وجود دارند، يعني تاريخ شرايط و اوضاع مختلف و مورد نظر ما. عرصه تاريخ مملو از کنشهاي انساني و جريانات اجتماعي جهاني است. بنابرين بيرون کشيدن تاريخ امري خاص - مثلا کشاورزي يا انقلاب فرانسه يا علم مدرن يا اسلام- از ميان درهم تنيدگي کامل وقايع و کنشها بغرنج مي نمايد. منظور از اين پيچيدگي مجموعه خاصي از موضوعات تاريخي مرتبط با هم است که در حرکت تاريخ ترسيم مي شوند. اين مسئله نکته ديگري را مطرح مي کند و آن اينکه "تاريخ" تا حدي به "آنچه رخ داده است" وابسته است و تا حدي به "آنچه مورد علاقه ماست ." اين نکته عينيت قضاوت در مورد گذشته را طرد نمي کند. وقايع و کنشها در گذشته رخ داده اند، فارغ از اينکه ما به آنها توجه کنيم يا نه، اما ساماندهي آنها مثلا در روايتي در مورد "بيداري ديني" يا "تشکيل يک دولت مستبد" متضمن يک ساختار تفسيري در مورد آنهاست که ذاتا به علايق مشاهده گر وابسته است. چيزي به عنوان "تاريخ بي طرف" وجود ندارد. بنابرين بر پايه نگاه کاملا روشني مي توان اذعان کرد که تاريخ از تفسير تاريخي و علاقه تاريخي شکل گرفته است، حتي اگر آن رخداد هاي اصلي خودشان ديگر در ميان نباشند.
با اين حساب بايد پرسيد روايت تاريخي چيست؟ ما مي خواهيم گذشته را بشناسيم، روايت کنيم، بفهميم وشرح دهيم. اين رويکرد بر نسبت معرفتي ما با گذشته تاکيد مي کند. ما در بازنمايي واقعياتي مانند خرابه ها، کتيبه ها، مدارک، تاريخهاي شفاهي، اسناد تخصصي و نوشته هاي مورخين را براي اثبات نتايجي در مورد شرايط و مردمان گذشته به کار مي گيريم. با اين کار ما چند ايده را برجسته مي کنيم : ايده دانستن اصلاعاتي درباره شرايط انساني گذشته؛ ايده فراهم کردن روايتي که با کمک آن سلسله اي از کنشها و وقايع تاريخي منتهي به ما فهميده شده و براي ما "با معنا مي شود" و ديگر ايده ايجاد يک نگاه علي به تحقق بعضي امور تاريخي خاص. توجه کنيد که اين ايده ها مسائل فلسفي مهمي را دربرمي گيرد که در فلسفه تاريخ طرح خواهند شد؛ مسائلي مانند تفسير کنشهاي انساني با معني، تبيين علّي، جايگاه دانش تجربي درباره گذشته و جايگاه اقرار به " معني" درباره وقايع تاريخي بزرگ. هر کدام از اين صورت بندي ها مسائل جديد و مختلفي را براي تبيين فلسفي بوجود مي آورد.
اما بايد گفت رابطه ما با گذشته صرفا رابطه اي معرفتي نيست، بلکه گاه عاطفي و عملي نيز هست. ما گذشته را خلق مي کنيم، تفسير مي کنيم، به آن جنبه تخيلي، افسانه اي يا قهرمانانه مي بخشيم و در عين حال بعضي از داستانهاي گذشته - که همان « تاريخهاي» ما باشند- را ملاک درستي عملکرد، ملاک صحت رفتار سياسي خود يا ملاک خصلت ملي گرايي قرار داده، يا رفتار آينده را توجيه مي کنيم. اين جنبه از روايت تاريخي مسائل فلسفي زيادي نيز بر مي انگيزد، مثلا اينکه آيا اين داستانها بنيان معرفتي دارند يا نه؟ آيا بعضي از تفسيرهاي ارزشي برتر از ديگر تفسير هاست؟ آيا مي توانيم بين دو روايت تاريخ تمايز واضحي قائل شويم ؟
سومين مطلب مهم در تاملات فلسفي درباره تاريخ، ارتباط تاريخ و سرشت انساني است. انسانها به چه معنا موجودات تاريخي هستند؟ آنها چگونه به ريشه هاي تاريخي خود متصل مي شوند؟ چگونه فرهنگ و ماهيت انسان تاريخ را شکل داده و نمايان مي کند؟ مکتب اصالت تاريخ معتقد است صناعات انساني مانند معناها، ارزشها، زبان، قوانين و فرهنگ همه محصولاتي تاريخي و نتيجه شرايط ماقبل خود هستند. تغييرات تاريخي نيز ساخته دست انسانهاي شکل گرفته توسط خود تاريخ است. بنابرين انسانها هم تاريخي بوجود مي آيند و هم تاريخي خلق مي کنند. در مقابل اين نگاه، مکتب کلي گرايي معتقد است انسانها ذاتا يکسان هستند، چه در مصر باستان چه در بروکلين اکنون، بنابرين وظيفه تبيين تاريخي کشف يکساني انسانهاي بي شمار در گذشته و حال است.
بايد يادآور شد که مفهوم «معنا» در بحث تاريخ در سه حوزه مطرح مي شود. 1- معناي رفتار فردي درون وقايع تاريخي 2- معناي دسته اي از وقايع تاريخي در ميان گستره وسيع تاريخ و 3- معنايي که نزد بازيگران بعدي تاريخ هنگام بازنمايي و موضوع بندي روايات گذشته شکل مي گيرد. تفاوت قائل شدن بين اين سه جنبه معنا بسيار مهم است، چون روشهاي بررسي و درک اين معناها کاملا ً متفاوت است. درهم آميختن اين معاني با تاريخ، تاکيد سنت قاره اي بر تفاوت علوم انساني و علوم طبيعي را موجه کرده و استفاده از روشهاي تحقيقي براي درک معناي رفتارها و وقايع را مهم جلوه مي دهد.
در نهايت توجه به اين نکته مهم است که سئوالات تاريخي مي توانند در طيف وسيعي از چهارچوب ها و درجات مطرح شوند. اگر به انقلاب فرانسه توجه کنيم مي توانيم سئوالاتي هرچه فراگيرتر مطرح کنيم: استانداردهاي زندگي روستايي در فرانسه ربع سوم قرن هجدهم چگونه بود؟ چرا آريستوکراتها، صنعتگران و دهقانان در بحران سال 1789 آنگونه رفتار کردند؟ دلايل اقتصادي و سياسي انقلاب چه بود؟ جايگاه انقلاب فرانسه در سير تمدن اروپا کجاست؟ همچنين مي توان تحقيقات تاريخي را به عرصه جفرافيا و جمعيت شناسي کشاند و در نتيجه بر تاريخ اقتصادي نواحي مرکزي انگليس، بريتانيا، اروپاي غربي يا اوراسيا متمرکز شد. اين چنين تمرکزي متضمن حوزه هاي جغرافيايي وسيع و پيچيدگي برآمده از روشهاي مختلف تحليل است. بنابرين انتخاب واحد و قالب تحليل از لحاظ تاريخنگاري بسيار مهم و در خور توجه فلسفي است.

2. فلسفه تاريخ قاره اي
مسئله تاريخ هر از چندگاهي مورد توجه فلسفه جديد اروپا بوده است. سنت طولاني و اغلب آلماني تفکر به تاريخ همچون يک کل و روند قابل درک وقايع، ساختارها و جريانها نگاه مي کند که فلسفه تاريخ براي آن ابزاري تفسيري است. اين رويکرد نظري و فراتاريخي مدعي تشخيص خط سير و دوره هاي بزرگ و فراگير تاريخ است و عليرغم پيش و پس بودن نامنظم جنبشهاي تاريخي خاص بر اين رويکرد مصمم است. فيلسوفان عصر جديد مانند ويکو، هردر و هگل سئوالاتي در مورد خط سير کلي و معناي تاريخ مطرح کرده اند. ديگر شاخه کمي متفاوت تفکر سنت قاره اي که با فلسفه تاريخ بسيار مرتبط است، سنت هرمنوتيکي علوم انساني است. اين فيلسوفان با تاکيد بر «دور هرمنوتيکي» استدلالي فلسفي براي تاکيد بر تفسير روايي از تاريخ طرح مي کنند. با کمک مفهوم «دور هرمنوتيکي» انسانها معناي خلق شده توسط ديگران مانند متون، نشانه ها و رفتار ها را مي فهمند. شلايرماخر، ديلتاي و ريکور از جمل اين فيلسوفان هستند.

2-1. ماهيت انسان کلي است يا تاريخي؟
درست است که انسانها تاريخ را مي سازند اما سئوال از ماهيت بنيادي انسان پابرجاست. آيا «ماهيت انساني» ذاتي و يگانه است يا ويژگيهاي اساسي انسان به طور تاريخي شکل گرفته اند؟ آيا مطالعه تاريخ مي تواند نوري بر اين سئوال بيافکند؟ آيا مطالعه تاريخهاي متفاوت ما را به ماهيت غير قابل تغيير انسان مي رساند يا برعکس ما را با تفاوت بنيادي انگيزه ها، تعقلات، خواسته ها واجتماعات آشنا مي سازد؟ آيا انسانيت يک محصول تاريخي است؟ کتاب علم جديد ويکو تفسيري از تاريخ براساس ماهيت کلي انسان و تاريخ مطرح کرده است. به نظر او ماهيت يکپارچه انسان در موقعيت هاي تاريخي، تفسير رفتارها و جريانهاي تاريخي را ممکن مي سازد. ابعاد ثابت ماهيت انسان باعث بوجود آمدن حالت هاي معين مراحل رشد جامعه مدني، قانون، تجارت و حکومت مي شوند. به نظر او انسانها وقتي با چالشهاي مدني تکراري مواجه مي شوند، واکنش هاي يکسان از خود نشان مي دهند. در مورد اين نگاه به تاريخ توجه به دو مسئله مهم است. اول اينکه اين نگاه تفسير و شرح تاريخ را ساده مي سازد، چون طبق اين نظريه ما مي توانيم تاريخ را امر معيني بدانيم و بازيگرانش را با تکيه بر تجارب و طبيعت خود درک کنيم، دوم اينکه وارث فکري اين نظريه در علوم اجتماعي قرن بيستم، تئوري انتخاب عقلاني است که پايه اي براي تبيين همه جانبه اجتماعي فراهم کرده است.
يوهان گوتفريد هردر نظر کاملا متفاوتي در مورد ماهيت و موضوعات و انگيزه هاي انساني دارد. او در کتاب خود با نام ايده هايي براي فلسفه تاريخ انسانيت از يک بافت تاريخي براي طبيعت انسان سخن مي گويد. او نگاهي تاريخي در مورد ماهيت انسان مطرح مي کند، نگاهي که طبق آن ماهيت انسان خود محصولي تاريخي است. به نظر او انسانها در دوره هاي مختلف رشد تاريخي رفتار متفاوتي از خود نشان مي دهند. اين نظريه هردر راه را براي فلسفه هاي تاريخگرا درباره ماهيت انسان نزد فيلسوفان قرن هجدهم مانند هگل و نيچه باز کرد. همچنين مقدمه اي براي جريان مهم معطوف به جهان اجتماعي در قرن بيستم يعني ايده «ساختار اجتماعي» ماهيت انساني و هويت اجتماعي گرديد.
2-2. آيا تاريخ رو به سمتي دارد؟
فيلسوفان سئوالاتي در مورد معنا و ساختار کلي تاريخ مطرح کرده اند. بعضي از آنها سعي کرده اند درونمايه اي منظم و کلي، معنا و سير خاصي براي تاريخ پيدا کنند. اين تلاش صورتهاي مختلفي به خود مي گيرد. مثلا مي توان گفت تاريخ اراده الاهي را پيش مي برد، يا اينکه طرحي بزرگ (که ممکن است دوري، غايتمند يا خطي باشد) در تاريخ وجود دارد، يا اينکه تاريخ هدف مهمي را دنبال مي کند (مثل نگاه هگل به تاريخ که طبق آن تاريخ به دنبال ظهور آزادي انسان است). هدف همه اين رويکردها تصوير يک نهايت و نظم بنيادين و نهفته در حوادث و آشفتگي هاي ظاهري وقايع تاريخ است.
اين رويکرد مي تواند هرمنوتيکي تلقي گردد، با اين تفاوت که به جاي تمرکز بر تفسير معاني و رفتارهاي فردي روي مسائل تاريخي کلان متمرکز مي شود. از اين نگاه تاريخ امري پيچيده و تو در تو است و مفسر تاريخ معاني آن را به وقايع خاصي ارتباط داده و از اين طريق آن وقايع را با موضوعات و درونمايه هاي بزرگتر هماهنگ مي کند.
يک شاخه متداول اين رويکرد مرتبط با بحث الاهيات يا مبحث آخرت است. اين شاخه ديني فلسفه تاريخ، معنا و ساختار گذشته و حال را به موضوعات خاص ديني و طرح هاي الاهي از پيش تعيين شده مرتبط مي کند. متکلمين و متفکران ديني معناي واقعي تاريخ را معادل اجراي اراده الاهي مي دانند. مسئله شر انگيزه اي براي نگاه الاهي به تاريخ است. لايب نيتس در کتاب عدل الاهي به دنبال يک تفسير منطقي از تاريخ است تا تراژدي هاي تاريخ را با اراده خير خواه خداوند همساز کند. در قرن بيستم متکلماني چون ماريتان، راست و ديسون مسائل نظام مندي براي تقويت تفسير مسيحي از تاريخ مطرح کرده اند. متفکران عصر روشنگري تفسير ديني تاريخ را رد مي کردند اما در بحث غايت شناسي، ايده پيشرفت را مطرح مي کردند. آنها ايده پيشرفت يعني حرکت انسان به سمت تمدن بهتر و عاليتر را از طريق مطالعه تاريخ تمدن قابل مشاهده ميدانستند. ويکو در فلسفه تاريخ خود مراحل بنيادي تمدن انساني را مشخص مي کند. تمدن هاي مختلف مراحل مشابهي دارند چون ماهيت انسان در طول تاريخ ثابت مانده است . روسو و کانت نيز بعضي از اين فرضيات در مورد عقلانيت و پيشرفت را در فلسفه سياسي خود وارد کردند. آدام اسميت بخشي از اين نگاه هاي خوشبينانه خود به پيشروي عقلانيت را در اعتقاد به ظهور سيستم اقتصادي اروپاي مدرن، تجسم بخشيد. برجسته کردن مراحل معين تاريخ در تفسير آن باز در قرن هجدهم و نوزدهم تکرار شد. در قرن هجده در فلسفه هگل نمودار خاصي يافت و به همان طريق در تئوري ماترياليستي مارکس در مورد پيشرفت صورتهاي اقتصادي توليد دوباره ظاهر شد.
اين توجه به جهتمندي و مراحل معين تاريخ در اوايل قرن بيست شکل جديدي به خود گرفت. اين کار توسط تعدادي فرا تاريخدان انجام شد. آنها سعي داشتند کلان تفسيري فراهم کنند و با آن تاريخ جهان را داراي نظم دروني جلوه دهند. اشپنگلر، توين بي، ويتفوگل و لاتيمور خوانشي از تاريخ در چهارچوب فراز و فرود تمدنها، نسلها و فرهنگها مطرح کردند. نوشته هاي آنان نه خيلي ملهم از آراء فلسفي و الاهياتي بود و نه برآمده از تخصص تاريخي خاص. اشپنگلر و توين بي تاريخ را همچون روند يگانه اي تصوير کردند که تمدنها بر بستر آن از مراحل جواني، پختگي و کهولت مي گذرند.
ويتفوگل و لاتيمور نيز تمدنهاي آسيايي را بر بستر عوامل معين و وسيعتر بررسي کردند. ويتفوگل تاريخ چين را در مقابل تاريخ اروپا قرار داده و تمدن آن را نوعي «استبداد روان» قلمداد مي کند و نتيجه مي گيرد که تاريخ چين دوري است و نه خطي. لاتيمور در توضيح رشد تمدن آسيايي از مسئله جبر جغرافيايي و بومي ياد مي کند.
يک انتقاد به جا از ميان سيل انتقادات به تفسير کلي تاريخ اين است که اين تفسير جايي دنبال معنا مي گردد که في الواقع معنايي وجود ندارد. تفسير رفتارهاي فردي و زندگي ها قابل قبول است، زيرا در اين صورت مي توانيم برداشت هاي ايجادي و اختياري خود از معنا را در نظريه اي مربوط به افراد بگنجانيم. اما بايد اذعان کرد که هيچ عامل فرادستي در وراي وقايع تاريخي مانند انقلاب فرانسه نهفته نيست. به عنوان مثال اشتباه است اگر بکوشيم معناي جوانب انقلاب فرانسه (مانند واقعه ترور) را پيدا کنيم. رويکرد الاهياتي مي خواهد اين انتقاد را با مسئله عامليت خدا در نوشتن تاريخ، از سر باز کند اما بايد متوجه بود که وجود يک خالق الاهي براي تاريخ، انسان را در امر ساختن تاريخ هيچ کاره مي کند.
سعي در تشخيص مراحل عمده تاريخ در نزد ويکو، اشپنگلر و نوين بي در مقابل انتقاد به نگاه تک علي آنها به پيچيدگي تاريخ، بسيار آسيب پذير است. هر يک از آنها عاملي را براي پيشبرد تاريخ مشخص کرده اند. ويکو طبيعت کلي انساني و اشپنگلر و توين بي مجموعه يکسان تغييرات تمدني را عامل روند تاريخ مي دانند. اما چاره اي جز ارزيابي فرضيات آنها بر اساس يک مشاهده تجربي نيست. بررسي تغييرات وسيع تاريخي در طول سه هزار سال تاريخ بشر شواهد کمي براي اثبات روند معين رشد تمدن، در اختيار مي گذارد. در عوض با هر مقياس واقعي که بسنجيم طيف وسيعي از احتمالات و راههاي چندگانه حرکت در تاريخ محقق شده است. اين بدان معنا نيست که هيچ تفسير قابل قبول «کلان تاريخي» براي تاريخ و جوامع انساني قابل دسترسي نيست. نظريه جامعه شناسي تمدنهاي کشاورزي اوليه پرداخته ميخائيل مان، تلاشهاي دوريئس و گودزبلوم در مورد تاريخ زيست محيط جهاني و توجه جرد دياموند به مسئله بيماري و جنگ نمونه هاي اين تفاسير کلان تاريخي است. اين دانشمندان چند جنبه فراگير تاريخ را بر پايه چند موقعيت عمومي انسان شرح مي دهند، موقعيت هايي مانند تلاش حکومت ها در کسب درآمد، نياز جوامع به بهره مندي از منابع و شيوع جهاني بيماريها. بايد اذعان داشت که مشکل تاريخ کلان نگر حفظ اصل ارزيابي تجربي براي فرضيات فراگير مطرح است.

2-3. فلسفه تاريخ هگل
شايد بتوان فلسفه تاريخ هگل را بزرگترين تئوري فلسفي در مورد تاريخ دانست. اين فلسفه به دنبال کشف معنا و مسيري در تاريخ است. هگل تاريخ را روندي معقول مي داند که به سمت شرايطي خاص يعني تحقق آزادي انسان حرکت مي کند. «مسئله اين است؛ هدف نهايي بشر، آن هنگام که روح خود را در جهان محقق مي کند.» هگل در فلسفه خود نسبت به پيشينيان و جانشينان گرايش بيشتري به تاريخ دارد. او بين تاريخ عيني و رشد ذهني آگاهي فردي(روح) به عنوان يک امر شخصي، رابطه اي مي بيند. اين مسئله ايده اصلي کتاب پديدار شناسي روح است. او وظيفه اصلي فلسفه را شناخت جايگاه خود در گستره تاريخ مي داند. «تاريخ روندي است که با آن روح خود و مفهوم خود را کشف مي کند.» هگل تاريخ جهان را در روايتي از مراحل تحقق آزادي انسان ساختاربندي مي کند. اين مراحل با آزادي عمومي دولت شهر يونان شروع شده سپس به شهروندي جمهوري رومي، آزادي فردي اصلاحات پروتستاني و آزادي مدني دولت مدرن مي انجامد. او در فهم خود از تاريخ جهان، تمدنهاي چين و هند را مورد توجه قرار داده است، هرچند به نظر او اين تمدنها ايستا و در نتيجه ماقبل تاريخي هستند. او لحظه هاي خاصي از تاريخ را وقايع «تاريخ جهاني» قلمداد مي کند. اين وقايع در راه تحقق غايت تاريخ يعني آزادي انسان قرار گرفته اند. مثلا فتح بخش وسيعي از اروپا توسط ناپلئون در نظر او واقعه اي تاريخي- جهاني است که با فراهم ساختن لوازم دولت ديواني معقول پيشرفت تاريخ را ممکن مي سازد. هگل حضور عقل را در تاريخ حس مي کند اما اين عقل در تاريخ نهفته است و زماني درک مي شود که کار تکامل جهان به پايان رسيده باشد. «وقتي فلسفه رنگ خاکستري خود را بر جهان مي پاشد آنگاه است که مانند زندگي رو به تکامل مي رود .... جغد مينروا بالهاي خود را با فرا رسيدن تاريکي خواهد گشود.»
دانستن اين نکته مهم است که فلسفه تاريخ هگل تقليدي از تعقل فلسفي و نظري فيلسوفان تحليلي نيست و رويکرد فلسفي او بر پايه استدلال کاملا پيشيني و بنيادي قرار نگرفته، بلکه به نظر او يک رابطه ذاتي بين عقل فلسفي و داده تاريخي وجود دارد. توصيه او اين است که فيلسوف بايد امر عقلاني را درون امر واقع کشف کند نه اينکه آنرا بر امر واقع تحميل کند.«فلسفه بايد آنچه هست را درک کند، زيرا آنچه هست، معقول است.» رويکرد او نه صرفا فلسفي است و نه صرفا تجربي، بلکه همت او معطوف به کشف يک محور عقلاني نهفته در آگاهي کاملا تاريخي از زمانه است. اين محور بايد بتواند به نحو فلسفي بيان شود.

2-4. رويکرد تاويلي به تاريخ
شاخه مهم ديگري از فلسفه تاريخ قاره اي، علم هرمنوتيک – علم تفسير متون- را در تفسير تاريخ سرلوحه کار خود قرار داده است. اين رويکرد معناي عمل و مقصود انسانها در تاريخ را مورد توجه قرار مي دهد و به کليت هاي تاريخي بي توجه است. اين سنت برآمده از سنت تفسير مدرسي کتاب مقدس است. اساتيد علم هرمنوتيک به هسته نمادين و زباني تعاملات انساني توجه دارند و معتقدند فن تفسير متون مي تواند رفتارها و دستاوردهاي نمادين انسان را تفسير کند. ويلهلم ديلتاي معتقد بود علوم انساني ذاتاً با علوم طبيعي متفاوت است زيرا اولي رفتارهاي بامعناي انساني را بررسي مي کند و دومي در شرح علّي وقايع طبيعي مي کوشد. رفتار معنادار و عمل نمادين سازنده زندگي انسان هستند. ديلتاي معتقد است که ابزارهاي عقلاني علم هرمنوتيک براي تفسير رفتار انسان و تاريخ نيز مناسب است. در اين راستا اصطلاح فهم روش خاصي براي اين رويکرد بوجود آورده است. متفکر به کمک فهم ترغيب مي شود تا ساختار زنده معاني و انگيزه هاي فاعل تاريخي را از ديد خود او درک کند. هايدگر، گادامر، ريکور و فوکو انديشمنداني هستند که اين شاخه از تفسير تاريخ را قوام بخشيده اند. اين سنت، فلسفه تاريخ را از ديدگاه معنا و زبان مورد بررسي قرار مي دهد و دانش تاريخي را ساخته تفسير رفتار و تجربه معنادار انسان مي داند. در نگاه اين مورخان بايد وقايع تاريخ را به اميد کشف ارتباط معنا و کنش نمادين رفتار انسان بررسي کنند.
سنت هرمنوتيک در اواسط قرن بيستم يک چرخش جديد و مهم در طريق خود داشت. فيلسوفان اين دوره سعي کردند معنايي براي تحولات تاريخي جديد مانند جنگ، دشمني هاي قومي و ملي، هولوکاست و ... پيدا کنند. اين تحولات دلخراش به وقايع تکان دهنده نيمه اول قرن بيست انجاميد. مسئله اين رويکرد را شايد بتوان «تاريخ همچون يادآوري» نام نهاد. عوامل اين شاخه از ميان فلسفه هاي اروپايي قرن بيستم مانند اگزيستانسياليسم و مارکسيسم برخواسته بودند و جستجوي معناي واقعه هولوکاست آنها را متاثر کرده بود. در اين راه فيلسوفي مانند پل ريکور بين حافظه شخصي، حافظه فرهنگي و تاريخ نسبت مستقيمي قائل شد. دومينيک لاکاپرا از امکانات تئوري تفسير و تئوري نقد در توجه خود به بازنمايي هولوکاست استفاده کرد. ديگر افراد به دنبال تاکيد بر تواريخ محلي در ساخت و تفسير گذشته مفهوم «ما» بودند. مثلا ميخائيل کامن در بررسي عمومي جنگ داخلي آمريکا درگير اين موضوع است. حفظ و بازنمايي گذشته در صورتبندي هويت يک نسل يا يک ملت نقشي کليدي دارد. از اين طريق بسياري از فلاسفه قرن بيست به ساختار ذاتي حافظه ملي که در سخن تاريخي هر جامعه اي نهفته است، توجه کرده اند. اگر چه کالينگوود هيچ وقت به تبار فلسفه قاره اي نپيوست اما در فلسفه تاريخ خود وارد چارچوب کلي فلسفه تاريخ هرمنوتيکي شد، زيرا چگونگي تعيين محتواي تاريخ پرسش اصلي انديشه اوست. او تاريخ را متشکل از رفتارهاي انساني مي داند، رفتارهايي که نتيجه سبک و سنگين کردن و انتخاب هستند. بنابرين مورخان بايد وقايع تاريخي را «از درون» تشريح کنند. اين کار آنها يعني بازسازي جريان فکري پديدآورندگان وقايع تاريخي.

3. فلسفه انگليسي- آمريکايي تاريخ
سنت تجربي و انگليسي- آمريکايي فلسفه همواره نگاهي گذرا به تاريخ داشته است. فيلسوفان اين حوزه از سئوالات فلسفه تاريخ نظري کناره گرفته و در عوض به سئوالاتي در مورد منطق و معرفت شناسي دانش تاريخي روي آورده اند. سئوال اصلي در نزد آنها چنين است: «خصوصيات منطقي و معرفتي دانش تاريخي و تبيين آن چيست؟»
25تجربه گرايي هيوم سر نخهاي مشخصي براي همه موضوعات فلسفه انگليسي- آمريکايي باقي گذاشته است. اين تاثير شامل تفسير رفتار انسان و علوم انساني نيز مي شود. هيوم کتاب مفصل و پر محتوايي در مورد تاريخ انگلستان نوشته است. تفسير او از تاريخ بر اساس تحليل رفتارها و انگيزه ها و علل عادي بنا شده و هيچ رابطه اي با تفاسير ديني تاريخ ندارد. نگاه فلسفي او به تاريخ بر پايه اين ايده است که شرح گذشته مي تواند بر فرض وجود ماهيت انساني ثابت تکيه کند.
رويکرد انگليسي- آمريکايي در فلسفه تاريخ در ميانه قرن بيست با ظهور «فلسفه تاريخ تحليلي» دوباره زنده شد. عوامل اين بازنمايي دراي، دانتو و گاردنر هستند. اين رويکرد از روشها و امکانات فلسفه تحليلي در توضيحات تاريخي و دانش تاريخي استفاده مي کند. مسئله مورد توجه در اينجا ويژگيهاي دانش تاريخي است، يعني ما چگونه واقعيتهايي در مورد تاريخ را مي شناسيم؟ يک تحليل خوب تاريخي از چه مواردي تشکيل شده است؟ آيا اين تحليل نيازمند استفاده از قوانين کلي است و آيا دانش تاريخي با کمک شواهد تاريخي موجود بدست مي آيد؟ فيلسوفان تحليلي بر تجربي و علمي بودن تاريخ تاکيد مي کنند و سعي دارند اين ديدگاه را با روشهاي علمي مخصوص علوم طبيعي ثابت کنند.
فيلسوفان تحليلي مشاهده غيرتجربي را در بررسي ساختار جهاننامعتبر مي دانند. نظر آنها درباره تاريخ نيز چنين است. به نظر آنها عقل فلسفي به نفسه نمي تواند منشاء دانش حقيقي درباره ماهيت جهان باشد، اين عقل همچنين در بررسي امور تاريخي مانند سلسله وقايع، اعمال، دولتها، طبقات، امپراطوري ها، بلاها و پيروزي ها، ناکارامد است. دانش اساسي در مورد جهان در انحصار نگاه تجربي و تحليل منطقي است، به همين دليل فيلسوفان تحليلي تاريخ درباره معنا و ساختار تاريخ که قبلا مطرح شد، کنجکاو نيستند. از طرف ديگر فيلسوفان حوضه نظري فلسفه تاريخ کاملا به قدرت تفکر فلسفي براي درک و فهم بنيادين تاريخ اطمينان داشته و در مقابل رويکرد تجربي و مفهومي صرف مقاومت مي کنند.

3-1. قوانين کلي تاريخ
کارل همپل فيلسوف علمي بود که توجه فيلسوفان تحليلي تاريخ را به مقاله خود «کارکرد قوانين عمومي در تاريخ» برانگيخت. نظريه عمومي همپل در مورد توصيف علمي چنين اينست که تمام توصيفات علمي بايد تحت قوانين کلي قرار بگيرد. او معتقد بود توصيفات تاريخي موجود با مدل قانون فراگير جور در نمي آيند درحالي که مدل قانون فراگير براي اين توصيفات مدل مناسبي است. به نظر او توصيفات تاريخي بايد تابع قوانين کلي باشند. گرايش به قانون کلي در توصيفات تاريخي توسط ديگر فيلسوفان تحليلي علم مانند ارنست نِيگل هم مورد تاکيد قرار گرفت. مقاله همپل مجادله طولاني اي برانگيخت. حاميان مقاله از کلي گرايي در مورد رفتار انساني به نفع قوانين فراگير دفاع مي کردند و منتقدان معتقد بودند تحقيق تاريخي مانند شرح رفتار فردي است و به کمک تفسير قابل درک است. اين مباحث مهم از طرف ويليام دراي، ميخائيل اسکريون و آلان دوناگان مطرح شد. دوناگان و ديگران به اين مشکل اشاره کردند که علوم اجتماعي به جاي تکيه بر قوانين کلي بر قوانين اجتماعي تکيه دارند. ديگراني مانند اسکريون به جوانب عملي تحقيق تاريخي اشاره کردند و استدلالات ضعيفي طرح کردند که شايد براي «شرح» يک واقعه تاريخي در يک زمينه خاص کافي باشند. به هر حال بنياديترين اعتراضات به اين رويکرد چنين هستند: اول اينکه تقريبا هيچ قانون کلي اي درباره تاريخ يا سلسله وقايع وجود ندارد. دوم اينکه در عرض اين نظريه، نظريات قابل توجه ديگري وجود دارد که در آنها رفتارها و نتايج تاريخي درک مي شوند اما اين نظريات تحت قوانين کلي قرار نگرفته اند. روشهاي استدلالي اين نظريات مناسب فهم رفتارهاي فردي است، مانند روش «فهم» و تفسير رفتار عقلاني که در بالا مورد توجه قرار گرفت. از طريق اين نظريات مي توان سلسله علل را بدون توسل به قوانين کلي طراحي کرد.
اگر نگاه دقيقي به اين کشمکش بر سر مدل قانون فراگير بياندازيم مي فهميم که فرض غلط وحدت علم و شباهت منطقي و منظم همه استدلالهاي علمي با موارد خاص توصيف در علوم طبيعي انگشت شمار، باعث گسترش اين کشمکش شده است. رويکرد قانون کلي بسيار ضعيف و معلول است و از اغاز توانايي طرح سوالات مهم درباره ماهيت تاريخ و دانش تاريخي را نداشته است. درک رفتار انسان از فهم اينکه چرا رادياتور در دماي زير صفر مي ترکد، بسيار متفاوت است. دوناگان مي گويد: «ناديده گرفتن هويت اصيل علوم اجتماعي مرتبط با تاريخ و مسله کردن تحقيق انساني با تغيير چهره و تشبيه ناصواب آن به فيزيک، بسيار دردناک است.» تاکيد بر مدلهاي طبيعي براي تحقيق تاريخي و اجتماعي به راحتي باعث پذيرفتن مدل قانون کلي مي شود اما بايد گفت اين پذيرش راه به جايي نمي برد.

3-2. عينت تاريخي
ديگر موضوعي که مورد توجه فلاسفه تحليلي تاريخ است، موضوع «عينيت» است. آيا دانش تاريخي مي تواند گذشته را عينا ً بازنمايي کند؟ آيا تاکيد، ناديده گرفتن، انتخاب و تفسير بازنمايي تاريخي وابسته به زاويه ديد فردي مورخ است؟ آيا بار ارزشي رفتارهاي انسان جمعبندي بي طرفانه مورخ را مخدوش نمي سازد؟
چنانکه جان پسمور اشاره کرده است، اين موضوع مشکلات زيادي بوجود مي آورد. اولين مشکلي که در سنت تحليلي مورد بررسي بسيار قرار گرفته، بار ارزشي رفتار اجتماعي است. دومين مشکل اين است که تفاسير مورخين خود داراي بار ارزشي است و اين موضوع سئوالات بسياري درباره ظرفيت عين گرايي يا بي طرفي خود مورخ برمي انگيزد. آيا متفکر مي تواند فارغ از تعصبات اخلاقي، سياسي، ايدئولوژيکي و طبقاتي، به بررسي جهان بپردازد. سومين مسئله عينيت تاريخي خود داده هاي تاريخي هستند. آيا اصلا واقعيت تاريخي معيني وجود دارد که از تفاسير بعدي بي نياز باشد؟ آيا تاريخ به ذات خود داراي واقعيت عيني است و از بسترهاي شکل گيري خود مستقل است؟ آيا واقعيتي که نام «انقلاب فرانسه» به آن اطلاق شود، وجود دارد و آيا اصلا از روايتهاي مختلف انقلاب فرانسه مي توان به يک جمع بندي رسيد؟
براي هر کدام از اين مشکلات جوابهايي مطابق با اصول فلسفه تحليلي وجود دارد. اول اينکه در مورد ارزشها بايد گفت در آشتي بين ايده محقق و ارزشهاي ديني هيچ مشکل بنياديني وجود ندارد. محققي که با دقت بسيار در حال ترسيم ارزشهاي ديني شخصيتي تاريخي است و با ارزشهاي ديني آن شخصيت اصلا موافق نيست، شايد اين تحقيق را به خوبي انجام ندهد، اما در راه تحقيق درست هيچ مانع معرفتي وجود ندارد و او مي تواند کليت گفتارها، کردارها و رسوم فرهنگي مختلف را به درستي بررسي کند. لازم نيست کسي ارزشها و جهانبيني يک سان کولت را داشته باشد تا بتواند ارزيابي عادلانه اي در مورد آنها داشته باشد. اين موضوع ما را به راه حل مسئله دوم مي رساند، يعني امکان بي طرفي محقق. در نظر ما ارزش علمي کار دانشمندان و مورخان در رعايت ارزش اصول عقلاني و قدرت دوري از فرضيات هنگام بررسي واقعيات نامطبوع است. نگاهي دوباره به تاريخ علم و نوشته هاي تاريخي نشان مي دهد که اين ارزش عقلاني همواره درکار بوده است. دانشمندان و مورخين بسياري مي شناسيم که نتيجه گيري هاي آنها نه با پيش فرضهاي ايدئولوژيک بلکه با جستجوي سخت کوشانه مدارک و شواهد ميسر شده است. گرايش به عينيت به اميد نيل به حقيقت خود ارزشي است که مي تواند پابرجا بماند.
سرانجام سئوال در مورد عينيت گذشته مطرح مي شود. آيا اساسا ً بنياني براي اعتقاد به خصوصيات معين و عيني وقايع و شرايط گذشته وجود دارد، خصوصياتي که مستقل از روايت ما باشند؟ آيا واقعيتي مستقل از روايت در لايه زيرين ساختارهاي تاريخي وجود دارد که مورد رجوع مورخين قرار گيرد؟ مثلا ً وجود في نفسه امپراطوري روم، ديوار بزرگ چين و پادشاهي امپراطور کيانلانگ. اگر ما تمايز بين سه عينيت وقايع، رفتارها و شرايط گذشته، عينيت وقايع معاصر که نتيجه وقايع گذشته هستند و عينيت موجوديتهاي تاريخي را درست تشخيص دهيم، راه خود را از بين اين مسائل به خوبي پيموده ايم. گذشته دقيقاً همان است که اتفاق افتاده، يعني انسانها دست بکار زندگي بوده اند، خشکسالي ها رخ داده اند، ارتشها جنگيده اند و تکنولوژي جديد اختراع شده است. اين رخدادها اخباري از خود بجاگذاشته اند و اين اخبار بنيان عقلاني اطمينان ما به گذشته هستند. بهمين خاطر ما مي توانيم تفسيري قابل قبول از «عينيت گذشته» بدست دهيم. اين عينيت هنگام توجه ما به وقايع تاريخي انتزاعي خيلي زياد نيست. مثلا در مورد ايجاد دولت- شهرهاي يوناني، ظهور عقلانيت عصر روشنگري و شورش تايپينگ شرايط چنين است. هر يک از اين اسامي تفسيري است براي وقايع تاريخي خاص که توسط شخصيتهاي تاريخ يا مورخان شکل گرفته و ممکن است توسط مورخان آينده باطل گردد. اشاره به شورش تايپينگ مستلزم پيوند تعداد زيادي واقعه تاريخي است. اين پيوند از طريق يک روايت تفسيري ميسر مي شود. هنوز حقايق نامکشوفي درباره تاريخ وجود دارد و به هم بافتن اطلاعات در دسترس در يک حقيقت تاريخي بزرگتر، امر في نفسه تاريخي و عيني نمي سازد. به تحقيقات بيست ساله اخير درباره انقلاب صنعتي توجه کنيد. در آغاز اين واقعه تغيير کيفي تکنولوژي و توليد تلقي مي شد اما رفته رفته و طي تفاسير اخير چهره ملايمتر و درستتري به عنوان انقلاب به خود گرفت. در مورد ديگر به بحث طولاني و دقيق آرتور وُلدرن توجه کنيد که مي گويد چيزي بعنوان «ديوار بزرگ چين حقيقي» وجود ندارد.

3-3. عليت در تاريخ
دسته سوم و مهم از مسائلي که مورد توجه فيلسوفان تحليلي است، به رابطه علّي در تبيين تاريخي مربوط است. وقتي مي گوييم «جنگ داخلي آمريکا معلول درگيري اقتصادي منطقه شمال با جنوب بود» چه مسائلي در اين جمله دخيل هستند. آيا برقراري نسبت علّي نيازمند تشخيص يک نظم علّي است. مثلا ً «آيا دوره هاي تورم فزاينده باعث تزلزل سياسي مي شود؟ آيا با کشف شرايط لازم و کافي مي توان نسبت علي برقرار کرد؟ آيا مي توانيم با جستجوي مکانيزم هاي علّي، بين وقايع تاريخي نسبت علّي برقرار کنيم؟ اين مسئله باعث طرح مشکل ديگري بنام جبر تاريخي مي شود. آيا وقايع معين در شرايط خاص حتما ً رخ مي دهند؟ آيا سقوط امپراطوري روم بر بستر شرايط مادي و نظامي قبل از بحران حتمي بود؟
اکثر فلاسفه تحليلي با اين مسائل از زاويه تئوري عليت فلسفه علم پوزيتيويست برخورد مي کنند. اساس اين نظريه فرضهاي هيوم در مورد عليت است، يعني اينکه عليت چيزي نيست مگر يک همزماني هميشگي. فيلسوفان تحليلي نيز به مدل قانون کلي گرايش پيدا کردند زيرا اين مدل مي توانست نظريه عليت تاريخي را توجيه کند. همانطور که قبلا ً گفتيم گرايش به تبيين علّي در علوم اجتماعي کاملا ً غلط است زيرا پديده هاي اجتماعي به نظم علّي کلي در نمي آيند. بنابرين يا بايد مفهوم عليت را به تفسير بکشيم يا کلا ً زبان علّي را کنار بگذاريم. رويکرد ديگر اين است که علل را شرايطي بهم پيوسته و ايجابي براي وقوع واقعه تعريف کنيم. يعني آنها را شرايط کافي و/ يا لازم که احتمال واقعه را کم و زياد مي کنند، تلقي کنيم. اين رويکرد از جانب فلسفه «زبان عمومي» و بحث تحليل زبان علّي تقويت مي شود. استدلال براساس شرايطي که بوجود نيامده اند، روشي براي کشف شرايط لازم و/يا کافي وقوع حادثه است. گفتن اينکه الف براي وقوع ب ضروري بود مستلزم اين است که نشان دهيم ب اتفاق نمي افتاد اگر الف نبود. آشکار است که در رخدادهاي علّي هيچ عامل واحدي به تنهايي براي وقوع يک اتفاق ضروري نيست و نتيجه بوسيله ترکيبي از عوامل وابسته به هم حاصل شده است. همگرايي دلايل عقلاني و علل واقعي وقايع تاريخي در اين بحث مفيد است، زيرا علل تاريخي معمولا ً نتيجه تامل انسان هستند. بنابرين اختصاص يک دليل براي فلان عمل تاريخي در عين حال تشخيص علت نتايج آن عمل هم هست. معمولا مي توان يک عمل واقعي را علت يک واقعه خاص پذيرفت.(منظور اوضاع و احوالي است که در شرايط واقعي براي بوجود آمدن يک واقعه کافي باشد.) موازي با اين علت يابي فراهم کردن تفسيري قانع کننده از دليلي عقلاني که انساني را در نمايش تاريخ به عمل درآورده، ممکن است.
فيلسوفان تحليلي دهه 1960 به يک امر حياتي براي درک درست عليت تاريخي توجه نکردند و آن امکان جستجوي مکانيسم علّي در پيچيدگي وقايع تاريخ است. (رئاليسم علّي) آنها توجه نکرده اند که روايات معمولا برداشتي از وقايع هستند، وقايعي که خود علّت و مقدمه وقايع بعدي هستند. در مقابل فلسفه علوم اجتماعي، پشتوانه محکمي براي تبيينهاي تاريخي فراهم کرده است، تبيينهايي که معطوف به يافتن مکانيسمهاي علّي است.

3-4. مباحث جديد فلسفه تاريخ
فلسفه تاريخ انگليسي زبان در دهه 70 تغيير جهت قابل ملاحظه اي داشت. اين تغيير جهت با چاپ کتاب هايدن وايت به نام فراتاريخ و نوشته هاي لوئيس مينک در همان دوره شروع شد. در اين دهه آنچه «چرخش زباني» نام دارد و بر بسياري حوزه هاي فلسفه و ادبيات تاثير گذاشته، بر فلسفه تاريخ نيز موثر واقع شد. درحالي که فلسفه تاريخ تحليلي بر قياسهاي علمي براي دانش تاريخي تاکيد مي کرد و اثبات پذيري و کليت بخشي آن دانش را توسعه مي داد، فيلسوفان انگليسي دهه 70 و 80 هرچه بيشتر تحت تاثير هرمنوتيک، پست مدرنيسم و نظريه ادبي قرار مي گرفتند. اين فلاسفه بر جنبه زباني نوشته تاريخي تاکيد مي کردند و اينکه روايت تاريخي صرفاً روايت سلسله وقايع نيست. از نظر آنها ساختار دروني روايت تاريخي مهم است. قرابتهاي اين بحث با ادبيات و انسان شناسي بر تلقي علوم طبيعي به عنوان الگوي دانش تاريخي، سايه انداخت. بدين ترتيب غنا و ترکيب روايت تاريخي مورد توجه بيشتري قرار گرفت تا اهتمام به توصيفات علّي از نتايج تاريخي. فرانک آنکر اسميت بسياري از اين موضوعات جديد را در تلقي خود از روايت تاريخي گنجاند. ديگر خطوط مهم تفکر فلسفه تحليلي روي هستي شناسي تاريخي متمرکز شدند.
اين فلسفه تاريخ جديد از چند جهت مهم با فلسفه تاريخ تحليلي تفاوت دارد. اين فلسفه بيشتر بر روايت تاريخي تاکيد مي کند تا عليت تاريخي و از لحاظ نظري به سنت هرمنوتيک نزديکتر است تا سنت پوزيتيويسم که بنياني براي فلسفه تاريخ تحليلي دهه 1960 بود. از ديدگاه اين فلسفه تاريخ جديد ذهن گرايي و تفاسير چندگانه مهم تر از عين گرايي، حقيقت و تطابق با واقعيت است. ديگر شاخه مهم اين فلسفه تاريخ بيشتر متوجه موقعيت تاريخي ماهيت انسان است تا موقعيت کلي ماهيت انسان. (يعني اين شاخه به هردر نزديکتر است تا ويکو.) ديدگاه رايج در اين شاخه، آگاهي انسان را محصولي تاريخي مي داند و تشخيص ارتباط انديشه انسان با گذشته را کار مهم مورخ تلقي مي کند. مورخ معاصري مانند روبرت دارنتون براي برقراري اين ارتباط به روشهاي قوم شناسانه روي آورده است.


4. تاملي دوباره بر فلسفه تاريخ
بهتر است بحث را با يک نماي کلي از ساختار قابل قبول فلسفه تاريخي آينده به پايان بريم. هر شاخه اي از فلسفه با تعدادي مسائل محوري درگير است. فلسفه تاريخ نيز سئوالاتي حل نشده دارد: 1- هسته اصلي و واقعي ساختارها و موجوديت هاي تاريخي (دولتها، امپراطوري ها، جنبشهاي ديني و...) چيست؟ آيا مي توانيم مفهومي از هستي اجتماعي و تاريخي بدست دهيم که مانع اشتباه شيء انگاري باشد، اما در عين حال واقعيتي موجه به هستي هاي مفروض بدهد؟ 2- ذات علّي وقايع و ساختارهاي تاريخي که بنيان تحليلات تاريخي هستند، چيست؟ بايد گفت عليت تاريخي مانند عليت فيزيکي ضرورت طبيعي ندارد، زيرا قوانين ثابتي براي پيشروي وقايع تاريخي وجود ندارد. بنابرين ما نيازمند برداشت جديدي از علّيت هستيم که براي موضوعات تاريخي مناسب باشد. 3- نقش تفسير از نوع «هم ذات پنداري» درباره گذشتگان چيست؟ و مورخان چگونه به قضاوت درستي درباره اين هم ذات پنداري دست مي يابند؟ آيا تفسير درستي از رفتار و انديشه انسانهايي که ديگر استخوان هايشان نيز پوسيده، ممکن است؟ اين واقعيت پديدارشناسانه چگونه در شرح عليت تاريخي به کار مي آيد؟ آيا ما مي توانيم به روايات مربوط به گذشته، تصوير نظامها، ساختارها، انسانها و روابط بين آنها اطمينان کلي داشته باشيم؟ و آيا دانش تاريخي علي الابد سئوال برانگيز باقي خواهد ماند؟ يک فلسفه تاريخ جديد اين مسائل بنيادي را روشن خواهد کرد. چنين فلسفه تاريخي با جريانات هرمنوتيکي و روايي مهم در سنت قاره اي و فلسفه تاريخ انگليسي- آمريکايي سالهاي اخير، درخواهد آميخت. اين فلسفه تاريخ مسئله معرفتي مهمي دربرخواهد داشت که با فلسفه تاريخ تحليلي در ارتباط است، اما خود را از فرضيات محدود کننده پوزيتويسم جدا نگه مي دارد. فلسفه تاريخ جديد با تبيين اجتماعي دست و پنجه نرم مي کند، يعني با موضوعاتي که براي نسل امروزي مورخان علمي- اجتماعي مهم است. فهم امروزين فلسفه علوم اجتماعي که متوجه هستي شناسي و تبيين اجتماعي است براي آن فلسفه تاريخ مهم خواهد بود.
چند فرض هستي شناختي در اينجا به کار مي آيد. تاريخ از رفتار انسان در نهاد ها و ساخت هاي انساني شکل گرفته است. هيچ عامل فرا انساني در تاريخ نيست. هيچ معنا يا روند فوق انساني در تاريخ وجود ندارد و وقايع و جريانها صرفا توسط جريانهاي علّي واقعي و رفتارهاي فردي بوجود مي آيند. به قول ديويدسون و تيلور هيچ مغايرتي بين علل و دلايل، و همچنين بين فهم و تبيين نيست. تبيين تاريخي هم بر استدلال ساختاري علّي استوار است و هم بر تفسير اعمال و نيات، بنابرين اين تبيين ها هم علّي هستند و هم هرمنوتيکي. هيچ قانون علّي فراگيري در امور انساني وجود ندارد، در عوض دست علّيت اجتماعي از طريق تلاش عامل انساني و ناگزيري نهادها و ساختارها در کار است. هدف تاريخي معقول، تعريف مکانيسم علّي روند تاريخ و مکانيسمي است که همواره متکي به عوامل تاريخي درون روابط اجتماعي واقعي است.
در اين فلسفه تاريخ هستي شناسي دانش تاريخي مي تواند مطرح گردد. دانش تاريخي بر شناخت تجربي استوار است و توجيه دعاوي تاريخي مستلزم اثبات قاطع تجربي آن است. عينيت تاريخي امر مسلمي است، به اين معنا که مورخان قادرند با خوشبيني به بررسي مدارک مويد نظريه آنها در مورد گذشته بپردازند. اين گفته نبايد اينگونه تلقي شود که فقط يک تفسير حقيقي واحد از وقايع تاريخ در دست است. برعکس در اين بحث يک تفاهم عمومي وجود دارد و آن اينکه تفسير کمتر از واقعيت قطعي است و در مورد يک مدرک تاريخي سئوالهاي تاريخي و منطقي متعددي مي توان پرسيد. روايات تاريخي يک شاکله ذاتاً تاريخي دارند و يک شاکله ذاتي معطوف به گذشته.
در نهايت فلسفه تاريخ آينده نسبت به تنوع صور دانش تاريخي حساس خواهد بود. قواعد تاريخ شامل بسياري مطالب مانند توضيح علّي، توصيف اطلاعات و تفسير روايي رفتار انسان است. روايت تاريخي خود جوانبي دارد. يک جنبه هرمنوتيکي است که به معناي افعال پيچيده انسان هاي متعدد مي پردازد. جنبه ديگر علّي است و حامل مکانيسم هاي علّي است که براي حصول نتيجه خاصي گرد هم جمع شده اند. مهمتر اينکه هر نوع دانش تاريخي در روايت بيان نمي شود. طيفي از ساخت هاي معرفتي وجود دارد که دانش تاريخي با آنها بيان مي شود، از براورد جزئي استانداردهاي تاريخي زندگي گرفته تا استدلالهاي علّي تغيير جمعيت و مقايسه جريانهاي مشابه در موقعيتهاي متفاوت تاريخي. فلسفه تاريخ فردا مي تواند لايه هاي متون تاريخي را ارزيابي کند. لايه اي تغييرات اقتصادي و ساختاري جامعه را نشان مي دهد؛ ديگري تغييرات عرفي و آن يکي تغيير عقايد و نگرش جامعه را بيان مي کند. نهايتا بايد گفت در فلسفه تاريخ آينده اينها ديگر لايه هاي بلاغي و ادبي متن تاريخي نيستند بلکه جوانب مهم دانش تاريخ محسوب مي شوند.

نماد پردازي در هنر اسلام

نماد پردازي در هنر اسلام
 

هنر اسلام داراي گنجينه عظيمي از معاني عميق عرفاني و حكمت الهي است زيرا اين هنر ريشه در بنيان‌هاي ژرف تفكري معنوي و الهي دارد. اين هنر،گاه با خلق صورت‌هاي جديد و گاه با بهره گيري از تصاوير و فرم‌هاي هنري گذشته همچون ايران باستان و ايران قبل از اسلام و با نگرش و معنا بخشي مجدد به آنها به پي ريزي فرهنگي بس غني و شكوفا در تمدن اسلامي پرداخت. متاسفانه ما در بررسي « هنر اسلام» شاهد گستره وسيعي اي از نگرش‌ها و رويكردهاي تاريخي در قالب « تاريخ هنر» بوده‌ايم و جاي خالي نگرش‌هايي عميق تر با نگاهي فلسفي به اين هنر در بستر رويكردهاي فلسفي به هنر قابل مشاهده است. در واقع تعمق در جنبه دروني اين هنر و زبان رمزگونه و لسان تمثيلي آن كه حاوي بنيان‌هايي متافيزيکي و عرفاني بوده ضرورتي انکار نا پذير است و کاستي هاي فراواني در اين زمينه همچنان در محافل دانشگاهي مشاهده مي شود. در اين مقاله به بررسي معناي نمادين و رمزگونه اين هنر پرداخته و چرايي لزوم وجود چنين لساني را براي اين هنر مورد بررسي قرار مي‌دهيم. سپس به معناي نمادين برخي نقوش، تصاوير و همچنين رنگ و نور در هنر اسلام خواهيم پرداخت و در كنار اين عناصر، برخي بنيان‌هاي عرفاني و متافيزيکي اين هنر را بررسي مي‌کنيم. واژگان كليدي : نماد، هنر اسلام، نمادپردازي، رنگ، نور، نقش شمسه، نقش طاووس، نقش سيمرغ.
زبان نمادين هنر اسلام
زبان هنر اسلام، زبان نمادين و رمزگونه است و اين رموز و نمادها حامل معناي دروني و ذاتي اين هنر بوده و تنها راه بررسي معناي هنر اسلام و آثار هنري آن بررسي اين نمادها و سمبول‌هاست. در واقع مي توان گفت زبان نمادين، زباني است كه هنر در تمدن‌هاي ديني برمي‌گزيند و مفاهيم دروني خود را در قالب آن بيان مي‌كند. در ابتدا بايد به بررسي مفهوم نماد و سمبول و چگونگي عملكرد آن پرداخته و ضرورت استفاده از آن را مورد توجه قرار دهيم. به طور كلي مي‌توان گفت « نماد به چيزي گفته م شود كه نمي‌تواند به روشي ديگر بيان مي‌شود.»1 يعني مفاهيمي كه به زبان مستقيم قابل بيان نيستند و زبان با همه محدوديت‌هايش قادر به انتقال اين مفاهيم نيست، قالبي نمادين به خود مي‌گيرند تا بتوانند خود را بيان كنند. استفاده از سمبول و نماد جزو ضروريات زندگي بشر محسوب مي‌شود چون همواره معاني و مفاهيمي غير فيزيكي براي بشر وجود داشته و دارد. رمز يا نماد ابزاري است براي بيان تصور يا مفهومي كه براي حواس ما غايب بوده و ناشناختني و غيبي محسوب مي‌شود. به طور كلي بر طبق نظر جلال ستاري در كتاب رمزانديشي و هنر قدسي، رمز يا نماد بيان ادراكي و مشهود است كه بايد جايگزين چيزي مخفي و مكتوم شود. عجز زبان از بيان برخي مفاهيم به اين سبب است كه زبان انسان صورتي تحليلي، استدلالي و عقلاني دارد و منطبق با عقل بشر است ودر واقع زبان ابزاري است در خدمت عقل بشري که گاه از بيان مفاهيمي غير عقلي و فراعقلي و شهودي عاجز مي‌شود. تيليش2 درکتاب «فلسفه زبان ديني» شش تز در باب نماد و سمبول بيان مي کند. از نظر او نکته اول اين است که ما بايد قائل به تمايز ميان نشانه و نماد باشيم. نشانه و نماد «هر دو به وراي خودشان اشاره مي کنند اما نمادها بيشتر رابطه اي قراردادي يا عرفي با آنچه دارند که به آن اشاره مي کنند.»3
او براي نماد معنايي گسترده تر از نشانه قائل مي شود و در اين جمله به دقت اشاره مي کند که نمادها به وراي خودشان اشاره مي کنند و جنبه اي استعلايي به نمادها مي بخشد. با توجه به اين مطلب مي توانيم قائل به اين مسئله باشيم که در هنر اسلام نيز نمادها به وراي خود مي پردازند و سعي در اشاره به واقعيتي فراتر از گستره ي مادي و زميني دارند. تيتوس بورکهارت نيز به اين مطلب اشاره مي کند که «نماد امري مبهم و گنگ يا حاصل يک گرايش احساسي نيست بلکه نماد، زبان ولسان روح است.»4 پس نماد تجلي يا واسطه امري معنوي محسوب مي شود و نمادپردازي و رمزپردازي جايي آغاز مي شود که امکانات بيان محدود بوده و زبان عاجز مي شود. يکي ديگر از نظريه‌هايي که در باب استفاده از زبان رمزي مطرح مي شود اين است که عرفا معمولاً از ترس و بيم جانشان بسياري از تجربه‌هاي عرفاني خود را در قالبي رمزگونه بيان مي کردند که اين مساله در سراسر اشعار عرفاني ما به خوبي قابل مشاهده است، شايد اگر حسين بن حلاج نيز زباني رمزگونه برمي گزيد، سر بر دار نمي‌شد. زبان نمادين وراي طور عقل است و گوياي عجز فکر در بيان ، فهم و شناخت تجربه‌ها و مفاهيم عرفاني است. تيليش در کتاب فلسفه زبان ديني اشاره مي کند که يک نماد، مراتب واقعيتي را آشکار مي کند که براي ما پوشيده است. نکته جالب توجه در سخن او اين مطلب است که «نماد يا سمبول نه تنها ابعاد واقعيت بيرون از ما را آشکار مي کند بلکه ابعاد خود ما که همچنان نا پيدا مانده‌اند را آشکار مي کند.»5 اين سخن او اينگونه قابل توجيه است كه همانطوري كه خداوند مي‌فرمايد از روح خودم در انسان دميدم، ما نيز داراي ابعادي پيچيده و واقعياتي بسي معنوي و عميق هستيم. خداوند اسماء الله را به انسان آموخت (و علّم الادم اسماء كلها) پس ما با استفاده از نمادهاي معنوي قادر به شناخت ابعادي ناپيدا از بخش الهي وجود انسان نيز هستيم. رنه گنون نيز در مقاله خود باعنوان كلمه و سمبول6 مي‌گويد: «بنابراين حقايق متعالي كه قابل انتقال و القا به هيچ طريق ديگري نيستند، هنگامي كه با سمبول‌ها، اگر بتوان گفت، در مي‌آميزند، تا اندازه‌اي انتقال پذير مي‌شوند.»7 او براي بيان ضرورت وجود نمادها از يكي از متون ودايي مثالي عرضه مي‌كند. از نظر او صور نمادين به مانند اسبي هستند كه به خرد اين امكان را مي‌دهند تا سريع تر و با دشواري كمتري سفر كند به جاي اينکه با سختي و پاي پياده سفر كند. در واقع نمادها از اين منظر نقش تسهيل كننده و كمك كنندگي براي دسترسي سريع تر به حقايق ازلي و معنوي را بازي مي کنند. همچنان كه در آثار هنري اسلام نيز اين مفاهيم در قالبي نمادين ارائه شده و انسان مي‌تواند به طور ملموس با آنها ارتباط برقرار كند. در واقع نماد يا رمز وسيله انتقال و ابزاري براي صعود ذهن از مرتبه سفلي به مرتبه اوليا است و حركتي عمودي دارد، برخلاف تمثيل كه داراي حركتي افقي است.

منشأ الهي نمادها
نكته مهم ديگر در بحث پيرامون نمادها در هنر اسلام اين مطلب است كه سمبول‌ها منشايي الهي دارند. به طور كلي دو ديدگاه در باب سمبوليسم وجود دارد يكي از اين ديدگاه‌ها قائل به قراردادي بودن نمادها و سمبول‌ها است و ديگري بر الهي بودن آنها تأكيد مي‌كند. با توجه به سنت عرفاني ما، قول دوم، قابل پذيرش مي‌نمايد از آنجايي كه عرفاي ما و آموزه‌هاي آنان كه به واقع سرچشمه هنر اسلام است و اين هنر از اين آبشخور غني مي‌جوشد و مي‌نوشد.آنها به اين مسئله قائل هستند كه سراسر طبيعت و حتي خود انسان سمبول حقيقتي فراطبيعي است و درواقع خداوند در طبيعت و انسان تجلي کرده است و سراسر طبيعت ظهوري از صورت الهي خداوند است و اين در واقع همان نظريه كثرت در عين وحدت و وحدت در عين كثرت است كه ريشه در عرفان و فلسفه اسلامي دارد. «اگر بپذيريم كه سمبوليسم ريشه در همان سرشت باشندگان و چيزها دارد كه با قوانين حاكم بر اين سرشت تطابق تام دارد و اگر به ياد بسپاريم كه قوانين طبيعي اساسا نمود و تجسم خواست الهي هستند، در آن صورت مجاز نخواهيم بود بر اين نكته تاكيد ورزيم كه سمبوليسم به گفته هندوها، داراي اصلي نه – انساني است، يا به عبارت ديگر، اصل آن پيش تر و فراتر از بشريت است ؟»8
سرمنشاء و خاستگاه هنر اسلام مرتبط با جهان بيني اسلام و وحي است و ژرف ترين معناي اين جهان بيني كه محور و اصل بنيادين آن محسوب مي‌شود «وحدانيت» است، وحدانيت است كه موضوع كثرت در وحدت و وحدت در كثرت را اين گونه وسيع در هنر اسلام رقم مي‌زند. اينكه خداوند يكي است و هيچ چيز با او قابل قياس نيست ، همان ديدگاه تنزيهي است كه در اسلام نسبت به خداوند وجود دارد و ديگر اينكه خداوند واجب الوجودي است كه علت همه چيز است و باقي همه ممكنات هستند و هيچ امري خارج از سيطره خداوند وجود ندارد و درواقع همه عالم و پديده‌ها جلوه‌اي از خود اوست. هنر اسلامي نتيجه تجلي وحدت در ساحت كثرت است. اين هنر به شيوه‌اي خيره كننده وحدت اصل الهي، وابستگي همه چيز به خداي يگانه، فناناپذيري جهان و كيفيات مثبت وجود عالم هستي يا آفرينش را نشان مي‌دهد، خلقتي كه خداوند در قرآن درباره آن مي‌فرمايد : «ربنا ما خلقت هذا باطلا» اين دستگاه با عظمت را بيهوده نيافريديم. اين هنر حقايق مثالي را در قالب نظام مادي كه حواس انسان بي واسطه قادر به درك آن نيست، آشكار مي‌كند بنابراين نردباني است براي سفر روح از عرصه جهان ديدني و شنيدني به عالم غيب.9 بنابراين هنر اسلام در بسياري از نمودهاي خود بيانگر اين اصل وحدانيت است.

نقش شمسه در هنر اسلام
مثلا‌ در نقش شمسه كه در بسياري از آثار هنري اسلام وجود دارد اين نقش، نماد همان كثرت در وحدت و وحدت در كثرت است. كثرت تجلي صفات خداوند است كه در اين نقش به صورت اشكال كثير ظهور كرده است كه از مركزي واحد ساطع شده‌اند. اين نقش براي مثال در گنبد مسجد شيخ لطف الله در اصفهان قابل مشاهده است. اين نقش همانطور كه از نام آن هم پيداست مفهوم نور را تداعي مي‌كند، همانطور كه قرآن كريم نيز خداوند را نور مي‌نامد، «الله نورالسموات و الارض» پس در واقع شمسه نمادي از خداوند محسوب مي‌شود. نور در تمامي مذاهب حضور وسيعي دارد و در اقوام بدوي نيز ما به وضوح شاهد حضور خورشيد به عنوان «خدا» هستيم. «در نزد اقوام كهن آمريكا (به عنوان مثال Tlingitها) خداي خالق با خورشيد يكي مي‌شود. در بنگال هند (اقوام كلاري) خورشيد در رأس خدايان قرار دارد. اقوام كونه ايالات اوراسياي هند خداي روشنايي را برترين خدا مي‌دانند، خداي اعظم قوم Ovaon از اقوام موندايي نيز خورشيد است. در اندونزي و شبه جزيره مالاكا خورشيد خداي اقوام مختلف است. در تيمور، خداي خورشيد شوهر بانوي زمين است و جهان محصول آميزش آندو – معنايي كه در اكثر اسطوره‌هاي اقوام وجود دارد.»10
نور و‌ هاله نور با توجه به معناي الهي كه براي آن برشمرديم در آثار نگارگري ايراني معنايي نمادين دارند. حضور‌ هاله نور در اطراف سر اوليا و قديسين در نگارگري قابل مشاهده است. براي مثال در نگاره «يوسف و زليخا» اثر كمال الدين بهزاد و يا نگاره «ابراهيم در ميان آتش» در مكتب شيراز اين‌ هاله ديده مي شود. هنرمندان مسلمان بسياري از نقش‌هاي نمادين را از ايران باستان اخذ کرده اند چنانچه نقش «سيمرغ و خورشيد» از آن جمله محسوب مي‌شود. « سيمرغ در ادبيات حماسي قبل از اسلام (شاهنامه) نماد خرد و مداوا بوده است. اگر براي قهرمانان مشكلي به وجود مي‌آمد با راهنمايي و اندرز سيمرغ مشكل برطرف مي‌شد و پر سيمرغ هم مداواي زخم آنها بود. در دوره اسلامي دوباره سيمرغ در ادبيات و حكمت ايراني ظهور پيدا مي‌كند. در اشعار عطار در منطق الطير، آثار غزالي، سهروردي، شبستري و... به سيمرغ اشاره شده است. در اينجا ديگر سيمرغ نماد خرد، مداوا و سلامتي نيست، بلكه به عنوان نماد الوهيت، انسان كامل، جاودانگي و ذات واحد مطلق در عرفان اسلامي است.»11 همچنين اين نقش در سردر ورودي مدرسه علميه نادربگ بخارا استفاده شده است كه مربوط به سده دهم هجري است.

نماد در نگارگري ايراني
نگارگري ايراني نيز مملو از عناصر نمادين است. تمام رنگ‌ها و فرم‌ها در اين هنر در پي بيان معنايي فرازميني هستند. چنانچه باغ و فضايي كه در نگارگري ايران مشاهده مي‌شود نماد و تمثيلي از باغ بهشت است و تصويري از عالم مثال به معناي فلسفي آن. عالم مثال عالمي غيرمادي ولي صورتمند كه وراي عالم زميني و ناسوتي است و فضا در نگارگري ايراني سمبولي از فضاي ملكوتي در عالم مثال است و حتي رنگ ها نيز با آن درخشندگي و تلألوئي كه در اين آثار دارند و فاقد هرگونه سايه روشن هستند، بيان نماديني از رنگ‌ها در آن عالم ملكوتي اند. نظريه عالم مثال در آثار فيلسوفي چون ملاصدرا مطرح شده است. او فيلسوفي بود كه در دوره صفويه در ايران مي‌زيست و شاهد تبلور آثار نگارگري‌اي در اين دوره هستيم كه به نوعي بازتاب اين عالم را در آنها مشاهده مي‌كنيم. از ديگر عناصر نمادين در هنر اسلام، درخت سرو است كه سر آن خميده شده است. «درخت سرو» درختي است كه همزمان دو اصل مؤنث و مذكر را در وجود خود دارد و به معناي مسلمان كامل شناخته مي‌شود و وجه تسميه آن نيز اطاعت او در مقابل باد است (كه تمثيلي است از فرمانبرداري انسان‌هاي مسلمان در برابر شريعت).12
عنصرخلأ در معماري اسلام
يكي از عناصر مهم در هنر اسلام به خصوص در معماري مساجد حضور عنصري مقدس به نام «فضاي خالي» يا «تهي بودگي» است. فضاي خالي در معماري مساجد اسلامي به وفور به چشم مي‌خورد. اين عنصر به دليل عدم توانايي در ايجاد عناصر تزئيني نيست بلكه معنايي عميق تر را در خود نهفته دارد. در واقع معناي نمادين اين عنصر كاملاً ريشه در بنيان‌هاي متافيزيكي و تصور مسلمانان از خداي واحد به عنوان تنها حقيقت مطلقدارد. طبق گفته‌هاي ابن عربي، عالم خيال اندر خيال است و توهمي بيش نيست و ما حتي شاهد اين مفهوم در آئين هندو نيز هستيم كه تحت عنوان مايا13 بيان مي‌شود و تنها يك حقيقت وجود دارد و آن ذات بي بديل الله است و فضاي خالي در معماري مساجد تأكيدي بر اين اصل يعني تفكر توحيدي مسلمانان است. درواقع جنبه خلأ و نيستي در كل عالم هستي به نحوي مستتر وجود دارد و حقيقت فقط از آن خداوند است و بايد تمام توهمات پيرامون و ممكنات را كنار زد تا خداوند به مثابه حقيقت مطلق تجلي كند بنابراين تهي بودن با اين مفهوم نمادين كه در زير آن نهفته است عنصري مقدس محسوب مي‌شود و همانطور كه مشاهده مي‌كنيم حتي فضاي خالي در معماري اسلامي داراي معنايي نمادين و سمبوليك است كه ريشه‌اي متافيزيكي دارد.

نقش مرغ آفتاب در هنر اسلام
از ديگر نقوش اسلامي كه داراي معنايي نمادين است و ريشه در ايران باستان دارد، نقش طاووس و خورشيد (مرغ آفتاب)14 است. طاووس در ايران باستان در آيين زرتشت به عنوان مرغي مقدس محسوب مي‌شده است. «در دوران باستان معتقد بودند طاووس به دليل نوشيدن آب حيات عمر جاودانه يافت.»15 اما طاووس در دوران اسلام نيز مورد توجه قرار مي‌گيرد و در بسياري از آثار دوره اسلامي از نقش اين حيوان استفاده مي‌شود. حضرت علي (ع) در خطبه 165 وصف زيبايي اين پرنده را مي‌كند چنانچه مي‌فرمايد : «از شگفت انگيزترين پرندگان در آفرينش طاووس است كه آن را در استوارترين شكل موزون بيافريد و رنگ‌ها و پر و بالش را به نيكوترين رنگ‌ها بياراست، با بال‌هاي زيبا كه پره‌هاي آن به روي يكديگر انباشته... طاووس چونان شكوفه‌هاي پراكنده‌اي است كه باران بهار و گرماي آفتاب را در پرورش آن نقش چنداني نيست... اگر به پرهاي طاووس دقت كني لحظه‌اي به سرخي گل و لحظه‌اي ديگر به سبزي زبرجد و گاه به زردي ناب جلوه مي‌كند.»16 در اين جملات كاملا به زيبايي طاووس اشاره شده است و بازتاب آن در هنر اسلام كاملا طبيعي به نظر مي‌رسد. اين نقش را در دوره اسلامي «به عنوان نماد پيامبر اسلام مي‌توان روي سكه طلاي بيست توماني در دوره قاجار كه در سال 1210 هجري در تهران ضرب شده است ملاحظه کرد. در اين سكه روي نقش طاووس كلمه «يا محمد» نوشته شده است.»17 تمام اين نقوش بيانگر اين مطلب است كه نقوش در هنر اسلام صرفا نقش تزئيني و آرايش نداشته و بيانگر ريشه‌ها و بنيادهاي اعتقادي اين دين است. استفاد از «نقش دو طاووس به صورت قرينه در دو طرف كوزه آب حيات كه درخت زندگي از درون آن روييده شده،در تزئينات سردر ورودي بسياري از مكان‌هاي مذهبي دوره صفويه از جمله مسجد امام اصفهان، امامزاده‌ هارون ولايه‌ اصفهان، حرم عباسي امام رضا، مقبره خواجه ربيع در مشهد و... وجود دارد.»18 همچنين از نقش طاووس در درون برج هشت گوش خرقان نيز استفاده شده است.
در هنراسلام آثار نمادين بسياري وجود دارد. مثلاً نقش قالي‌ها در اين دوره كه تمثيل و نمادي از باغ‌هاي بهشتي محسوب مي‌شود. قالي‌ها با تركيب بندي دلنشين و آكنده از رنگ‌هاي متلوّن گويي تصوير باغ‌هاي بهشتي را بازتاب مي‌دهند. بهشت در قرآن به صورت چهار باغ بيان شده است. «اين باغ‌ها به طور رمزآميزي به صورت چهار مرحله‌اي تفسير شده‌اند كه از طريق آنها سالك به سير دروني مي‌پردازد. اين چهار باغ عبارتند از باغ نفس، باغ دل يا قلب، باغ روح و باغ جوهر يا ذات. اهل عرفان عروج روحاني خويش را از طريق باغ بهشت آغاز مي‌كنند.»19 در اين هنر نيز حضور بيان نمادين كاملاً به چشم مي‌خورد گويي كل هنر اسلام بيان نمادين و سمبوليك واقعيتي استعلايي است و قصد دارد تا مخاطب خود را به جهتي وراي معناي محسوس و اثرگذاري ملموس اثر هنري راهبر شود.

ارتباط هنر و دين
نكته مهم در مورد هنر و دين اين مسئله است كه اگر با نگاهي تاريخي به اين دو پديده نظر افكنيم مشاهده مي‌كنيم هنر و دين همبسته قديمي و كهن يكديگر بوده‌اند، چنانچه هگل فيلسوف ايده‌آليست آلماني مي‌گويد انسان‌هاي بدوي اعتقادات خود به نيروهاي ماورايي را در قالبي مادي كه همان هنر است، بيان مي‌كردند و نمود اين مطلب در نقاشي‌هاي غارها و اكثر آثار هنري اي قابل مشاهده است كه انسان بدوي خلق كرده .از نظر هگل اولين صورت پيدايش آثار هنري در کوشش انسان براي اظهار اعتقادات خويش در قالب‌هاي حسي بوده است. اين مطلب در تمام آيين‌ها و تشريفات مذهبي انسان بدوي قابل مشاهده است و حتي رقص كه امروزه به عنوان گونه‌اي هنر پنداشته مي‌شود در بسياري قبايل بدوي جنبه‌اي آييني داشته است و ماسك‌هايي كه امروزه به عنوان شي اي هنري در تاريخ هنر مورد بررسي قرار مي‌گيرد، كاركردي مذهبي داشته‌اند. نكته مهم تر اينكه «آيين پرستش و تشريفات مذهبي اغلب در يك شكل سمبوليك برگزار مي‌شده است.»20 چنانچه امروزه هم آيين عبادي در اسلام و مسيحيت جنبه‌اي سمبوليك دارد و تمام اعمالي كه فرد مسلمان در آيين حج به جا مي‌آورد از جمله پرتاب سنگ به سمت شيطان، هفت دور گردش به دور خانه كعبه و... جنبه نمادين دارند وديگر اينکه تمامي عناصر مسجد كه محل عبادت مسلمانان است گوياي معنايي باطني هستند.

معناي نمادين گنبد
گنبد در معماري اسلام به عنوان نمادي از آسمان است و اين گنبد كروي كه بر پايه مكعبي قرار گرفته است به عنوان نمادي از اتحاد آسمان و زمين محسوب مي‌شود. اين معناي نمادين اشاره به روايتي از حضرت رسول در شب معراج مي‌كند. ايشان در روايت معراج خويش گنبد عظيمي راتوصيف مي‌كند كه از صدف سپيد ساخته شده و بر چهار پايه در چهار كنج قرار گرفته و بر آنها اين چهار كلام اولين سوره فاتحه‌الكتاب نوشته شده بود : بسم الله الرحمن الرحيم، و چهار جوي آب و شير و عسل و خمر كه انهار سعادت ازلي و سرمدي (بهشتي) است از آنها جاري بود. اين مثال، نمايشگر الگوي روحاني هر بناي قبه دار است. صدف يا مرواريد سپيد، رمز روح است كه گنبدش تمام مخلوقات را در بر مي‌گيرد. روح كلي كه پيش از ديگر مخلوقات آفريده شد، عرش الهي نيز هست كه عرش المحيط است و اما رمز اين عرش، فضايي غيبي است كه ماوراي آسمان ثواب و سيارات امتداد دارد... اگر گنبد بناي مقدس، نمايشگر روح كلي است، «ساقه» يا «گريو» هشت ضلعي گنبد كه زير آن قرار گرفته، رمز هشت فرشته حاملان عرش هستند كه خود با هشت جهت «گلباد» مطابقت دارند؛ بخش مكعب شكل ساختمان، نمودار كيهان است.21

معناي نمادين محراب
محراب نيز كه از ديگر عناصر مسجد محسوب مي‌شود حامل معاني نمادين بي شماري است. هرچند محراب عنصري است که در مذاهب ديگر از جمله مسيحيت نيز وجود دارد. در واقع محراب مكاني است كه فرشتگان در آن براي مريم مقدس طعام مي‌آورند. قنديلي كه در بالاي محراب آويزان مي‌شود نيز به مثابه همتايي براي واژه «مشكوه» در نظام نمادپردازي در قرآن است. خداوند در سوره نور مي‌فرمايد : «الله نورالسموات و الارض مثل نوره مشكوه فيها مصباحٌ المصباح في زجاجه الزجاجه كانها كوكب دري» ... «خدا نور آسمانها و زمين است. مثال نور او مانند طاقچه يا چراغداني است كه در آن چراغي است و چراغ در شيشه‌اي است و شيشه گويي ستاره درخشاني است كه از درخت پربركت زيتون كه نه شرقي و نه غربي، افروخته مي‌شود كه نزديك است روغن آن روشن شود وگرچه آتش بدان نرسد كه نور بالاي نور است. خدا هركه را خواهد به نور خويش رهنمون شود.»22 گاه محراب را به مثابه دروازه بهشت نيز بيان کرده‌اند. به طور كلي مي‌توان گفت در هنر اسلام دين و معاني و مفاهيم حكمي نهفته در آن به عنوان عامل اصلي در شكل گيري اين هنر محسوب مي‌شود و هنر نيز در اين زمان تبديل به زبان عميق حكمت‌هاي بشر شده است. در واقع اين هنر بر علمي باطني متكي است و ظاهر و حيث محسوس اشيا و پديده‌ها را مد نظر ندارد. هنر اسلام با نماياندن باطن پديده‌ها سعي در ايجاد ارتباط با «خزاين غيب» مي‌كند كه وجه حقيقي خلقت هستند. اين هنر وجه ناتوراليستي و طبيعت گرايانه را به کناري مي نهد آنچنان که در نگارگري و حتي تصاوير نمادين اين هنر كاملا قابل مشاهده است و سعي در نماياندن اصول اساسي پديده‌ها دارد.

اصول بنيادين آثار هنري در اسلام
به طور كلي در هنر مقدس، كه هنر اسلام هم زيرمجموعه‌اي از آن محسوب مي‌شود، نقوش و تصاوير حالتي از تفكر و اشراق را مي‌نمايانند و در پي تطابق ظاهري و ارائه تصويري چون واقعيت موجود نيستند. در واقع مي‌توان تصاوير و اشكال گوناگون آثار هنري در اسلام را به چند اصول بنيادين و كلي بازگرداند، «(1)- اصل تغيير مداوم در حيطه بقا و دوام، (2)- اصل عدم قطعيت شناخت انساني، (3)- اصل عشق يا دريافت با دل .اين اصول را حكيمان اسلامي چون ابن عربي [ف.638ق] و حسين بن منصور حلاج [ف. 309 ق]، و نيز برخي شارحان متاخرتر اسلام و تصوف، به طور مستقيم ذکر و به تفصيل تبيين کرده‌اند مي توان از تمثيل‌ها و نماد پردازي‌هاي موجود در آثار هنري نيز به فهم برخي از اين اصول، چون «عدم قطعيت شناخت انساني» نايل آمد.»23 يکي از اصول جهان مادي و زميني که انسان در آن به سر مي برد تغيير مداوم و تحول دائمي آن است. چنانچه اين بحث در فلسفه اسلامي بارها مطرح شده است که خداوند در هر لحظه جهان را مي آفريند و همه چيز در حال حرکت و صيرورت و دگرگوني است و در عين حال اصول و بنيادهاي اين خلقت که برخاسته از حکمت الهي است ثابت و پايدارند. در واقع نقوش اسليمي که در هنر اسلام در تزئين مساجد بسيار به کار گرفته مي شود حکايت از اين امر مي کنند. حال آنکه برخي پژوهشگران در حوزه هنر اسلام و تاريخ هنر همچون «گرابار» نقش‌هاي انتزاعي را تهي از هر گونه مفهوم فرهنگي پنداشته و آنها را تنها به عنوان عناصري صرفاً تزئيني مطرح کرده‌اند. حال آنکه اين نقوش «بيان نمادين از سير مداوم تطور جهان (عالم ملک) و چگونگي پيوند کل آفرينش است. آرايه‌هاي تجسمي مختلف به منظور بازنمايي حرکت مستمر جهان طراحي شده‌اند . براي مثال اشکال بنيادين حرکتي که در شمسه‌هاي مقرنسي معرق و نقش دار بازتاب يافته، مبتني بر اين فهم است که جهان انساني، که نمادش راستا مندي و ساختار متعامد (مربع يا مستطيل) است، در حيطه جهان باقي (عالم ملکوت) که نماد آن دايره است، پيوسته در تغيير و حرکت خواهد بود. ستاره‌ها و شمسه‌هايي که بر گنبدها ظاهر مي شوند، چندان جنبه تزئيني ندارند، بلکه با دلالتي عميق به سوگيري انسان‌ها و جهاني انساني در نسبت با کل عالم اشاره مي کنند.»24
در واقع کل هستي، وجهي نمادين دارد و همه عالم جلوه‌هاي متكثر و نمادين حقيقت مطلق هستند و با توجه به آيه هوالاول و الاخر و الظاهر و الباطن، «چون خداوند الظاهر هستند، به اين ترتيب آنچه در تجلي است و بنابراين کل آفرينش تجلي الهي مي شود.»25 چنانکه آنانداکوماراسو آمي26 کل طبيعت را به عنوان نمادي از عالم بالا مي پندارد و هيچ چيزي در اين عالم نيست جز آنکه رمزي از عالم ديگر است. همچنين از نظر او تزئينات و عناصر آرايشي در فرهنگ‌هاي سنتي عناصري تجملي و زايد نيستند بلکه بر ويژگي هاي ضروري شي يا امر مورد نظر دلالت مي کنند. چنانچه بسياري از انديشمندان سنتي مانند گنون و غير سنتي چون پياژه، کلود لوي استراوس، سيلبرر27 رمزگرايي و نمادگرايي را جزو ذاتي انديشه انساني مي‌دانند و معتقدند که انسان ابتدايي همچون انسان امروزين از زبان رمزي و نمادين استفاده مي کرده است. آنها بر عموميت اين زبان حتي در مراحل بدوي زندگي بشر تأکيد مي ورزند. چنانچه سيلبرر سعي در کشف معناي روحاني و باطني نماد داشت. بنابراين نمادها در واقع محملي هستند تا اعيان ثابته و وجه پايدار جهان محسوس و پديداري با هم ملاقات کنند، «خواه نهادها کلي باشند، چون اشکال هندسي اصلي و نقوش حاصل از پيوند آنها يا مارپيچ يا اعداد و خواه جزئي، نظير نمادهايي که در آثار هنري تجسمي و موسيقايي منفرد پديدار مي شوند. مثال‌هاي نمادهاي جزئي (خاص) تصوير گلبرگ گل محمدي در نقاشي است که به رخساره پيامبر (ص) دلالت دارد، يا کاربرد نغمه‌هاي موسيقايي يا مقام‌هاي خاصي در برخي ايقاعات که به عشق يا فراق يا مرگ دلالت مي کند.»28

معناي نمادين رنگ
از عناصر مهم ديگر که در بسياري از تمدن‌ها معناي نمادين و رمزي دارند عنصر «رنگ» است. رنگ در هنر اسلام و به خصوص در نگارگري ايراني عنصري بسيار مهم و تأثير گذار محسوب مي شود. در نگار گري رنگ روايتگر عالمي فراسوي عالم پديدار است پس به قطع معنايي نمادين را با خود حمل مي‌کند . به طور کلي در عرفان ايراني و اسلامي حتي مراحل سلوک عارف و حالات عارفانه او هر کدام رنگ مختص به خود را دارند. نجم الدين کبري در کتاب « فوائح الجمال و فواتح الجلال» معتقد است که سالک در مقامي از طي طريق خود رويت برخي ذوات به وسيله رنگ بر او نمايانده مي شوند. رنگ ها به مثابه شاخصي براي عارف عمل مي کنند که مي تواند به واسطه آنها بر جايگاه و مرتبه حقيقي خود در مراحل سلوک آگاه شود.
علاء الدوله سمناني، به نوعي اندام شناسي عرفاني در باب رنگ مي پردازد اين اندام‌ها که به هفت مرحله تقسيم مي شوند، هر مرحله نمايانگر مرتبتي از مراحل سلوک است و بيانگر رنگي خاص. او اين مراحل را با نام‌هاي «لطيفه قالبيه»، «لطيفه نفسيه»، «لطيفه قلبيه»، «لطيفه سريه»، «لطيفه روحيه»،«لطيفه خفيه» و مرحله هفتم «لطيفه حقيه» يا مقام محمديه نام گذاري مي کند. مرحله اول که اندام لطيفه قالبيه است همان جسم مادي يا عالم طبيعت است که رنگي سرد و سياه رنگ دارد . مرحله دوم که آن را «نوح وجود» نام مي‌دهند به رنگ آبي است و مرحله سوم را ابراهيم وجود مي نامند که رنگي سرخ دارد به مثابه عقيق که اين مرحله «جايگاهي براي آن من روحاني است که در دل آدمي جا دارد»29 و سالک از ديدن اين نور ذوقي عظيم را در خود احساس مي کند. مرحله چهارم که موساي وجود است رنگي سفيد دارد و «در اين مقام علم لدني کشف شدن گيرد. »30 داوود وجود که نام ديگر لطيفه روحيه است رنگ زرد دارد به طور کلي رنگ زرد در شرق دور نيز تقدس خاصي داشته است و به تعبير سمناني در رساله نوريه « زردي اي به غايت خوشاينده بود و از ديدن او نفس ضعيف و دل قوي گردد»31 مرحله ششم و هفتم به ترتيب به رنگ سياه روشن و سبز رنگ هستند که با نام‌هاي عيساوي وجود و مقام محمديه نام گذاري مي شوند که مقام محمديه در واقع تصوير ذات الهي است و مرحله عيسايي وجود مقام سرالاسرار است و به همين جهت است که آن را سياه روشن نام مي گذارد و در واقع همان عالم لاهوت است و مرحله هفتم که به رنگ سبز بود، « در فرهنگ اسلامي سمبوليسم سبز متضمن عالي ترين معاني عرفاني است و به اين صورت بالاخص در اطراف نام حضرت خضر (ع) تجلي مي کند. خضر سبز پوش جاويد است.»32 اين تقسيم بندي که نمايانگر پيوند تنگاتنگ رنگ و سلسله مراتب و مراحل سلوک عرفاني است ، گوياي ارتباط عميقي است که هنر و عرفان در اين تمدن بزرگ اسلامي با هم برقرار کرده‌اند و ما تجلي اين مسئله را در هنر اسلام مشاهده مي کنيم. هر چند برخي از رنگ‌ها حاوي معاني متعددي هستند مثلاً « رنگ سرخ که رنگ خون است از گذشته چونان سمبولي براي تجديد حيات در کار آمده است. در عين حال خشم و غضب و جنگ و جهاد نيز با زبان خون ظاهر شده است و شياطين و ديو سيرتان در لباسي قرمز رنگ در نظر آمده‌اند . با وجود اين تلقي ثانوي رنگ سرخ از حيث زيبايي گاه سر آمد رنگ ها محسوب شد، چنانکه در زبان روسي مفاهيم سرخ و زيبا بسيار به هم نزديک هستند. بدينسان نوعي سمبوليسم دوگانه از رنگ سرخ القا شده که در مورد رنگ سياه نيز صدق مي‌کند.»33
چنانچه در نگاره معروف « يوسف و زليخا» اثر کمال الدين بهزاد در مکتب هرات به سال 893 ه.ق که گريز يوسف را از چنگال شهوت زليخا نشان مي‌دهد، زليخا در لباسي قرمز رنگ نمايانده شده است اين هنرمند بزرگ حضرت يوسف را در لباسي سبز رنگ تصويرگري کرده است که با توجه به اندام شناسي علاءالدوله سمناني و تبيين وي در باب رنگ سبز، اين رنگ لباس کاملا قابل توجيه است. وجود ‌هاله نور در اطراف سر حضرت يوسف نيز بيانگر مقام بالا و قدسي اين حضرت است و ما به طور يقين مي توانيم انتخاب عامدانه رنگ ها براي اين دو شخصيت در اين نگاره را از جانب هنرمند بپذيريم. به طور کلي مي توان گفت «پس از قرن پنجم و ششم هجري اين بينش عرفاني مبتني بر رنگ و نور، تأثيري عميق بر هنري گذاشت که تمامي غايتش در پرده دري عالم حجب و حدود از يک سو و کشف و شهود عالمي سراسر نور و سرور از ديگر سو بود. نگارگري و معماري ايراني آيينه‌هاي اين سير و سلوک روحاني بودند»34 نکته‌اي که در اينجا قابل طرح به نظر مي رسد اين مطلب است که همه هنرمندان، آگاه به اين رموز باطني و اهل طي طريق و سلوک نبوده و اين مطلب بسيار دور از ذهن به نظر مي رسد اما مسئله اينجاست که در گذشته کساني در رأس اصناف و حرف بودند که خود اهل سير و سلوک بوده و شاگردان و هنرمندان بسياري را تربيت مي کرده‌اند و هنرمندان نزد آنان رمزآموزي مي کردند و يافته‌هاي استاد هر حرفه‌اي به صورت نسل به نسل منتقل مي شد و به طور قطع بسياري از هنرمندان به همه مراتب ژرف اين معاني و نمادهاي به کار گرفته شده آگاه نبودند و صرف احترام و دنباله روي از استادان خود به تکرار و تداوم همان نقوش مي پرداختند.

معناي نمادين آينه ها
يکي از عناصر مهم ديگري که در معماري بناهاي اسلام به وفور مشاهده مي شود عنصر آينه و آينه کاري است. در واقع آينه‌ها نيز معنايي نمادين را با خود حمل مي کنند. آنها «محمل‌هايي براي نمايش وجوه مختلف و منکثر جهان محسوب مي شوند. کثيرالابعاد بودن نيز دلالتي تلويحي به امکان ناپذيري شناخت حقيقت بالذات مي کند.»35 اين به آن معناست که ذات مطلق و نهان خداوند به هيچ روي قابل شناسايي نبوده و همه جلوه‌هاي خلقت و پديده‌ها در عين اينکه تجلي او هستند ولي خداوند از تمثل به هر چيزي مبراست و ما هيچ گاه به نحو قطعي قادر به شناسايي حقيقت مطلق خداوند نيستيم. در واقع «آينه‌ها جلوه‌اي ديداري پديد مي‌آورند که امر واقع و امر موهوم را در هم مي آميزد، در اينجا مظاهر اشيا چنانند که گويي از ميان پرده يا حجابي ديده مي‌شوند و اشباه چندگانه حقيقت واحد، مرزهاي جهان واقعي را به هم مي‌ريزد. »36 زيرا در واقع تمام پديده‌هاي عالم هستي در عين اينکه تجلي خداوند هستند در عين حال پوشاننده و حجابي براي حقيقت مطلق محسوب مي شوند. و چنانچه ابن عربي مي‌گويد : « با اين همه، کسي معمولا به سبب دقت و ظرافت فوق العاده اين حجاب از آن آگاه نيست.»37
نقش شير و خورشيد که از نقوش بسيار قديمي در هنر ايران محسوب مي‌شود، قدمتش به هزاره چهارم قبل از ميلاد باز مي‌گردد. قديمي‌ترين مفهوم اين نقش، مفهوم نجومي آن است. « بر اساس علم نجوم در برج‌هاي دوازده‌گانه منطقه البروج، هر کدام از هفت کوکب در طول سال، منزلگاه هاي مختلفي دارند. بعضي از منزلگاه ها در شرايط خاص سعد و بعضي از منزلگاه ها نحس است. از منظر منجمان هر گاه کوکب خورشيد در برج اسد (شير) قرار بگيرد، زمان آسايش و امن است. به همين دليل نقش شير و خورشيد به عنوان نمادي خوش يمن هميشه مورد توجه منجمان و هنرمندان بوده است.38 اما بعدها در دوره اسلامي از زمان سلجوقي به عنوان نماد شيعه مطرح مي شود. اين نقش روي سکه‌هاي دوره‌هاي مختلف از سلجوقي گرفته تا ايلخاني وصفوي استفاده شده است. « در يک سکه طلاي بيست توماني مربوط به دوره ي محمد شاه قاجار که در سال 1210 هجري در تهران ضرب شده است، روي نقش خورشيد کلمه «يا محمد» و روي نقش شير کلمه «يا علي» نوشته شده است.39 به طور کلي مي توانيم نماد پردازي را جزو لاينفک هنر اسلام به شمار آوريم. همان طور که در طي مقاله اشاره کرديم تمامي عناصر در هنرهاي اين دوره مانند نگارگري، معماري، موسيقي و ... مملو از عناصر و مفاهيم نمادين هستند که وجهي استعلايي دارند و به حقيقتي ماوراء خود نظر داشته و اشاره مي کنند. چون به طور قطع بيان امري قدسي و فرا مادي که در چارچوب ماده محدود و زميني نمي‌گنجد براي اينکه به بيان درآيد و قابل انتقال شود، ناگزير از استفاده از نماد است. در واقع نماد زبان گوياي هر تمدن و مذهب معنوي است که در خود اسراري ماورايي را حمل مي کند. حتي در هندوئيسم، بوديسم و مسيحيت نيز ما حضور عناصر نمادين را_ چه در آيين‌هاي عبادي و چه در آثار هنري آنها_ مشاهده مي کنيم؛ چنانچه براي مثال در مسيحيت ماهي نمادي از حضرت مسيح قلمداد مي شود. به عبارت ديگر « رمز نمودار وحدت تقريبا آرماني و مطلوب همه انواع و انحا بيان است يعني عبارت است از بيان ادراکي و شهود، «جانشيني» که بايد جايگزين چيزي منحني و مکتوم شود.»40 همچنين چنان که در طي مقاله اشاره کرديم نماد و نمادپردازي جزو ساختار انديشه و تفکر بشر محسوب مي شود و تمام آيين‌هاي عبادي و نيايش‌هاي انسان بدوي آميخته با نماد بوده و به نحو سمبوليک اجرا مي شده است.حضور عناصر نمادين در هنر اسلام به نحوي دلپذير و عميق ما را به سرچشمه‌هاي غني حکمت و معرفت عرفان راهبر مي شود. زيرا آثار هنري تمدن اسلام چيزي جز بيان هنري و زيبا شناسانه متون عرفاني آن و بنيادهاي متافيزيکي آن نيست.

فلسفه ذهن

فلسفهٔ ذهن از شاخه‌های روش فلسفه تحلیلی است که ماهیت ذهن، رویدادهای ذهنی، کارکردهای ذهنی، و خودآگاهی را بررسی فلسفی می‌کند. سرشت رابطهٔ این امور با بدن فیزیکی؛ که به مسأله ذهن و بدن (نفس و بدن) معروف است نیز از مهم‌ترین مسائل فلسفه ذهن است.[۱] البته رویکردهای قاره‌ای نیز به این شاخهٔ فلسفی وجود دارد مانند پدیدارشناسی هگل. در عصر حاضر مک کلمراک با رویکرد فلسفه قاره‌ای هایدگر که همان رهیافت پدیدارشناختی-اگزیستنسیالیستی است، فلسفه ذهن را بررسی می‌کند.

مسأله ذهن و بدن

در فلسفه ذهن از پاره‌ای مسائل بحث می‌شود: مهم‌ترین مسئلهٔ فلسفهٔ ذهن که مسائل دیگری از دل آن پدید می‌آیند بحث رابطه ذهن و بدن است. در این مسأله چند دیدگاه وجود دارد:

تعامل ذهن و بدن

یکی از بحث‌های دوگانه انگاری جوهری، تعامل یا علیت دو جانبهٔ ذهن و بدن است. مسأله اینجا است که یک جوهر مادی و یک جوهر غیرمادی که هیچ تناسبی با هم ندارند، چگونه می‌توانند در هم تأثیر بگذارند؟ چند نظریه در این باب وجود دارد: شبه پدیدارگرایی، اصالت علت موقعی، اصالت ظهور ناگهانی و اصالت توازی.

نظریه این‌همانی

نظریهٔ این‌همانی: مطابق این نظریه هر نوع از حالات ذهنی با نوعی از حالات فیزیکی و به عبارت دقیق‌تر: حالات مغزی همسان است. برای مثال، درد همواره با شلیک عصب یکی است. این همانی در این نظریه نوعی، وجودی است و نه مفهومی یعنی مفهوم حالت ذهنی غیر از مفهوم حالت مغزی است ولی این دو در خارج یک چیزند. این نظریه به عنوان فیزیکالیسم هم یاد می‌شود.[۲]

تحقق‌پذیری چندگانه

اعتراض مهمی به این همانی نوعی وارد شد: تحقق پذیری چندگانه؛ یعنی همیشه این طور نیست که یک نوع حالت ذهنی با نوع خاصی از حالت مغزی همراه باشد. به عنوان مثال، درد در موجودات دیگر می‌تواند بدون شلیک عصب محقق شود. حتی علوم عصبی نشان داده‌اند انسان‌هایی که قسمتی از مغز را مانند بخش کلامی از دست می‌دهند پس از مدتی بخش دیگری از مغز وظیفهٔ آن بخش را بر عهده می‌گیرد. این اعتراض به این همانی مصداقی منتهی شد. یعنی یک مصداق از حالت ذهنی همیشه با مصداقی از حالت مغزی یکی است.[۳]

فروکاهش

این مفهوم در طبیعی‌ترین موقعیت خود یعنی در فهم فلسفی علم به خوبی می‌تواند تقریب شود. نمونهٔ استاندارد کتب درسی عبارت است از رابطهٔ ترمودینامیک و مکانیک. تا قرن نوزدهم، این دو نظریه نقش مهمی در تصور ما از جهان جسمانی ایفا می‌کردند. از یک سو، رفتار آنچه را توصیف می‌کرد که فکر می‌شد جوهر است؛ گرما، مبانی آن که تبیین کنندهٔ واقعیت‌هایی مانند جنبش گرما از اجسام گرم‌تر به اجسام سردتر و این که مقدار گرمایی که این گونه منتقل شده به ترکیب مادی اجسام مربوطه بستگی دارد. از سویی دیگر، اصول مکانیک با تلاش‌های نیوتون، روش‌های تأثیر و تأثر اجسام ثابت و متحرک را بر یکدیگر تبیین می‌کرد.

بر اساس تلاش‌های نظری و تجربی در قرن نوزدهم، امکان اتحاد این دو نظریه وجود دارد و در همین اتحاد است که مفهوم «فروکاستن» (تحویل) وارد بازی می‌شود. وقتی این را درک کنیم که همهٔ مواد از ذرات ریزتر (اتم‌ها و مولکول‌ها) تشکیل شده‌اند، و این که حرکت این ذرات تابع اصول مکانیک است، ممکن خواهد بود گرما را به عنوان درجه‌ای که این ذرات به سوی آن حرکت کرده و یا نوسان می‌یابند، شناخت. در این صورت، تبیین‌های پیشنهادی در ترمودینامیک باید تحت تبیین‌های گسترده‌تر مکاینک رده‌بندی شوند. مثلاً انتقال گرما توسط قوانین انتقال حرکت در میان اتم‌ها و مولکول‌ها تبیین می‌شود. در این صورت می‌توان گفت ترمودینامیک به مکانیک فروکاسته یا تحویل شده‌است. فروکاهی راهی است برای تأمین وجود شناختی برخی امور.

مفهوم فروکاهی خارج از حیطهٔ علم نیز دارای کاربرد است. اما همواره روشن نیست شرایط استفاده مناسب از آن محقق باشد. در فلسفهٔ ذهن معمولاً نظریهٔ این همانی نوع را فروکاهش‌گرایانه می‌دانند. یکی دانستنِ امور گوناگون ذهنی و انواع پدیدارهای جسمانی شباهت زیادی با یکی دانستنِ گرما و جنبش مولکولی دارد؛ و نتیجه این خواهد شد که فهم ما از ذهن به فهم ما از مغز و نظام‌های جسمانی مرتبط فروکاسته شود. چنین فروکاستنی واقعی بودن وجود شناختی امور ذهنی را تضمین می‌کند. البته فهم متعارف ما از ذهن با یک نظریه مانند ترمودینامیک قابل قیاس نیست تا همانند این مفهوم قابل تحویل و فروکاهی باشد.

برهان معرفت

فرنک جکسن با استناد به کیفیات ذهنی -مانند رنگ- آزمونی فکری را ترتیب داد تا فیزیکالیسم را ابطال کند. فرض می‌کنیم مری در اتاقی سیاه و سفید زندگی می‌کند و از دیدن رنگ‌ها محروم است؛ او از طریق تلویزیونی سیاه و سفید و با کتاب‌ها و مجلاتی سیاه و سفید «همهٔ» آن چه را که دربارهٔ عالم فیزیکی و ویژگی‌های فیزیکی اشیا قابل دانستن است، می‌داند. او همهٔ فرایندهای فیزیکی و فیزیولوژیکی «قرمز دیدن» را می‌داند اما وقتی از اتاق سیاه و سفید آزاد می‌شود و رنگ قرمز را برای اولین بار می‌بیند، می‌گوید: «اوه... پس قرمز دیدن این‌گونه است!». این نشان می‌دهد که مری با این که همهٔ دانستنی‌های فیزیکی قرمز دیدن را می‌دانست، کیفیت قرمز دیدن را نمی‌دانست پس قرمز دیدن یک واقعیت فیزیکی نیست. این استدلال به «برهان معرفت» معروف است و پاسخ‌هایی هم به آن داده شده‌است. [۴]

فرارویدادگی

فرارویدادگی (supervenience) اصطلاحی است که حدود دو دهه یا بیشتر وارد فلسفهٔ ذهن شده و به معنای وابستگی وجودی امور ذهنی به امور فیزیکی است. این مفهوم نقشی کلیدی در صورت‌بندی برخی از نظریات تأثیرگذار در مسألهٔ ذهن و بدن ایفا کرده‌است. به خصوص تقریرهایی از فیزیکالیسم غیر تحویلی. فرارویدادگی ذهن و بدن به نفع یا علیه ادعاهای خاصی در باب امور ذهنی و به منظور یافتن راهکارهایی برای برخی مسائل محوری ذهن به کار رفته‌است؛ مانند مسأله علیت ذهنی. مباحثی هم راجع به خود فرارویدادگی ذهن و بدن وجود دارد؛ مانند چگونگی صورت بندی آن، ارتباط آن با تحویل ذهن-بدن، آیا می‌توان انواع خاصی از حالات ذهنی را مانند کیفیات ذهنی و حالات التفاتی از لحاظ فیزیکی فرا رویداده دانست و در صورت عدم فرارویدادگی آن‌ها لوازم آن برای فیزیکالیسم چه خواهد بود.[۵]

رفتارگرایی

رفتارگرایی (Behaviourism) تحلیلی معتقد است واژگان حالات ذهنی معنایی به جز رفتار ندارند یعنی درد چیزی جز نالیدن، ابراز ناراحتی و دیگر رفتارها نیست. رفتارگرایان حذفی، به کلی واژگان ذهنی را حذف می‌کنند؛ مانند کواین. ویتگنشتاین برخلاف آن چه معروف است رفتارگرا نیست (او صرفاً معتقد است که واژگان ذهنی از طریق رفتار شکل می‌گیرند).

کارکردگرایی

 

رفتارگرایی تحلیلی حق نداشت در تحلیل واژگان ذهنی از واژگان ذهنی دیگر استفاده کند و این امر سبب بروز مشکلاتی برای این رویکرد شد زیرا آن‌ها چاره‌ای جز استفاده از این واژگان نداشتند. کارکردگرایی (Functionalism) برای حل این مشکل به جای آن که ذهن یا حالات ذهنی را رفتار، که خروجی اندامواره است بداند، آن را کارکرد یا تابعی از نقش علّی که ورودی نسبت به خروجی ایفا می‌کند، می‌داند. کارکردگرایی همچنین مشکل تحقق پذیری چندگانه را در نظریات اینهمانی حل کرد؛ زیرا ذهن که برنامه یا ساختار کارکردی است می‌تواند در سخت‌افزارهای مختلف تحقق یابد. کارکردگرایی همچنان در فلسفهٔ ذهن پایدار است و انواع گوناگونی دارد مانند کارکردگرایی ماشینی، کارکردگرایی علّی و کارکردگرایی غایت شناختی.

 


مسأله اذهان دیگر

مسألهٔ اذهان دیگر در فلسفهٔ ذهن دارای دو بعد معرفت شناختی و مفهومی است: از بعد معرفت شناختی مسأله این است که ما از کجا بدانیم که دیگران ذهن دارند و صرفاً زامبی نیستند؟ از بعد مفهومی وجود اذهان دیگر را می‌پذیریم اما سؤال این است که آیا دیگران به همان کیفیت و نحوه‌ای که ما حالات ذهنی را تجربه می‌کنیم، این حالات را تجربه می‌کنند؟

کیفیات ذهنی یا پدیداری

کیفیات ذهنی همان طور که از نامش پیدا است، کیفیت تجربه کردن حالات ذهنی است. به این کیفیات، احساس خام (raw feel) هم می‌گویند. بعضی از فیلسوفان ذهن کیفیات ذهنی را مقوم همه حالات ذهنی می‌دانند و معتقدند تجربهٔ همهٔ حالات ذهنی با این کیفیت همراه است. کیفیتی که صاحب تجربه می‌داند چیست اما نمی‌تواند آن را توصیف کند. مقالهٔ معروف تامس نیگل «خفاش بودن چه کیفیتی دارد؟» بر این دیدگاه تأکید می‌کند. اما فیلسوفانی مثل دنیل دنت اساساً کیفیات را حذف می‌کنند. دیوید چالمرز با توجه به مشکل کیفیات ذهنی به دوگانه‌انگاری وصفی گرایش دارد.

حیث التفاتی

دسته‌ای از حالات ذهنی دارای محتوا هستند مانند باور که محتوا (یا متعلق) آن یک گزاره است مانند باور به این که باران می‌بارد. برای همین است که به این گونه حالات گرایش‌های گزاره‌ای می‌گویند. نام دیگر این خصوصیت «دربارگی» است. حیث التفاتی از موانع تبیین فیزیکی ذهن به شمار می‌رود. البته این مانع چندان دشوار نیست زیرا حیث التفاتی ویژگی همهٔ حالات ذهنی نیست و تنها برخی از این حالات را دربرمی‌گیرد. بحث‌های فراوانی میان فیلسوفان ذهن جریان دارد که اگر حالات ذهنی همان حالات مغزی یا کارکردی باشند، این گونه حالات چگونه می‌توانند از حیث التفاتی (معناشناسی و محتوا) برخوردار شوند؟ جان سرل از برجسته‌ترین فیلسوفان ذهنی است که در این زمینه کارهای بزرگی کرده و اثری مستقل به نام حیث التفاتی نوشته‌است.

محتوای ذهنی

برای رویدادها، حالات یا فرایندهای ذهنی دارای کارکرد می‌توان به دیدن اینکه در بسته‌است یا اعتقاد به اینکه شما در حال تعقیب شدن هستید، مثال زد. آنچه به طور محوری موجب تمایز حالات، رویدادها و یا فرایندهای محتوامند است این است که دارای ارجاع به متعلق می‌باشند.

این ویژگی جنسی و عام دارای زیرشاخه‌های بسیاری است. این ویژگی محتوا را به محتواهای مفهوم‌سازی‌شده محدود نمی‌سازد و محتواهای ساخته شده از حواس فرگه و نیز محتواهای راسلی ساخته شده از متعلقات و خصوصیات را دربرمی‌گیرد. مطابق این ویژگی عام هنوز این احتمال باقی است که حالات ناآگاه همانند حالات آگاه دارای محتوا باشند. همچنین حالات شناحته شده توسط روان‌شناسی محاسبه‌ای-تجربه‌ای می‌توانند دارای محتوا باشند. فهم درست فلسفی از این مفهوم کلی محتوا نه تنها برای فلسفهٔ ذهن و روان‌شناسی اساسی است بلکه برای نظریهٔ معرفت و متافیزیک نیز دارای اهمیت است.

هوش مصنوعی

ماروین مینسکی، بنیانگذار لابراتوار هوش مصنوعی ام. آی. تی. (مؤسسه فناوری ماساچوست)، در تعریف هوش مصنوعی چنین می‌گوید: علمی که ماشین‌ها را به انجام کارهایی وامی‌دارد که اگر آن کارها از آدمی سرزنند، مستلزم هوش خواهند بود (۱۹۶۸). این نام راجان مک‌کارثی ابداع کرد. او در سال ۱۹۵۶ همایشی را ترتیب داد که بسیاری از پژوهشگران هوش مصنوعی آن را سرآغاز رشته خود می‌دانند. این همایش پروژه تحقیق تابستانی دارتماوث نام داشت.

یکی از نخستین سخنرانی‌های مربوط به هوش کامپیوتری در سال ۱۹۴۷ را منطق‌دان انگلیسی آلن تورینگ ایراد کرد که در آن زمان در آزمایشگاه فیزیک ملی کار می‌کرد. عنوان سخنرانی این بود: ماشین هوشمند؛ نظریه‌ای ابداعی. تورینگ گفت: بحث من در این است که دستگاه‌ها می‌توانند رفتاری نزدیک به ذهن انسانی داشته باشند.

پیوندگرایی

هم‌زمان با پیشرفت در شناخت اندام‌شناسی و فیزیولوژی مغز در نیمهٔ اول قرن بیستم، این دیدگاه که مغز متشکل است از واحدهای پردازش الکتریکی ساده رواج یافت؛ واحدهایی که یکدیگر را برانگیخته و نیز از یکدیگر جلوگیری می‌کردند. پژوهشگرانی همچون مک گلوخ و پیتس ۱۹۴۳ شروع به تحقیق در این موضوع کردند که چگونه شبکه‌ای که از چنین واحدهای پردازش ساخته شده، می‌تواند محاسباتی را مانند منطق جمله‌ای اجرا کند. پژوهشگران دیگر مانند روزنبلات (۱۹۶۲) و سلفریج (۱۹۵۹) فایدهٔ شبکه‌ها را در کارهای مفهومی‌تر کاویدند.

این رویکرد دوم را پیوندگرایی نامیدند هر چند برخی نظریه پردازان به ویژه آنها که از علوم عصبی وارد فلسفه شده‌اند واژهٔ شبکه‌های عصبی و عده‌ای دیگر اصطلاح پردازش توزیع شده موازی را ترجیح می‌دهند. هرچند پیوندگرایی در آغاز رقیب رویکرد پردازش نماد بود اما زمانی که دانش‌های شناختی در دهه ۱۹۷۰ شروع به تحقیق چند رشته‌ای کرد، رویکرد پیوندگرایی این وجه را از دست داد.

علیت ذهنی

رابطهٔ علی دو طرفه میان ذهن و بدن امری است که با شهود خود آن را درمی‌یابیم و انکار آن نیازمند دلیل بسیار قوی و قدرتمندی علیه این شهود است. با این حال، پذیرش علیت ذهنی برای همهٔ نظریات مربوط به رابطه ذهن و بدن از دوگانه انگاری گرفته تا فیزیکالیسم مشکل‌ساز شده‌است. دوگانه انگاران برای تبیین آن گاهی به اصالت علت موقعی، گاهی به در هم کنش گرایی و گاهی هم به اصالت توازی روی آورده‌اند اما هیچ یک از اینها نتوانستند تبیینی از رابطهٔ علی ارائه کنند. انکار رابطهٔ علی از طرف ذهن به بدن را در ادبیات فلسفه ذهن شبه پدیدارانگاری می‌نامند.

فلسفه و معماری

 

فلسفه به معنای اصیل کلمه یعنی عشق به حکمت و دوستداری دانش کلی ، به صورت گرایش باطنی در ذات بشر نهفته است ک فیثاغورس کلمه فلسفه یعنی دوستداری حکمت را برای نخستین بار عنوان نمود و دیوژن لائرتیوس در آثار خود از فیثاغورس نقل می کند که در تعریف فلسفه گفته است « زندگانی فستیوال بزرگی است ، ... بهترین افراد برای مشاهده می آیند ... و در میان ایشان فلاسفه برای تحصیل حقیقت .» اگر به قول ارسطو حیرت را سرچشمه فلسفه بدانیم باید اذعان کنیم که فلسفه در ماهیت از آغاز با حیرت بشری توام با فراغت معنوی شود عاقبت دید فردی به مسائل جزئی به توجه بشری به مسائل کلی تبدیل شده اندیشه انسانی به فلسفه حقیقی معطوف می گردد . البته باید توجه نمود که این ادعا در مورد حکمت به معنی عام کلمه هرگز مفهوم فلسفه به معنی خاص کلمه را که شاید نخستین بار میان یونانیها تجلی صریح و قوام استدلالی داشته نفی نمی کند . به حقیقت دو مفهوم عام وخاص فلسفه در این بحث مورد توجه می باشد : اول مفهوم عام یا حکمت که در ذات بشر فطری است و در کلیه فرهنگ ها در سطوح مختلف متجلی می باشد .
در بررسي تأثير فلسفه بر معماري، نگرش هاي متفاوتي وجود دارد، بعضي از آنها به معماري به عنوان يك بخش خاص كه الزماً با فلسفه اي خاص در هم تنيده است، نگاه مي كنند، در اين نگرش معماري به عنوان نمود و تجلي يك فلسفه خاص، ظهور پيدا مي كند و بیشتر به عنوان " فلسفه معماري " شناخته مي شود. معماري هيچ گونه فلسفه خاص و جدا از خود فلسفه ندارد. به عبارت ديگر، " فلسفه معماری وجود ندارد". اما اين بيان مانع از آن نمي شود كه فلسفه با معماري هماهنگ نباشد. تأثير اين دو بر يكديگر به صورت ساختاري است. تأثير ساختاري به معناي هماهنگي كلي تمام معارف آدمي با يكديگر است. به گونه اي كه هر كدام از معارف آدمي، مي تواند در معرفت ديگر او موثر باشد، هر چند كه اين تأثير و چگونگي آن، به صورت نا خود آگاه باشد .معمول است که در نگاه ساختاری، محقق به دنبال یک بسته پیش فرض ها یا زیر ساختار است تا بتوانند بنای معرفت را بر خاک آن زیر ساختار بنا کند.
معماری و فلسفه، در روزگار کنونی،از سالهای ۱۹۷۰ به‌این‌سو، به‌شکلی شگفت، همبسته از کار درآمده‌اند. معماری و فلسفه، در همیشه تاریخ فرهنگ آدمی، دو پدیده بسته‌به‌هم بوده‌اند و پیوندهایی ناگسستنی، آن‌دو را به‌هم پیوند می‌داده‌است. اما آن بستگی و این پیوند، همواره پنهان و پوشیده بوده‌است. معماری، همواره نمود بیرونی و اندیشه فلسفی زیرساخت آن بوده‌است؛ و نگرش فلسفی، در همیشه تاریخ، لایه زیرینی بوده که رویه بیرونی آن، به‌شکل فضا و مکان آدمی‌ساخته، از راه کنش و آفرینش معمارانه شکل کالبدی به‌خود گرفته و جهان آفریده آدمی را شکل‌می‌داده‌است. در هیچ بزنگاهی از تاریخ دور و دراز هستی آدمی بر روی زمین ، بستگی میان معماری و فلسفه شکل‌دهنده آن، بستگی یک‌به‌یک نبوده‌است. و درست در چارچوب همین بستگی و پنهان میان فلسفه و معماری است که جستار همواره رازآلوده نگرش فلسفی ، شکل‌دهنده یک شیوه معماری، یکی از شیرین‌ترین رازگشاییهای تاریخ اندیشه آدمی به‌شمارمی‌رفته
اما با شکل‌گیری مدرنیسم و معماری مدرن ، پیوند پنهان میان معماری و فلسفه نیز به آشکارگی افتاد و معماری مدرن، با زدودن و از میان برداشتن هرگونه راز و پوشیدگی، بر آن شد که معماری و مکان معمارانه شکل‌گرفته در چارچوب نگرش مدرنیستی، یکراست همچون نمودی از آرمانشهر دست ]فریده مدرنیسم دیده ‌شود. این اما، تنها آغاز داستان است؛ چون دیری نپایید که ناخشنودی از مدرنیسم به معماری نیز کشیده‌شد و رویکردهای فلسفی سنجشگرانه‌ای که بر مدرنیسم می‌تاخت، از دهه ۱۹۷۰ به‌این‌سو، همتایانی نیز در پهنه کنش معمارانه یافت و کار به‌جایی رسید که در برابر هر نگرش و رویکرد فلسفی ویژه به مدرنیسم، سبک و شیوه معمارانه همسنگ آن نیز در برابر معماری مدرن برکشیده شد . معماری، که همواره نمود بیرونی نگرش فلسفی چیره زمانه خود بود، در چارچوب بستگی سرراست و یک‌به‌یکی که با اندیشه‌های فلسفی روزگار پسامدرن امروز یافت، به‌شکلی آشکار و به‌دور از هرگونه رازوری و پیچیدگی سرشتی، به‌سادگی دنباله‌روی فلسفه شد. در گستره نگرش فلسفی، ژان فرانسوا لیوتار از وضعیت پسامدرن سخن گفت، ژیل دلوز به سرشت چندلایه و تاخوردگیها و پیچیدگیهای شناخت و معنا پرداخت و ژاک دریدا پای شالوده‌شکنی متن را به‌میان کشید. در پی این نگره‌پردازیهای فلسفی، معماران نیز بیکار ننشستند؛ چندان‌که بی‌درنگ سبکهای معماری پست‌مدرن، فولدینگ و دیکانستراکت پدیدار شد تا به جهان پیرامون آدمی رنگ، بو و معنایی دیگر بدهد .
مسلمانان در ابتدا ، وجود ذهني يك پديده را، قرينه و يكسان با وجود عيني آن دانستند، اما پس از چندي اشكالي در اين قاعده عنوان شده كه باعث و باني بركات فلسفي بسيار گشت. حكماي مسلمانان، به تبع ارسطو، متفق القول، علم را از مقولات " كيف نفساني " مي دانستند، اما همانطور كه ذكر شد، وجود ذهني يك پديده، قرينه و يكسان با وجود عيني آن بود، يعني اگر پديده اي در وجود عيني اش " جوهر" باشد، آنگاه در وجود ذهني اش هم " جوهر" مي باشد و به خاطر اينكه از مقوله " علم " است باید " كيف نفساني " باشد. به گونه اي يك پديده هم بايد " جوهر " باشد و هم " عرض ". حكماي مسلمان براي حل اين معضل فلسفي به تكاپو افتادند. " فاضل قوشچي " رابطه بين عالم و معلوم را به گويي درخشان در وسط ظرفي بلورين تشبيه كرد. گوي درخشان " معلوم " است و انعكاس آن به ديواره بلورين، "علم" عالم را تشكيل مي دهد. در اينجا گوي بلورين، از مقوله پديده بيروني است و انعكاس آن از مقوله كيف نفساني " سيد سند" از حكماي اشراقي، از انقلاب در ماهيت پديده ها، سخن گفت، پديده در وجود عيني اش، مي تواند جوهر يا عرض باشد اما هنگامي كه به ذهن آمد، ديگر به عرض " كيفيت " تغيير مقوله مي دهد. "محقق دوانی" انگشت انكار را بر روي كيف نفساني بودن، علم قرار داد و آن را از همان مقوله پديده بيروني دانست. اما ملاصدرا پس از همه اين نزاع هاي عقلي حرف ديگري را پيش كشيد.البته ما الان می دانیم که این حرف ملاصدرا تازگی ندارد و قبل از آن بو علی اشاره جالبی به آن کرده است و حتی میرداماد تعبیر و تقریر دقیقی از آن داشته است و حتی عبارات و اصطلاحات او به عینه توسط ملاصدرا تکرار شده است ولی به هر حال شهرت حل این مساله با صدرا ست."آری بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد." طبق این نظر، معلوم به حمل اولي، همان مقوله پديده بيروني است و به حمل شايع، همان كيف نفساني است. به زبان ساده، ذات معلوم و ماهيت آن، همان ماهيت پديده بيروني است ولي همان معلوم، به سبب وجود ذهنی اش جزئي از مصاديق كيف نفساني است. این پاسخ فصل الخطاب فلسفه مسلمانان قرار گرفت. طبق اين نظريه سوژه يا فاعل شناسا، مي تواند به ابژه، بدون هيچ دخل و تصرفي، وجود ذهني دهد و آنرا به تمامي بشناسد بدون آنكه ماهيت آن تغيير يابد. فاعل شناساي ما در اينجا توانايي دخل و تصرف يا قلب ماهيت ابژه را ندارد، ابژه وجود عيني است كه تا مرز وجود ذهني امتداد مي يابد و در ذهن فاعل شناسا مي نشيند.
بهترین زاویه دید اگر بيرون از بنا هستيم، بهترين جا از روبرو آن است. جايي كه بنا پس از گذشتن از حوض يا ديواره ای از درخت و سبزه به ديدگان ما مي نشيند مانند حمام فين كاشان. اما بهترين مثال براي اين مدعا، چهل ستون اصفهان است در اينجا بيست ستون در آب انعكاس يافته و پس از گذشتن از اين فضاي بي تعين به ديدگان ما مي رسد، گويي وجود ممتدي از عينيت به ذهنيت ما پل زده است.و اگر درون بنا هستیم بهترین مکان برای رویت بنا همان مرکز بنا ست.جایی که تمامی نقاط بنا گویی با خطوط ممتدی به دیدگان ما می رسد.مسجد شیخ لطف ا... اصفهان بهترین مثال این امر است کافی است تا در مرکز این بنا بایستید تا حس کنید که تمامی این شاهکار معماری با تمام ابهتش به ذهن شما می آید و یا بر عکس با تمامی ابهتش از ذهن شما دور می شود و به عینیت می رسد.
: انعطاف پذيري و هم عرضي وجود راه را براي نگرش هاي وحدت وجودي باز مي كند. در اينجا خدا همان وجود متعالي است كه رقيق مي شود و به انسان و حيوان و نامي و جمادي مي رسد. در اينجا ديگر موجودات با يكديگر اختلاف ذاتي ندارند بلكه اختلافشان در ميزان بهره مندي از نور وجود است يكي كمتر مي شود و ديگري بيشتر، به نوعي در عين اختلاف مرتبت، هم عرض اند و در عين وحدت، متكثرند. پس لاجرم معماري هم بايد اين وجود ممتد و سيال را به عرصه ظهور برساند و انعطاف پذيري و هم عرضی را به ديدگان بنشاند. بهترين مثال اين امر، استفاده بسيار از مَنْدَل و ترجيح دايره در كاشي كاريها و گنبدها و مدارس و مساجد دانست. جايي كه دايره به واسطه مثلث به مربع تبديل مي شود و بر عكس. گويي وجود است كه سيلان مي كند و به هر پديده اي، بهره اي مي بخشد.دایره ها مثلث می شوند و مثلث ها شش ضلعی و شش ضلعی های کوچک شش ضلعی های بزرگتر.وحدت در کثرت موج می خورد و کثرت در وحدت آرام می گیرد.
3 : حداقلي كردن تغيير در فلسفه مسلمانان ذات و ماهيت تغيير نمي كند و انسان بايد سعي كند تفسير كند. حتي در نگاههاي عرفاني، آدمي را ترغيب مي كنند تا براي شناخت ، در یک چیز نفوذ كند و از خودش درآيد و آن شود. قصه پروانه هاي طالب شناخت شمع عطار را ياد آوريد كه پروانه كامل آن بود كه خود را بر آتش زد تا سر شمع برايش روشن شود. حال اين نگاه در معماري هم تأثير خود را مي گذارد. كاخ ها و عمارت ها، در اين ديار به دو قسمت تقسيم مي شود عمارت تابستاني و عمارت زمستاني و معماران قصد تطبيق با شرايط محيطي مي كنند نه تغيير آن. نوع ساخت و طراحي بنا و مصالح آن با توجه به شرايط اقليمي تغيير مي كند و كوششي در جهت يكسان سازي نوع معماري و مصالح نيست.- مي توان خيلي راحت نوع نگاه فيلسوفان مدرن به طور مثال كانت را با فلسفه مسلمانان به ابژه مقايسه كرد و پی به تفاوت هاي دو معماري برد- باغ دولت يزد با دو عمارت تابستاني، و استفاده حداكثری از منابع طبيعي چون آب و باد، مثال خوبي براي اين بحث است.

معماري‌ نيز همچون‌ وجود مي‌تواند مراتب‌ داشته‌ باشد. مي‌توان‌ مراتب‌ معرفت‌ و مراتب‌ وجود را با «بنا» ارتباط‌ داد. اين‌ بنا يك‌ بناي‌ حسي‌ صرف‌ نيست‌ كه‌ فقط‌ چشم‌ ما ادراك‌ كند. در واقع‌ غير از اين‌ بناي‌ حسي‌، كه‌ به‌ وسيله‌ي‌ حواس‌ پنج‌ گانه‌ ادراك‌ مي‌شود، اين‌ بنا طرحي‌ رياضي‌ دارد كه‌ به‌ بعد غيرحسيِ ديگري‌ مربوط‌ مي‌شود. ولي‌ اين‌ ساحت‌ ديگر، معنايي‌ عقلاني‌ دارد. به‌ اين‌ ترتيب‌ مي‌توان‌ مراتب‌ وجود را با مراتب‌ هستي‌ ارتباط‌ داد. براي‌ مثال‌ زماني‌ كه‌ ملاصدرا حكمت‌ متعاليه‌ را طرح‌ريزي‌ مي‌كرده‌ مساجدي‌ را كه‌ امروزه‌ مي‌بينيم‌ ساخته‌ مي‌شده‌ است‌. با قدري‌ دقت‌ مبادي‌ همان‌ حكمت‌ او را در هنر آن‌ دوران‌ نيز مي‌بينيم‌. آن‌ هنر چيزي‌ نيست‌ كه‌ با مبادي‌ هنر امروز بتوانيم‌ تبيين‌ كنيم‌. آن‌ هنر ابعادي‌ دارد، آنها را فقط‌ با نوعي‌ حكمت‌ متعاليه‌ مي‌توان‌ تبيين‌ كرد. مثلاً ارتباط‌ وحدت‌ و كثرت‌، و اصل‌ توحيد را مي‌توان‌ در بناي‌ يك‌ مسجد قديمي‌ به‌ بهترين‌ وجه‌ مشاهده‌ كرد. يعني‌ استاد معمار مسئله‌ توحيد را حتي‌ در خشت‌ و گل‌ آن‌ بنا بيان‌ كرده‌ است‌. سنت‌ و فرهنگ‌ اسلامي‌ و الهي‌ به‌ معمار بينشي‌ داده‌ كه‌ توانسته‌ آن‌ معاني‌ اي‌ را كه‌ ملاصدرا در حكمت‌ متعاليه‌ بيان‌ كرده‌، در بناي‌ يك‌ مسجد متبلور كند. به‌ اين‌ ترتيب‌ حكمت‌ قديم‌ در معماري‌، در نقاشي‌، در خطاطي‌ و در زندگي‌ روزمره‌ متجلي‌ بوده‌ است‌، و در دوره‌ي‌ ما است‌ كه‌ به‌ عللي‌ حكمت‌ از زندگي‌ روزمره‌ فاصله‌ گرفته‌ است‌ . پيش‌تر، همان‌ چيزي‌ كه‌ حكمت‌ متعاليه‌ را به‌ وجود آورد، معماري‌ و مظاهر ديگر فرهنگ‌ را نيز به‌ وجود آورد. بدين‌ ترتيب‌ بايد بررسي‌ كرد كه‌ چرا مباني‌ حكمت‌ از زندگي‌ روزمره‌ اين‌ قدر فاصله‌ گرفته‌ است‌.

امروز گرايشي‌ به‌ نام‌ نظريه‌پردازي‌ مطرح‌ شده‌ است‌، اما نظريه‌ چيزي‌ نيست‌ كه‌ انسان‌ همين‌ طوري‌ به‌ دست‌ آورد. نظريه‌ عالي‌ترين‌ مرتبه‌اي‌ است‌ كه‌ انسان‌ مي‌تواند به‌ آن‌ برسد. نظريه‌ غايت‌ و كمال‌ علم‌ است‌. آدمي‌، آن‌گونه‌ كه‌ برخي‌ گمان‌ مي‌كنند، به‌ آساني‌ نمي‌تواند به‌ اين‌ مرحله‌ برسد. نظريه‌پردازي‌، حاصل‌ عمري‌ زحمت‌ است‌. بازيهاي‌ المپيك‌ در يونان‌، مقدس‌ بودند و هر يك‌ آداب‌ و مراسم‌ ديني‌ مخصوص‌ خود داشتند. فيثاغورث‌ مي‌گويد مردماني‌ كه‌ به‌ ديدن‌ المپيك‌ مي‌آيند سه‌ دسته‌اند: گروهي‌ براي‌ خريد و فروش‌ مي‌روند، گروهي‌ براي‌ كسب‌ شهرت‌ و جاه‌ و مقام‌، اما بسيار بسيار نادرند كساني‌ كه‌ براي‌ تماشا مي‌آيند. اين‌ در واقع‌ رمز و تمثيلي‌ براي‌ مردمان‌ اين‌ عالم‌ است‌. مردمان‌ عالم‌ بيشتر براي‌ خريد و فروش‌ مال‌ دنيا ساخته‌ شده‌اند. جمعي‌ نيز براي‌ كسب‌ افتخار آمده‌اند. اما فيلسوف‌، اهل‌ نظر است‌ و براي‌ تماشاي‌ وجود آمده‌ است‌. او اين‌ دستگاه‌ كار حق‌ و امر خلقت‌ را تماشا مي‌كند. اين‌ امر در دين‌ نيز اهميت‌ دارد. اهل‌ بهشت‌ نيز اهل‌ نظرند: وجوه يومئذ ناضرة إلي‌ ربِها ناظرة (قيامت‌: 22 و 23) شتر را قصاب‌ به‌گونه‌اي‌ مي‌بيند، خريدار به‌گونه‌اي‌، قرآن‌ به‌گونه‌اي‌ ديگر: أَفلا يَنظرون إلَي‌ الإِبل كيف خلقت و إلَي‌ السماء كيف رفعت. (غاشيه‌: 17 و 18) دين‌ نيز عين‌ نظر است‌ كه‌ از آن‌ تعبير شده‌ است‌ به‌ ديد و ديدن‌.
 

فلسفه و شعر در آستانه امر نام ناپذیر

آیا نقدر ریشه ای افلاطون بر شعر در کتاب دهم رساله جمهوری، حدود و ثغور منحصر به فرد فلسفه افلاطون را که استوار است بر ایده ( یا صورت مثالی) عیان می سازد؟ یا بالعکس، نقد او همانا یکی از حرکت های قوام بخش خود فلسفه " فی حد ذاته" است، که بدین وسیله اولا ناسازگاری و مغایرت فلسفه را با شعر روشن می کند؟ برای آنکه بحث از همین ابتدا بی روح و کسالت بار نشود، درک این نکته مهم است که برخورد افلاطون با شعر، در ذهن خود افلاطون، نه حالت جنبی دارد نه کیفیت جدلی. این نکته به راستی مهم و تعیین کننده است. افلاطون تردیدی به دل راه نمی دهد که اعلام کند: " قوانینی که برای شهر خود نهادیم بهترین قوانین اند، خصوصا قانونی که درباره شعر برقرار ساختیم." مطلقا ضروری است که قاطعیت و صراحت این گفته شگفتی انگیز را چنان که هست نگاه داریم. او بدون معطلی به ما می گوید محک اصل سیاسی ( یعنی اصل تاسیس و اداره دولت شهر|)، بیرون راندن و راه ندادن شعر است. یا دست کم، راه ندادن آنچه افلاطون " وجه تقلیدی" سخن شاعرانه می خواند. سرنوشت سیاست حقیقی در گرو ثبات قدم و استواری اش در برخورد باشا عر است. ولی سیاست چیست و پولیتیای درست ساخت کدام است؟ پاسخ خودِ فلسفه است، به میزانی که فلسفه چیرگیِ تفکر بر هستی و حیات جمعی را تضمین کند، چیرگی اش را بر کثرت گرد هم آمده و تشکل یافته آدمیان.

می توان گفت پولیتیا طرح آن جمعی (the collective) را در می اندازد که به حقیقت درونی خویش دست یافته است. به عبارت دیگر، جمعی را ترسیم می کند که با تفکر قیاس پذیر است. بنابراین اگر بخواهیم از افلاطون پیروی کنیم باید بر حکم ذیل صحه بگذاریم: شهر، که همان نام بشریت گرد هم آمده و تشکل یافته است، فقط تا آن جایی تفکر پذیر است که مفهوم اش از دستبرد شعر درامان باشد اگر بناست شهر به تفکر واگذار شود، ضروری است تا جمع سوژه مدار را از افسانه و افسون پر قدرت شعر محفوظ داریم. به عبارت دیگر، فاعلیت / ذهنیت جمعی مادام که " خصلت شعری" پذیرد، از ساحت تفکر نیز حذف می شود و با آن نامتجانس می ماند. تفسیر معمول که متن افلاطون هم آن را روا می دارد این است که شعر همه راه های رسیده به اصل اعلی را فرو می بندد، اصلی که به جمع امکان می دهد تا حقیقت خود را روشن و شفاف ببیند. علت این است که شعر به گونه ای مضاعف از ایده فاصله دارد، زیرا تقلیدی ثانوی است از تقلید اولیه ای که برساخته قلمرو محسوس است. بنابراین چنان می نماید که اصل لازم الاتباع تبعید شاعران، از دید افلاطون بر سرشت تقلیدی شعر استوار است از این قرار تحریم شعر و نقد تقلید در نهایت یک چیزند من فکر نمی کنم این تفسیر است که افلاطون پنهانش نمی کند، زیرا دامن خودش را هم می گیرد و علیه قدرت مهارناپذیری است که شعر در تصرف رو ح و جان او دارد. نقد موجه و معقول " تقلید" به تمامی این دعوی را مشروع نمی سازد. که آدمی باید آثار چنین قدرتی را به زور از خویشتن خویش برون کند. فرض کنید " تقلید" منشا مشکل ما نباشد، و بدفهمی اساسی باشد که گمان بریم برای تفکر در باب شعر می باید سخن شاعرانه را تو گویی بر خلاف جریان تقلید قطع کرد. چنان می نماید که بین تفکری از آن گونه که فلسفه بدان می اندیشد، از یک طرف و شعر، از طرف دیگر تباینی بس ریشه ای تر و دیرینه تر از تباین مربوط به صورت های خیالی و تقلید در کار است. به این تباین عمیق و دیرینه است که به اعتقاد من افلاطون اشاره می کند وقتی می نویسد
" از روزگاران کهن میان فلسفه وشعر جنگ در کار بوده" دیرینگی و کهن بودن این جنگ آشکارا بر تفکر اثر می گذارد، بر شناسایی تفکر در متن تفکر شعر در تقابل با چه می ایستد؟ شعر مستقیما در مقابل تعقل در مقابل شهود مُثُل ( ایده ها) قرار نمی گیرد. در مقابل دیالکتیک هم نمی ایستد که به منزله برترین صورت معقولات لحاظ می شود. افلاطون در باب این نکته با صراحت تمام سخن می گوید: آنچه شعر راهش را سد می کند تفکر استدلالی است ( دیانویا). افلاطون می گوید:" آن که گوش به شعر می سپارد می باید بهوش باشد تا مبادا سامان قلمرو روحش از کف برود". و دیانویا تفکری است که در می نوردد و بر می گذرد، تفکری که ربط می دهد و استنتاج می کند. شعر خود هر آینه آری گفتن است و کام جستن شعر از آستانه نمی گذرد، در آستانه درنگ می کند و می ایستد شعر نه عبور کردنی تحت قاعده بلکه قسمی پیش نهادن است، پیش نهاده ای بری از قانون. افلاطون خواهد گفت راه صحیح علاج بیماری شعر را باید در " اندازه، عدد و وزن " باز جست. می توان با برهان نشان داد که آنچه شعر در متن تفکر در تقابل با آن می ایستد، به بیان درست اعمال نفوذ و قدرت گسست ریاضیاتی بر خود تفکر است، نافذ امری قدرت معقول ریاضیات. درنهایت، تقابل بنیانگذار در حقیقت تقابل ذیل است: فلسفه نمی تواند آغاز کند، و نمی تواند به هسته واقعی سیاست دست یازد مگر آنکه اقتدار و نافذ امری ریاضی را جایگزین اقتدار و نافذ امری شعر سازد. انگیزه ژرف تر در پشت این تقابل زیاضی و شعر اگیزه ای دو گانه است. انگیزه اول، که از دومی عیان تر است، آن است که شعر بنده صور خیالی می ماند، بنده یکتایی بی واسطه تجربه. ریاضی اما از صورت مثالی ناب آغاز می کند و زان پس تنها به استنتاج تکیه دارد و بس. این یعنی شعر پیوندی ناخالص با تجربه محسوس دارد. پیوندی که زبان را در معرض مظان تردید است، همچنان که تایید اینکه شعر می اندیشد. لیکن در نظر افلاطون تفکری مشکوک چیست؟ کدام تفکر را نمی توان از ناتفکر تمییز داد؟ پاسخ سفسطه است شاید راست این باشد که شعر به واقع شریک جرم و همدست اصلی سفسطه است. پروتاگوراس در پس مرجعیت سیمونیدس شاعر پنهان می شود و اعلام می کند:" مهم ترین جز تربیت آدمی آن است که در زمینه شعر صاحب نظر شود." بنابراین می توان نشان داد که شعر برای سوفسطایی همان شانی را دارد که ریاضیات برای فیلسوف. در جمع آن انظباط هایی که شرط کار فلسفی اند، تقابل میان ریاضی و شعر پشتوانه تلاش بی وقفه فلسفه است برای جدا ساختن خویش از بدل گفتاری اش، از آنچه بدو شباهت دارد و به واسطه همین شباهت، کار فکری اش را به تباهی می کشاند: در یک کلام سفسطه. شعر همچون سوفسطایی، بدین ترتیب نا تفکری تلقی می شودکخ خود را به میانجی قدرت زبانی یک تفکر ممکن فرا می نماید. خلل افکندن در این قدرت، بدین قرار، کار ریاضیات خواهد بود. از طرف دیگر، و در سطحی عمقی تر، حتی به فرض وجود تفکری شعری، حتی اگر شعر خود شکلی از تفکر باشد، این تفکر از قلمرو محسوس جدا ناشدنی است شعر تفکری است که نمی تواند به مثابه یک تفکر متمایز یا منفک شود. می توان گفت شعر تفکری است تفکر ناپذیر. در مقابل ریاضیات تفکری است که بی واسطه به مثابه تفکر نوشته می شود، تفکری که دقیقا فقط تا آن جایی وجود دارد که قابل تفکر باشد. بنابراین به همین پایه می توان تصریح کرد که برای فلسفه، شعر تفکری است که تفکر نیست، تفکری که حتی قابل تفکر نیست. ولی یگانه کار خطیر فلسفه هر آینه فکر کردن به فکر است. شناسایی تفکر در مقام فکر کردن به خود تفکر. و این لازم می آورد که فلسفه هر شکل بی واسطه ای از تفکر را از میدان کار خود بیرون راند، کاری که فقط با اتکا به واسطه های استدلالی/ گفتاری ریاضیات می تواند بکند. " آن که هندسه نمی داند حق ورود به اینجا ندارد". افلاطون ریاضیات را از در اصلی وارد می کند، درمقام رویه روشن و قاطع تفکر یا در مقام تفکری که فقط به منزله تفکر می تواند رخ بنماید. این شعر است که همچنان که در جمله های هراکلیتوس، اما حضور فراگیر شعر عملکرد فلسفه را نابود می کرد زیرا در شعر، تفکر به خود حق دستیازی به قلمرو امور ناروشن می دهد دستیازی به آنچه از زبان قدرت می گیرد و نه از تفکری که خود را درمقام تفکر عرضه می کند. با این همه، این تقابل در زبان میان شفافیت سخن ریاضی و ابهام استعاره های شعری مسائل مرد افکنی را پیش روی ما آدم های عصر جدید می گذارد. وقتی مساله بر گشودن درهای تفکر به روی اصل تفکر پذیری است وفتی تفکر باید در چنگ آنچه آن را به منزله تفکر استوار می دارد مستغرق گردد، شاهدیم که خود افلاطون زبان را تسلیم قدرت سخن شاعرانه می سازد. لیکن ما آدم های عصرد مدرن وقفه و فاصله زبانی میان شعر و ریاضی را به سیاقی سر به سر متفاوت از شیوه یونانیان ناب می آوریم. بیش از هرچیز، بدین سبب که ما همه چیز را به تمامی ارزیابی کرده ایم نه فقط همه آنچه را که شعر مدیون عدد(Number) است، بلکه توانایی شعر را در پرداختن به امور حقیقتا معقول.

شعر مدرن خود را به مثابه شکلی از تفکر می شناساند. شعر مدرن صرفا وجود واقعی تفکری نیست که در پیکر زبان عرضه می شود، مجموعه فرایندهایی است که این تفکر به وسیله آن به مرتبه تفکر به خویش می رسد. تصاویر عظیم شعری استعاره های کور و میان تهی نیستند. اینها دستگاهی منسجم را تشکل می بخشند که در آن نقش شاعر، مهندسی فرانمود حسی سامانی فکری است. در همان حال که شعر به تفکر شعری در باب تفکری که همان شعر است دست می یازد، گفتار ریاضی خود را حول نقطه گریزی سازمان می دهد که در آن هسته واقعی اش هر گونه از سرگیری سر راست فرایند صوری سازی (Formalization) را با بن بست مواجه می کند. ظواهر همه حاکی از آن است که مدرنیته شعر را آرمانی/ مثالی و ریاضی را سفسطه آمیز می گرداند. و بدین سان حکم افالاطونی را معکوس می گرداند، با یقیقنی بس قوی تر از آنکه نیچه آرزویش را از راه " ارزیابی دوباره همه ارزشها" در سر می پرورد. این حرکت به جا به جایی تعیین کننده و سرنوشت سازی در رابطه فلسفه با شعر می انجامد. از ای لحظه به بعد، این رابطه دیگر نمی تواند به تقابل میان محسوس و معقول، زیبا و خیر، صورت خیالی و صورت مثالی تکیه کند. شعر مدرن بی گمان قالب محسوس ایده نیست امر محسوس است که خود را در درون شعر به صورت حسرت ناتوان و مانای ایده شعری عرضه می کند. شعر مدرن ضد تقلید و محاکات (Mimesis) است. شعر در فرایند عمل خویش، ایده ای را عیان می نماید که عین (Object) و عینیت چیزی الا رو گرفت هایی رنگ پریده از آن را باز نمی نمایند.

شعر از امر کثیری حقیقت می سازد که به مثابه حضوری درک می شود که تا مرزهای زبان پیش آمده است. به بیان دیگر، شعر همانا آواز زبان است به منزله توانایی در ساختن انگاره ناب از " آنجا هستی" که خود در روند محو عینیت تجربی اش حضور دارد. هر حقیقتی، خواه پای بسته به محاسبه ریاضی، خواه برآمده از بطن آواز زبان طبیعی، بالاتر از همه یک قدرت است. حقیقت نسبت به صیرورت نامتناهی خویش قدرت دارد. می تواند پیش انگاره ای چند پاره از عالمی بی انجام و کمال نیافته به دست دهد. می تواند با قوت استنتاج کند، که اگر همه آثار حقیقتی که هنوز در فرایند تکوین است بی هیچ محدودیتی می توانستند در عالم به ظهور رسند جهان چگونه می شد.

این گونه است که در مواجهه با یک تئورم تازه و پر توان، پیامدهایی که می توانند تفکر را از نو راه بنمایند و ملزمش کنند به تن سپردن به ممارست هایی سراسر نو، در معرض آزمون و ارزیابی قرار می گیرند. لیکن به همین گونه است که نیز روش های تازه تفکر شعری از دل بوطیقایی پایه گذار بر می آیند- کاوشی تازه در سرچشمه های زبان و فقط لذت حاصل از قسمی روشنای حضور.

گرچه شعر وقتی به مثابه تفکر در باب حضور بر پس زمینه ای از ناپدیدی درک شود، کنشی بی واسطه است، همچون هر چهر موضعی از یک حقیقت، شعر نیز برنامه ای فکری است، پیش انگاره ای پر قدرت به زور برنهادن زبانی که بر اثر ظهور زبانی "دیگر" تقرر می یابد که در آن واحد درون ماندگار است و مخلوق . لیکن هر حقیقتی در همان حال که یک قدرت است، قسمی بی قدرتی هم است زیرا آنچه حقیقت حق اعمال قدرت بر آن دارد نمی تواند یک تمامیت باشد. اینکه حقیقت و تمامیت مانعه الجمع اند بی تردید درس قاطع و تعیین کند ه یا مابعد هگلی – مدرنیته است. ژان لاکان این درس را در گزین گویه ای بلند آوازه از " از سمنیار 23" بیان کرده است: حقیقت را نمی توان " کل" خواند. تنها می توان نیم گفته یا گفته ای ناتمام باشد.

هر آن چیزی که یک حقیقت حقیقتی از آن می تواند بود کسی نمی تواند ادعا کند که حقیقت بر آن چیز " به تمامی" یعنی بر کل آن اثر می گذارد یا زمینه را مهیای فاش کردن تام و تمام آن می سازد. قدرت فاش کنندگی شعر به دور رازی معما گونه می چرخد، چندان که تشخیص خود نقطه این راز همان هسته واقعی قدرت امرد حقیقی است. راز، به بیان دقیق این است که هر حقیقت شعری (Poetic) در مرکز خود چیزی را وا می گذارد که قدرت به حضور آوردنش را ندارد. به مفهوم عام تر، یک حقیقت همواره – در یک نقطه از آنچه از آن مایه گذاشته است- با حدی مواجه می شود که ثابت می کند این حقیقت یکتا و منحصر به فرد است و چیزی است غیر از خود – آگاهی کل (Whole). گواه آنکه هر حقیقتی گرچه ممکن است تا بی نهایت پیش رود، به همان اندازه همواره رویه یا فرایندی یکتاست، وجود دست کم یک نقطه بی قدرتی در ساحت امر واقعی است. یا به تعبیر مالارمه " یک صخره، عمارت اربابی دروغین که بلافاصله محو گردید در مهی که بر فضای بی نهایت حدی گذاشت." یک حقیقت رویارو می شود با صخره یکتایی خویش، و تنها در همان نقطه، نقطه بی قدرتی، است که گفته می شود حقیقتی هستی دارد بیایید این مانع را نام ناپذیر بخوانیم. نام ناپذیر آن چیزی است که نمی توان به زور یک حقیقت بر آن نام نهاد. آن چیزی که خود حقیقت نمی تواند ورودش را پیش بینی کند. هر سامان حقیقتی توسط نقطه نام ناپذیر خویش در ساحت امر واقعی پا می گیرد. حال اگر باز گردیم به تقابل افلاطونی میان شعر و ریاضی، می توانیم پرسش ذیل را طرح کنیم: چه چیز است که از منظر امر واقعی – یعنی از حیث آنچه با نقطه های نام پذیر هر یک ازآ ن دو کار دارد- حقیقت های ریاضی را از حقیقت های شعری متمایز می سازد؟ سرشت همای زبان ریاضی هر آینه وفاداری است به استنتاج. یعنی توانایی ارتباط برقرار کردن میان چند گزاره به نحوی که توالی شان محدود شود. چندان که مجموعه گزاره های حاصل شده از طریق این رویه ( استدلالی) از آزمون انسجام یا سازگاری منطقی سربلند برون آید. محدودیت و الزام حاصله از مجموعه قواعد منطقی ای نشات می گیرد که زیر بنای هستی شناسی ریاضیاتی اند. فحوای انسجام نقشی محوری دارد. یک نظریه منسجم به واقع چیست؟ نظریه ای است که همواره گزاره هایی باشند که درج شان در آن ناممکن باشد. نظریه ای منسجم است که دست کم یک گزاره " صحیح" در زبانش وجود داشته باشد که در درون آن قابل درج نباشد یا نظریه نتواند بر مطابقت آن با واقع صحه بگذارد. از این منظر، انسجام بر درستی نظریه به عنوان یک فکر یکتا گواهی می دهد. اگر هر گزاره ای از هر نوع درمتن نظریه پذیرفتینی بود هیچ تفاوتی نبود میان یک " گزاره به لحاظ دستور زبان، صحیح" و یک " گزاره به لحاظ نظریه، صحیح" در آن صورت نظریه هیچ نبود مگر دستور زبان و بدین ترتیب به هیچ چیز فکر نمی کرد. اصل انسجام همان چیزی است که ریاضیات را به یک وضعیت هستی شناسانه فکری منتسب می کند و بدین سان است که ریاضیات صرفا مجموعه ای از قواعد نیست. اما بعد از گودل می دانیم که انسجام دقیقا همان نقطه نام ناپذیر ریاضیات است. برای یک نظریه ریاضی محال است اثبات این که گزاره حاکی از انسجام خود آن نظریه مطابق با واقع و صادق است. حال اگر به شعر باز گردیم، می توان دید ویژگی سرشت نمای تاثیر گذاری شعر توانایی آن است درعیان ساختن قوای خود زبان. هر شعری قدرتی را به درون ساحت زبان می آورد، قدرت تحکیم ابدی ناپدیدیِ آنچه خود را عرضه می کند. یا قدرتِ تولید خودِ حضور به مثابه ایده، آن هم از طریق یاد سپاری محو آن در شعر. با این همه، این قدرت زبان دقیقا همان چیزی است که شعر نمی تواند آن را بنامد. شعر این قدرت را به مدد آواز مکتوم زبان، با مایه گیری از سرچشمه نامتناهی اش، به مدد نو بودن ترکیب آن، به مرثیه اثرگذاری می رساند. لیکن شعر نمی تواند این نامتناهی را تثبیت کند. دقیقا بدان سبب که شعر و جه نامتناهی زبان را هدف می گیرد تا قدرت زبان را در جهت یاد سپاری و نگاهداری قسمی ناپدیدی هدایت کند. پس می توانیم بگوییم زبان به مثابه قدرت بی نهایتی موقوف حضور، دقیقا همان وجه نام ناپذیر است. نامتناهیِ زبان همان بی قدرتی جاری و ساری در بطن تاثیر گذاری قدرت شعر است. مالارمه این نقطه بی قدرتی یا نقطه نام ناپذیر را دست کم به دو شیوه باز می نماید. نخست بدین طریق که تاثیر گاری شعر در گرو مفروض گرفتن ضمانتی است که نه می تواند آن را قوام بخشد نه می تواند به زبان شعری تصدیقش کند. این ضمانت همانا تضمین زبان است به مثابه نظم یا نحو ( Syntax ) : " در میانه این تضادها، چه رکن وثیقی برای قابل فهم بودن هست؟ ضمانتی باید: نحو." در درون شعر، نحو همان قدرت پنهان است که در آن تضاد بین حضور و ناپیدایی( وجود به مثابه عدم) می تواند خود را به ساحت معقولات عرضه کند. اما نحو را نمی توان به قالب شعر در آورد، هر قدر هم که بتوان تحریفش کرد. نحو بی آنکه خود را بنماید عمل می کند سپس مالارمه به وضوح نشان می دهد که هرگز شعری در باب شعر نمی توان گفت. فراشعری

metapoem)) در کار نتواند بود. این است که کل معنای واژه مشهور " پتکس" (Ptyx) این نامی که هیچ چیز را نمی نامد " زیور بدلی کم بهای پوچی پرصدا" بی شک پتکس نام آن چیزی است که شعر قادر بدان است حاضر آوردن چیزی توسط زبان که زان پیش تر محال بود الا اینکه این نام دقیقا یک نام نیست نامی است که نمی نامد. پس شاعر ( یعنی مهتر یا استاد کار زبان) این نام جعلی را با خود به گور می برد: ( چرا که استادکار رفته تا از رود استکس آب دیده کشد

با این نادره چیزی که می رسد به نیستی.)

شعر، تا بدان جا که نامتناهی زبان را در محل یا موضعی خاص به مرتبه تاثیر می رساند، برای خود شعر، نام ناپذیر می ماند. شعر، که به جز جلوه گر ساختن قدرت زبان هیچ کار دیگری ندارد، در نامیدن این قدرت به نحوی مطابق با واقع ناتوان است.

این است مراد رمبو از متهم ساختن مجاهده شعری خویش به " جنون". البته که شعر " می نویسد آنچه را به بیان نمی آید". یا " چنگ می زند به دامان سرگیجه ها". ولی از جنون است باور اینکه می تواند یک بار دیگر سرچشمه ژرف و همگانی این نوشتن ها و این چنگ زدن ها را به دست گیرد و نیز بنامد. شعر، به مثابه تفکر فعالی که نمی تواند قدرت خویش را بنامد، تا ابد بی شالوده و بی مبنا می ماند. در نظر رمبو، این خصیصه شعر را خویشاوند سفسطه می کند:" من سفسطه گری های جادویی ام را با توهم کلمات شرح دادم!" وانگهی، رمبو از همان آغازین کارهایش به حضور قسمی مقاومت ناپذیری بنیادین در شعر، از منظری سوبژکتیو، اشاره می کرد. شعر هم سنخ قدرتی است که داوطلبانه زبان را در می نوردد: " بدا به حال آن چوب که ناگاه در می یابد یک ویولن است" یا " تقصیر برنج نیست اگر به صورت یک شیپور از خواب برخیزد". برای رمبو، وجه نام ناپذیر تفکر شعری اساسا خود همین تفکر است، تفکری که در گشوده شدن اش، در برآمدنش، لحاظ می شود.. این برآمدن در عین حال برآمدن نامتناهی است، در لحظه ای که نامتناهی در هیات آواز یا در کسوت آن سمفونی که حضور را مسحور می کند پای در ساحت زبان می گذارد: " تماشا می کنم در گشودن فکرم را تماشایش می کنم، گوشش می سپارم؛ به پیاله اش می زنم: سمفونی می جوشد در اعماق، یا که ناگاه می جهد بر روی صفحه."

پس می توان گفت وجه نام ناپذیر ویژه ریاضی همان انسجام منطقی زبان است و حال آنکه وجه نام ناپذیر ویژه شعر قدرت زبان است.

فلسفه خود را تابع شرط دوگانه شعر و ریاضی می سازد، هم از حیث قدرت صدق شان و هم از حیث بی قدرتی شان، نام ناپذیرشان.

فلسفه نظریه عام وجود و رخداد است که به میانجی حقیقت به هم گره می خورند. یک حقیقت کاری است که در قرب و جود رخدادی محو شده به وقوع می پیوندد که ار آن جز نامش بر جای نمی ماند.

فلسفه تصدیق خواهد کرد که، در طلب یادسپاری آنچه محو و ناپیدا می شود، هر تلاشی در نامیدن یک رخداد یا نامیدن حضور آن رخداد به ذات خود کنشی شعری است. همچنین تصدیق خواهد کرد که هر گونه وفاداری به رخداد، هرکاری که در قرب وجود رخداد به وقوع می پیوندد به هدایت تجویزی پیش می رود که هیچ چیز نمی تواند پایه گذارش باشد، می باید از خود دقت و اتقانی (rigor) نشان دهد که از ریاضیات سرمشق می گیرد وفاداری می یابد به انضباط محدودیتی دائمی تن بسپارد. ولی از آن روی که انسجام همان وجه نام ناپذیر گفتار ریاضی است. فلسفه همچنین محال بودن یک تاسیس یا پایه گذاری انعکاسی کامل را به یاد خواهد داشت، همراه با این انگاره که هر نظامی واجد یک نقطه نقض یا یک شکاف است، نقطه ای که از محدوده قدرت امر حقیقی بیرون گذاشته می شود. نقطه ای که به مفهوم دقیق کلمه " زور نکردنی" است- یعنی نمی توان با قدرت یک حقیقت آن را زور کرد، این حقیقت هر چه که باشد. و سرانجام از آن روی که قدرت نامتناهی زبان همان وجه نام ناپذیر شعر است، فلسفه بر این عقیده پای خواهد فشرد که معنایی که تفسیر ( هر قدر هم قوی باشد) بدان دست می یابد هرگز شالوده توانمندی خود معنا نخواهد بود. یا به عبارت دیگر، یک حقیقت هرگز نمی تواند معنای معنا، مفهومِ مفهوم، را عیان سازد. افلاطون شعر را از آن روی تبعید کرد که می پنداشت تفکر شعری نمی تواند تفکر به تفکر باشد. ما، به سهم خویش، از آن روی با روی گشاده به استقبال شعر می رویم که رخصت مان می دهد تا کنار بگذاریم این دعوی را که تفکر این تفکر را می توان جایگزین یکتایی یک فکر کرد. در حد فاصل انسجام گفتار ریاضی و قدرت شعر- این دو امر نام ناپذیر – فلسفه تبری می جوید از تلاش برای تثبیت نام هایی که امر تفریق شده ( حذف شده از محدوده قدرت حقیقت) را مهر و موم می کنند. از این حیث- به تاسی از شعر و ریاضی، و مقید به شرط تفکر در ذیل آن دو- فلسفه همانا تفکر تا همیشه شکاف خورده در باب کثرت افکار است ( یعنی اقسام تفکر در چهار عرصه تولید حقیقت: شعر یا هنر، ریاضی یا علم، سیاست و عشق).فلسفه اما تنها در صورتی می تواند این تفکر باشد ه بپرهیزد از داوری یا صدور حکم در باب شعر، و بیش از همه، بپرهیزد از آرزوی استنباط هر گونه درس سیاسی بر مبنای شعر ( حتی از طریق وام رفتن مثال هایی از این یا آن شاعر) ، در بیشتر موارد- و درس فلسفه به شعر از نظر افلاطون همین بود- این به معنای ذیل است: خواهش از میان بردن و زائل کردن راز شعر، تعیین حدود قدرت زبان از همان آغاز. این کار منجر می شود به زور کردن امر نام ناپذیر، به " افلاطون زدگی" در مقابل شعر مدرن حتی شاعران بزرگ هم بدین معنی ممکن است کارشان به افلاطون زدگی بکشد.

ماخد:

Alain Badiou, Handbook of Inaesthetics,

Translated by Alberto Toscano, Stanford

University Press, 2005, pp 17-25

فلسفه اسلامي و نيازهاي معاصر

مدل توصيف كردن يك شي ء، در واقع مبتني بر يك فلسفه منطق است كه اين فلسفه منطق به شما مي گويد كه چگونه شي ءرا بر اساس مدل توصيف كنيد، يا حتي وقتي كه شما مي خواهيد براي اثبات لوازم يك شيي ء استدلال كنيد، فلسفه شماست كه به شما (البته در فلسفه منطق و فلسفه دليليت) مي گويد چگونه مي توان لوازم يك شيي را شناخت.
نياز دنياي اسلام، جامعه و حكومت ديني به پاسخگويي فلسفه درمسائل معاصر، به خصوص مسائل حكومتي ملموس است. در ابتدا موضوعي كه دغدغه ذهني همگان است، يعني تسري دادن دامنه فلسفه به حوزه كاركرد اجتماعي (سياست، جامعه و. . . ) مورد بحث وبررسي بيشتر قرار مي گيرد، يعني همان موضوعي كه ادعا مي شود دردوره هاي گذشته فلسفه اسلامي به طور جدي در محدوده و دامنه فلسفه مطرح بوده و بعدها كم كم رخت بر بسته است. اينكه آيا كاركرد فلسفه، كاركرد نظري است؟ يا بيشتر از آن، نسبت به حوزه عمل اجتماعي نيز ازفلسفه توقع كار كرد داريم ؟ و اگر چنين است آيا جاري كردن فلسفه شامل حوزه هايي نظير سياست، حقوق، هنر و امثال آن هم مي شود، يعني آيا توليد فلسفه هاي مضاف، براي تحقق كارآمدي و رويكرد جديد فلسفي كفايت مي كند، يا اين كه بايد بيش از اين دامنه فلسفه را گسترش دهيم، و حتي در حوزه هاي دانش كاربردي نيز بايد فلسفه وارتباط آن را با عقلانيت اجرايي جامعه و عقلانيت كاربردي و علوم برقراركنيم ؟ به تعبيري آيا علوم بايد در همه حوزه ها تحت تأثير فلسفه باشندتا فلسفه به كاركرد مناسبت اجتماعي برسد، يا فقط در پاره اي از حوزه هابايد چنين شود؟ آيا براي اين كه فلسفه به حوزه كاركرد اجتماعي منتقل شود، بايد آن را به صورت مطلق وارد حوزه علوم كنيم ؟ يعني آيا بايد عقلانيت فلسفي، به عنوان يك عقلانيت پايه، جاري در عقلانيت تخصصي جامعه به نحو عام شود و همه حوزه هاي تخصصي را بپوشاند، يا حتي يك پله بالاتر هماهنگ كننده حوزه انديشه هاي تخصصي در جامعه نيزباشد تا كاركرد جامعه بر مبناي مفاهيم تخصصي به يك وحدت هماهنگي و رويكرد واحد برسد؟ آيا مي توان از فلسفه توقع داشت كه حتي فيزيك، طب، زيست و علوم تجربي و علوم نظري محض، مثل رياضيات را رهبري كند؟ به طور مثال اگر شيوه علوم تجربي جديد را رياضي سازي و تعميق و گسترش رياضي بدانيم در اين صورت آيافلسفه مي تواند فلسفه رياضيات جديدي را تحويل دهد؟ و آياضرورت دارد كه حتماً فلسفه در رياضيات حضور پيدا كند و دانش كمي سازي را نيز تحت تأثير خود قرار دهد، به طوري كه همه دانش هاي تجربي در حوزه رياضي سازي و معادلات، تحت تأثير فلسفه قرار گيرند؟
اگر اصل سؤال را بپذيريم معني اين كه بايد با رويكردي جديد به فلسفه نگاه كنيم و آن را كاربردي كنيم، چيست؟ يعني آيا ما نيز معتقديم كه فلسفه غير از تفسير جهان، بايد به تسخير آن نيز بپردازد؟ اتفاقي كه در غرب افتاد اين بود كه رابطه تسخير و تفسير منقطع شد، يعني بشر بدون اينكه جايگاه و غايت خود را در نظر بگيرد به تسخير جهان پرداخت. لذا فلسفه عمل غرب منتهي به وضعيتي شده است كه اكنون شاهد آن هستيم. ما بايد با رويكردي كه فلسفه عمل مان (فلسفه تسخيرمان) هماهنگ با فلسفه تفسيرمان باشد، چنين كاري را انجام دهيم، و تلاش كنيم كه دامنه فلسفه نظري ما (كه جهان را تفسيرمي كند) به فلسفه عمل (كه ابزار تسخير جهان و بازسازي تمدن برمبناي فلسفه است) منتهي شود. در نهايت چه اتفاقي بايد بيفتد تا نشان دهد كه واقعا اين عقلانيت ماست كه تمدن سازي مي كند و بين عقلانيت پايه و كاركردي جامعه، هماهنگي برقرار مي نمايد؟
سؤال ديگر در حوزه فلسفه نظري است، كه آيا واقعا فلسفه در درون خودش نيازمند تحول و تكامل است يا خير؟ اگر بگوييم اين فلسفه دوبخش دارد: يكي بخش استدلال و يكي هم بخش تحليل، آيا منطقي را كه با آن مواد قضيه را تعريف مي كنيم نيز بايد مدل سازي شود؟ و آيا الان فلسفه در حوزه تعريف و مفاهيم تحليلي مدلي دارد و يا اين كه منطق و مدلش فقط در حوزه جاري سازي يقين بر پايه تعاريف است؟ چگونه مي توان فلسفه را در حوزه تعريف نيز به مدلي رساند كه ابداع احتمالي كه به تعريف تبديل مي شوند، يعني طرق احتمالاتي كه درحوزه انديشه نظري تبديل به تعاريف موضوعات مي شوند، نيزسازماندهي شوند و بر اساس يك روش باشند؟ به تعبير ديگر، غير از اين كه در فلسفه، صورت برهان را به گونه اي قاعده مند پيش مي بريم، آيا بايد براي منطق مواد نيز مدلي توليد كنيم تا تنازع در فلسفه ـ يا لا اقل تنازع در دامنه فلسفه ـ كمتر و وحدت رويه زيادتر شود؟
بر فرض كه همه اينها را بپذيريم، ساز و كار آن براي جاري شدن درحوزه ها چيست ؟ چه ساز و كاري بايد در متدلوژي تحقيق و پژوهش حوزه پيدا شود كه حاصل آن، پاسخگويي به اين سؤالات باشد؟ آيا همان متد پژوهشي سابق مي تواند به اين رويكرد پاسخ مثبت دهد يابايد شيوه پژوهش، دست خوش تغيير شود؟
در نهايت اگر اين دامنه را براي فلسفه قائل شديم، اين سؤال جدي درمقابل فلسفه قرار مي گيرد كه حجيت خود فلسفه به كجا بر مي گردد؟ يعني فلسفه با اين كاركرد و گستره، چه رابطه اي با حوزه هاي ايمان، وحي و اعتقادات دارد و چگونه به حجيت مي رسد؟ آيا پايگاه حجيت آن برون زاست يا به درون خودش باز مي گردد؟ آيا نيازي به باز نگري درهماهنگي فلسفه با وحي هست ؟ آيا بايد متد جديدي را در نظر گرفت تا فلسفه با اين گستره كاركرد و عقلانيت به وسيله شيوه ديگري حجيت خودش را تمام كند؟ اين يك سؤال بسيار مهم و البته تاريخي است به خصوص اگر نخواهيم حوزه كاركرد فلسفه را توسعه دهيم و بگوييم فلسفه مي بايست به عنوان يك عقلانيت پايه در همه ساحت هاي زندگي اشراب شود، آنگاه سؤال بسيار جدي تر مي شود كه اگر چنين شد وحوزه فلسفه را مبتني بر وحي (يا لا اقل) وابسته به وحي تفسير نكرديد، آيا به معني بي نيازي از وحي نيست؟ و آيا اين همان راهي نيست كه غرب در بدست آوردن فلسفه شدن طي كرده است؟
اخيرا در حوزه، اين رويكرد در حال گسترش است كه چه نسبتي بايد بين توسعه عقلانيت و تعبد به وحي برقرار كرد؟ آيا پايگاه حجيت فلسفه، مستقل از وحي تعريف مي شود و به برهان بر مي گردد؟ هماهنگي برهان و وحي چگونه است؟

روش پيشنهادي و تنبهات بحث
طبيعتا بحث به موضوعات فلسفي مثل وحدت و كثرت، زمان و مكان، اختيار و آگاهي كشيده ونظريات جديدي توليد شده است. بر پايه اين نظريات براي مدل‌مند كردن تعريف موضوعات، منطق جديدي توليد شده است. بعد از آن هم بنيان هاي جديدي براي روش استنباط، روش علوم كاربردي و روش مدل سازي ايجاد شده است، يعني يك رويكرد براي هماهنگ سازي حوزه ها بر محور عقلانيت فلسفي و اين كه اين عقلانيت فلسفي مستندبه ايمان و وحي باشد در اينجا وجود دارد. اين رويكرد بايد نقد و مورد دقت قرار گيرد و اگر آفتي دارد بر طرف شود.
رويكرد ما در فلسفه، بايد رويكرد "تكامل" فلسفي باشد. اگر بخواهيم بين تحجر و انفعال، براي فلسفه تكامل مبتني بر ايمان، اصولي پيداكنيم چه اتفاقي بايد بيفتد؟ و واقعاً اين شيوه پژوهش فلسفي حوزه مي تواند كفاف اين مسئله را بدهد؟ اگر مي تواند بايد چه ساز و كاري داشته باشد؟
ما فكر مي كنيم كه بايد اين فلسفه كمال پيدا كند تا بتواند وارد ميدان هاي جديد شود. طبيعتاً وقتي فلسفه اي مي خواهد كمال پيدا كند، عملا اين كمال و افزايش ميدان به مباني آن نيز تسري پيدا مي كند. ممكن است بر پايه فلسفه اصالت ماهيت نتوان يك سلسله مفاهيم را حل كرد. يا ممكن است بر پايه مبناي "اصالت وجود" بتوان يك سلسله از اين سؤال ها را جواب داد. لذا وقتي سؤال جديد مطرح مي شود، مجبور مي شويد براي پاسخ به آنها در مبنا و بنيان ها بازنگري كنيد و بنيان را نيزتكميل كنيد. تكامل در بنيان هاي فلسفي به معني نفي يك فلسفه نيست. جهت فلسفه، همان است، ولي اگر بخواهد در يك جهت تكامل پيدا كند، ممكن است در جاهايي شالوده هاي فلسفي، دست خوش تكامل و تحول مثبت ـ در همان جهت ـ شود.
البته هر چند رويكرد شما نسبت به فلسفه، رويكردي عام باشد، ولي حتما بايد تحت تاثير فرهنگ مذهب قرار گيرد: يعني نمي خواهيم متناقض با فرهنگ مذهب باشد. ممكن است بگوييد، فلسفه در ذات خود، هماهنگ است. اين يك پاسخ به اين سؤال است. كما اين كه بعضي از بزرگان مي فرمايند برهان و قرآن يكي است كه به معناي هماهنگي ذاتي است. اگر كسي اين مطلب را مورد مناقشه قراردادقاعدتاً بايد راه ديگري را براي هماهنگي پيشنهاد كند. اگر هم اثبات شد، تمام شده است. در اين صورت به شيوه فلسفه ملتزم و معتقدمي شود كه هر چه از آن خارج شود، اسلامي است. ولي اگر نتيجه اين شد كه كفايت نمي كند، بايد رويكرد جديد براي اتمام حجيت در موضوع فلسفه داشته باشيم. وقتي مؤمنانه عمل مي كنيم، نمي توانيم از ايمان خودمان دست برداريم، طبيعتا وقتي نگاه ما اين باشد كه فلسفه در باطن خودش هماهنگ با اين عبوديت و بندگي است، بحث تمام است وبنابراين ديدگاه فلسفه آزاد و غير آزاد نداريم. اگر فلسفه آزاد هم باشدتعبد در آن جاري است. زيرا متد آن مورد تاييد است. ولي اگر اين را نپذيرفتيم و گفتيم كه براي تحليل نظري عالم ـ بخصوص آنجايي كه مي خواهيم تفسير عالم را به تسخير عالم و تدبيرعالم گره بزنيم ـ اين حد از دقت نظري براي حجيت كفايت نمي كند، بايد راهي ديگر پيدا كنيم كه بنيادهاي فلسفي را به گونه اي در تعامل وهماهنگي با وحي قرار دهيم.

بررسي معاني مختلف از كاربردي كردن فلسفه
اين موضوع مي تواند شكل ها و تبيين هاي مختلفي داشته باشد كه بعضي از آنها منظور نظر نيست. بالاخره هر مفهوم فلسفي كاربردي به طور عام دارد. مسلما منظور از كاربردي كردن فلسفه اين معناي عام نيست و نيز مقصود از كاربردي كردن فلسفه، اين هم نيست كه انتظاري را كه ما از علوم خاص داريم، از فلسفه داشته باشيم. يعني بي ترديد مابراي حل مسايل اجتماعي و در نهايت تدبيرهاي لازم براي پيشبرد امور مختلف، در كنار فلسفه نيازمند به علوم تخصصي نيز هستيم. به عبارتي علوم تخصصي را نمي توان به هيچ وجه انكار كرد.
بنابراين معني امتداد فلسفه در عينيت اين نيست كه فلسفه جايگزين علوم شود، يا كاركردي را كه از علوم متوقع هستيم، مستقيماً از فلسفه توقع داشته باشيم. پس آيا مقصود اين است كه فلسفه از طريق يك مكتب در عينيت جاري شود؟ اين نوع كاركرد را نمي توان منكر شد، زيراممكن است شما از طريق عقلانيت به مكتبي برسيد كه آن مكتب راهكارهاي مشخصي را براي زندگي اجتماعي در نظر گرفته باشد. اين نوع ارتباط، بين فلسفه و كاركردهاي اجتماعي است. در حوزه اخلاق، در حوزه حقوق و امثال اينها مي توان ارتباطي را بين فلسفه و يك مكتب اخلاقي يا حقوقي و يامكتبي جامع مثل مكتب اسلام ديد. طبيعتاً اين كاركردها بر اساس اين فلسفه مبرهن مي شوند و در نهايت برهاني پشت سر آنها قرار مي گيرد كه ظاهراً اين نيز منظور نظر نيست.
معنايي نيز در كلمات بعضي از بزرگان هست كه رابطه بين فلسفه و علم ازطريق موضوع برقرار مي شود. چون فلسفه از احوال كلي موجود، بماهو موجود، بحث مي كند و ثمره آن، تشخيص موهومات از حقايق است. قاعدتا اثبات موضوعات علوم، متوقف بر براهين فلسفي است و آنگاه علوم به دنبال موضوعشان راجع به احوال و عوارض همان موضوع بحث مي كند كه در بعضي از عبارات مرحوم علامه طباطبايي (ره) آمده است. يعني بگوييم فلسفه، موضوع علوم را اثبات مي كند و سپس يك كاركردهايي را تحليل و توصيف آن موضوعات اثبات مي نمايد. بنابراين فلسفه از طريق اين نقش ايجاد مي كند، اين نقش نيز قابل انكار نيست، اما براي كاربردي كردن فلسفه اين نيز كافي نيست.
دو احتمال ديگر را مي توان پي جويي كرد كه با يكديگر تعارضي ندارند. يك اين كه بگوييم، وقتي فلسفه بخواهد كاربردي شود بايد اين براهين عقلي، جاري در فلسفه هاي مضاف بشوند، يعني فلسفه هاي مضاف، فلسفه هاي مستقلي نيستند كه در شيوه و محتواي خود مرتبط بافلسفه پايه نباشند. بنابراين فلسفه بايد بتواند به گونه اي موضوعات موردبحث خودش را تحليل كند كه در نهايت جاري در فلسفه هاي مضاف شود، نه اين كه فقط موضوعات فلسفه هاي مضاف را اثبات كند و حتي دريك قدم جلوتر، فلسفه بايد در جميع امور اجتماعي سريان و جريان پيداكند. البته قابل دقت است كه چگونه فلسفه را در حوزه علوم به خصوص در حوزه عقلانيت هايي كه نسبت به علوم، پايه هستند (فلسفه هاي مضاف)، سريان و جريان بدهيم تا بتوانيم بگوييم اين مفاهيم كاربردي هماهنگ با اين مفاهيم پايه هستند، و در واقع تجسد اين مفاهيم پايه در يك منزلت پايين تري هستند و اين مفاهيم پايه هستند كه تبديل به يك شبكه مفهوم كاربردي مي شوند.
پس يكبار مي گوييم كه فلسفه فقط در فلسفه هاي مضاف جاري مي شود، و يك بار مي گوييم كه فلسفه در خود مفاهيم كاربردي نيزجريان پيدا مي كند. يعني در نهايت شما يك منظومه هماهنگ مفاهيم كاربردي خواهيد داشت كه همه اين مفاهيم، نه تنها به صورت جزيره هاي مستقل عمل نمي كنند و به هم مرتبط هستند، بلكه يك كارآمدي هماهنگ و منسجمي را در جهت يك هدف خاص، متناسب باآن فلسفه پايه ايجاد مي كنند كه اين معرفت ها حتما در هدايت، برنامه ريزي و كارآمدي اجتماعي ضروري هستند. يعني ما نمي توانيم رياضيات كاربردي، فيزيك، شيمي، جامعه شناسي، روانشناسي و سايرعلوم انساني و غير انساني را از كاركردهاي اجتماعي حذف كنيم. منتها آيا ارتباط فلسفه ما با اينها منقطع است و نمي تواند اينها را هدايت كند؟ و يا اين كه حداكثر، مثلا اثبات موضع براي رياضيات مي كند؟ مثلا اثبات مي كند كه ما "كم منفصل"، يا "كم متصل" داريم و بيش از اين بين فلسفه و رياضيات و ساير علوم ارتباطي بر قرار نيست.
بنابر اين كاربردي كردن فلسفه، به معني امتداد دادن فلسفه در حوزه علوم كاربردي است. حال فلسفه بايد چه مراحلي را طي كند تا بتواند درحوزه مفاهيم كاربردي جريان و سريان پيدا كند؟
با توجه به اين كه شيوه علوم مدرن (به فرض كه شيوه قابل قبولي باشد)، شيوه هايي هستند كه از طرفي مستند به تجربه هستند و از طرفي مبتني بر كمي سازي، و سعي مي كنند اين كمي سازي را در توصيف پديده ها، توسعه و تعميق بخشند، چگونه مي توانيم در شناخت تجربي (حتي يك موضوع)، و كمي سازي اين شناخت تجربي و بيان اوصاف يك موضوع، در قالب كميت هاي رياضي، فلسفه را دخيل نماييم ؟

كل شناسي و كلي شناسي
بنابراين اگر بپذيريم كه به علوم نياز داريم، شناسايي موضوعات به وسيله علوم چگونه است ؟ وقتي موضوعات توسط علوم شناسايي مي شوند، در واقع نوعي كل شناسي اتفاق مي افتد كه اين غير از مرحله كلي شناسي است. يعني گاهي شيئي را به عنوان يك كل و فرد از يك ماهيت مي شناسيم و به اصطلاح جنس و فصل آن را بيان مي كنيم، ولي شناخت كاربردي موجود، اين نيست. نه اين كه اين نوع تعريف هيچ گونه كارآمدي ندارد، همين تعريفي كه در آن، موضوع خارجي را به جنس و فصل مي شناسيم، حتما كاركرد دارد، مثلا مي توانيم به وسيله اين تعريف، طبقه بندي كنيم و جايگاه يك موضع را در نظام مفاهيم خودمان مشخص كنيم.
اما باز منظور ما از كاربردي كردن فلسفه، اين نيست كه فلسفه منتهي به تعريف پديده ها و اشياء، در قالب مفاهيم طبقه بندي شده به جنس وفصل و امثال اينها شود. مثلا فلسفه اصالت ماهيت، به نوعي درطبقه بندي ماهيات دخالت مي كند و در توصيف ماهيات خارجي نيزتأثير دارد و اين هم نوعي كارآمدي براي فلسفه ايجاد مي كند و اين كارآمدي ها از قديم نيز در فلسفه بوده است، ولي اگر بخواهيم فراتر ازاين به مطلب نگاه كنيم، بايد ببينيم علوم موجود كه كاركردهاي عيني اجتماعي دارند، چه كار مي كنند؟ آيا اين علوم به تحليل اشياء و جنس وفصل و آثار و لوازم آنها مي پردازند؟ يا اين كه اين علوم اشياء را به عنوان يك كل داراي اوصاف كه نسبت رياضي بين اين اوصاف بر قرار است مي شناسند؟ و در واقع اشياء را از طريق مدل يا مدل مند كردن، شناسايي مي كنند.

لوازم منطقي شناسايي اشياء از طريق مدل
اگر بپذيريم كه كارآمدي شناخت مدلي اشياء به صورت يك كل، كارآمدي برتر دارد و به ما قدرت بهينه سازي موضوعات را مي دهد، قاعدتاً فلسفه ما هم بايد به جايي برسد كه بتواند روش كمي سازي تناسبات يك موضوع، و روش ايجاد نسبت بين اوصاف كيفي يك موضوع را تحويل دهد. همين طور كه شما در فلسفه منطق ارسطويي، بيان مي كنيد كه موجودات ماهياتي هستند كه اين ماهيات، ذاتيات شي ء هستند و اين ذاتيان را نيز دسته بندي مي كنيد در واقع شما درفلسفه منطق تان براي مدل مند كردن شي ء يك روشي را تعيين مي كنيد. مي گوييد كه هر گاه شيئي را توصيف مي كنيد، حتما مي بايست وجه مشترك و عام آن را كه در درون ذاتش هست و نيز وجه مختص دردرون ذات آن را بشناسيد، يعني جنس و فصل. آنگاه اگر توانستيد همه ذاتيات مشترك و تمام ذاتي مختص آن را بشناسيد، ماهيات اين شي ءرا شناخته ايد. اين مدل توصيف كردن يك شي ء، در واقع مبتني بر يك فلسفه منطق است كه اين فلسفه منطق به شما مي گويد كه چگونه شي ءرا بر اساس مدل توصيف كنيد، يا حتي وقتي كه شما مي خواهيد براي اثبات لوازم يك شيي ء استدلال كنيد، فلسفه شماست كه به شما (البته در فلسفه منطق و فلسفه دليليت) مي گويد چگونه مي توان لوازم يك شيي را شناخت. مثلا بايد يكي از علل اربعه شي ء حد وسط شود تا شمابتوانيد خصلت ها و لوازم بعدي شيء را شناسايي كنيد. اين در واقع مدل مند كردن توسعه ادراكات است.

شناسايي اوصاف كمي و كيفي و نسبت بين تغييرات آنها
فرض مي كنيم كه شناسايي موضوعات در همه سطوح كاركرد دارند، ولي آن كاركردي به ما قدرت تصرف و بهينه سازي را مي دهد و كنترل تغييرات شي ء را براي ما فراهم مي كند، كه بتواند شي ء را به عنوان يك مجموعه، منظومه و كل در حال تغيير كه عوامل به صورت يك سيستم در درون آن است و بين اين عوامل يك نسبت رياضي برقرار است، بشناسد و بيان كند كه وقتي اين نسبت هاي رياضي تغيير كند، اوصاف كيفي شان نيز تغيير مي كند، تا بتوانيم بين تغييرات كمي و كيفي، نسبت برقرار كنيم و تبديل كميت و كيفيت را قاعده مند و مدل دار كنيم. به عبارت ديگر بتوانيم مدلي براي شناخت نظام كميات و اوصاف كيفي موضوع بدهيم تا بيان كند كه موضوع، داراي چه اوصافي است و چه نسبتي بين اين اوصاف وجود دارد؟
فرض كنيد كه يك دسته از اوصاف اصلي، و يك دسته فرعي و يك دسته تبعي هستند. يا در مدل ديگري فرض كنيد كه اوصاف شي ء اوصاف "توسعه، ساختار، كارآيي"هستند، يا به عبارتي اوصافي هستند كه ناظر به تكامل شي ء هستند، وظرفيت تكامل شي ء را تبيين مي كنند، يا اوصاف ناظر به ساختار و نظام تناسبات هستند، يا اوصاف ناظر به كارآمدي و آثاري كه در بيرون مي گذارد هستند، در اينجا، محصول نسبت بين توسعه و ساختار كارآمدي است.
به هر حال منظور اين است كه وقتي شما بتوانيد اوصاف كيفي موضوع را مدل مند كنيد و بگوييد كه اين اوصاف كيفي چه تناسبات كمي اي دارند، و اين تناسبات كمي در چه صورتي تناسبات مطلوب است، و درچه صورتي تناسبات مطلوب نيست، سپس براي اين كه شي ء را به طرف تناسبات مطلوب بهينه كنيم، بايد از كجا و به چه نسبتي تصرفات و تغييرات را شروع كنيد، در اين صورت قدرت تغيير هماهنگ را داريد.
مثلا طبيب چه كار مي كند؟ طبيب در واقع اوصاف انسان را مدل مندمي نمايد. تعادل مايعات را مدل مند مي كند. سپس يك نسبت رياضي بين آنها برقرار مي سازد و با توجه به شكل مطلوب آن كنترل و آسيب شناسي مي كند. مثلا مختصات فردي را مي گيرد و مي گويد اين تعادل به هم خورده است.
نسبت به هم خوردگي اين تعادل را بررسي مي كند و مي گويد كه چگونه آن را بهينه كنيم. دقيقا اين شيوه در اقتصاد و روانشناسي نيز هست البته با تفاوت هايي كه مربوط به مختصات خود آن علوم است.
بنابراين اگر ما كاركرد عيني را براي كنترل تغييرات و بهينه آن بخواهيم و معتقد باشيم كه اين كاركرد، محتاج مدلي است كه بتواند نسبت بين كم و كيف را برقرار و چگونگي تبديل شي ء را تفسير كند يا به عبارتي بيان كند كه چگونه اوصاف كيفي و كمي يك كل، متقوم به يكديگر تبديل مي شوند و چگونه مي توان نظام اوصاف كمي وكيفي يك موضوع را به صورت متقوم به هم ديد؟ چگونه كميت به كيفيت تبديل مي شود و بالعكس ؟ البته اين روشن است كه مقصود ما از تبديل كميت به كيفيت اين نيست كه چگونه اين دو مقوله به يكديگر تبديل مي شوند. بلكه به اين معني است كه چگونه تناسبات كمي، مبدأ پيدايش يك كيفيت جديد مي شود، يا تغيير كيفيت، كميت ها را نيز جابجامي كند. البته اين كه اينها چه ارتباط پشت دستي با هم دارند كه تغييرتناسبات كمي به تناسبات كيفي ختم مي شود سخن ديگري است. به هرحال اگر ما چنين كاركردي را دنبال كنيم فلسفه بايد تا اين كاركرد امتداد پيدا كند.

بررسي تطبيقي رابطه نفس و بدن از منظر ملاصدرا و شيخ اشراق

از جمله چالش‌هايي كه فيلسوف در فلسفه با آن روبه‌روست مسئله ارتباط نفس و بدن است. غموض مسئله در تجرد يكي و جسمانيت ديگري است كه عقل را به ميدان استدلال مي‌طلبد. گواه بر اين مطلب تلاش اعاظم فلاسفه از گذشته تا كنون است كه هر يك به زعم و بضاعت خويشتن در پر كردن اين خلأ گامي برداشته‌اند. برخي چون افلاطون، ثنويت محض را مطرح نموده و برخي چون ارسطو قول به وحدت اين دو را تثبيت نموده است. و فلاسفة بعدي هم بر مذاق يكي از اين دو مسلك طي طريق نموده‌اند. بنابراين از آنجا كه تلاش اسلاف در شكل‌گيري آخرين نظريات منسجم و بي نقض و ابرام، قابل چشم‌پوشي نيست، در فصل اوّل اين جستار، مسئله رابطه نفس و بدن را از منظر برخي فلاسفة نخستين چون افلاطون و ارسطو و برخي فلاسفه اسلامي چون فارابي و ابن سينا اختصاص داديم، تا سير تاريخي بحث تا حدي روشن گردد. شيخ اشراق مكتبي فلسفي كه عمدتاً بر پايه شهودات وي است ارائه نمود كه عمده‌ترين بخش آن را نظام نوري رقم مي‌زند كه از آن جهت كه وي براي نفس هويت نوري قائل است، قاعدتاً مسئله رابطه نفس و بدن با نظام نوري وي گره مي‌خورد كه جهت دست‌يابي به نظر وي در اين باب به حد لازم به مباني¬اي چون هويت نور، تعريف نور، اقسام نور، ترسيم هستي براساس نور و جايگاه نفس به عنوان نور مدبر و جايگاه برازخ، پرداخته شده است. در هرم هستي شناسي سهروردي، نفس موجودي نوراني و بدن موجودي برزخ و غاسق و ظلماني شناخته شده است كه نظام فلسفي وي بايد پاسخگوي اين عدم مسانخت باشد. حكيم سهروردي براي حل نحوة ارتباط نفس نوراني با بدن ظلماني قابل به وساطت امر سومي به نام روح بخاري مي‌شود كه همو بستر فيض رساني از نور مدبر (نفس) به بدن ظلماني است. وي با توجه به اينكه قائل به حدوث جسماني و حركت جوهري نفس نيست، رابطه اين دو را براساس شوق و محبت و قهر و غلبه تفسير مي‌كند و البته اين، تفسير عميقي از مسئله را به دست نمي‌دهد چون اين الفاظ تركيب انضمامي و ارتباط عرضي نفس و بدن را به ارمغان مي‌آورد، چرا كه در نفس‌شناسي وي، موجوديت و هويت نفس به نفس ناطقه است و بدن و قوا، فروع و اظلال نفس هستند، بنابراين بين نفس و بدن و قوا، دو گانگي مشهود است و بالتبع با وجود اين دوگانگي، تفسير و ترسيمي دقيق از ارتباط يك موجود مجرّد نوراني با موجود مادي ظلماني ارائه نمي‌شود. ملاصدرا با توجه به مباني و ابتكارات بديعي كه از خود به نمايش مي‌گذارد به سهولت مرز ميان موجود مادي و مجرد را بر مي‌دارد و دوگانگي موجود در دستگاه فلسفي اشراقي را براي هميشه از سر راه فيلسوف هموار مي‌سازد. چه اينكه ايشان با قول به حدوث جسماني نفس و حركت جوهري نفس و اشتداد وجود و تشكيك وجود كه همگي از اختصاصات فلسفه وي است بر آن مي‌شود كه نفس موجودي است از عرش تا فرش، يك وجود واحد سيال و پوياست كه در ذيل آن بدن و در صدر آن نفس ناطقه است كه با حركت جوهري در ذات خويش از نشئه ماديت محض با طي تبدّلات و تطورات به مرحله تجرد محض بار مي‌يابد. و اساساً وحدت نفس با قوا و بدن را مطرح مي‌نمايد. و به خلاف تركيب انضمامي و عرضي اشراقي، تركيب اتحادي و تعلق ذاتي نفس به بدن و علاقه لزومي و نه اتفاقي را بيان مي‌دارد. فصل پاياني هم تطبيق آراء اين دو فيلسوف سترگ در مسئله رابطه نفس و بدن است و اينكه اين دو حكيم چه نقاط افتراق و اشتراكي در اين مسئله دارند و تأثير مباني هر يك در حل مسئله به چه ميزان موفق بوده است. البته در عين اينكه سهروردي سعي وافري در حل اين مسئله غامض نموده ولي به دليل فقدان مباني صدرايي نتوانست تبيين موفقي ارائه نمايد تا اينكه صدرالمتألهين حرف نهايي را در فلسفه اسلامي و فلسفه غرب براي خود رقم زد.

کانت در نقد عقل محض

کانت در "نقد عقل محض"

سید ابوالفضل وارسته

Savmga2010@gmail.com

کانت در کتابش با نام ”نقد عقل محض“ به تعیین مرزهای محدودیت عقل محض پرداخته است. او می گوید که عقل محض به نقد خودش می پردازد یعنی عقل محض هم قاضی ست و هم کسی که مورد قضاوت قرار گرفته است. کانت هیوم را باعث بیرون آمدنش از خواب غفلت می داند زیرا از زمان دکارت عقل گرایی مطرح بود و هیوم با مطرح کردن دیدگاه تجربه گرایی بر اساس استفاده از حواس به انتقاد از عقل گرایی پرداخت و راه شناخت را حس گرایی دانست.
از نظر کانت متافیزیک موضوعی کاملا عقلانی ست. او این پرسش را مطرح می کند که آیا متافیزیک به عنوان یک دانش ممکن است؟ آیا عقل محض با وجود محدودیت هایی که برای شناخت دارد می تواند در وادی متافیزیک به کار رود یا نه؟ اگر شناخت متافیزیکی با عقل محض امکان دارد این امر چگونه ممکن است؟ و چه شرایطی لازم است تا این نوع شناخت حاصل شود؟
به نظر کانت تراژدی تاریخی متافیزیک در آن است که عقل در شناخت متافیزیک دچار مشکل شده زیرا عقل نهایی به دست نیامده و عقل از مبانی خود منحرف شده و در تاریکی فرو رفته و به این دلیل متافیزیک تبدیل به دگم شده است. نتیجه این انحراف همانا ایجاد خطاهایی ست که بر مبانی عقلانی ظاهر شده است. از نظر کانت متافیزیک دانش شناخت مبانی و اصول اولیه است اما خود این دانش فاقد اصل و مبناست. او می گوید که عقل از پرسیدن سئوال های متافیزیکی باز نخواهد ماند و بنابراین باید راهی برای خروج از تراژدی متافیزیک پیدا کرد.
در کتاب ”نقد عقل محض“ کانت کلمه نقد به چند معنا به کار رفته است. نقد به معنای آنالیز و تخمین است. به معنای صادر کردن حکم هم هست. کانت از این کلمه به معنای محکوم کردن ادعاهای غیر قانونی و نادرست   استفاده کرده است. همه این معانی وقتی عقل محض می خواهد خودش را مورد آنالیز و تخمین قرار دهد و برای خودش حکم کند که ادعاهای نادرستش چیست و چرا نباید آنها را پذیرفت مورد استفاده است.

دو نوع شناخت در فلسفه مطرح است: یکی شناخت ماتقدم یعنی شناختی که نیازی به تجربه برای آن نیست و دیگری شناخت ماتاخر یعنی شناختی که برای آن به تجربه نیاز است. دو نوع حکم داریم: حکم تحلیلی و حکم تالیفی. در حکم تحلیلی موضوع (یا نهاد) محمول (یا گزاره) را دربرمی گیرد ولی در حکم تالیفی اینچنین نیست و نمی توان از تحلیل کردن موضوع به محمول رسید. مثلا در جمله ”طلا زرد است“ زرد بودن (محمول) در خود طلا (موضوع) است و نمی توان این دو را از هم جدا کرد. پس حکم درباره زرد بودن طلا یک حکم تحلیلی ست اما در مثال ”5=2+3“ عدد 5 (موضوع) از اعداد 2 و 3 (محمول) جداست پس حکم درباره رسیدن به 5 از جمع بستن 2 و 3 حکم تالیفی ست. از ادغام این دو نوع شناخت و این دو نوع حکم 4 حالت می توان داشت:

شناخت تحلیلی ماتقدم
شناخت تحلیلی ماتاخر (ناممکن است چون ماتاخر است پس از راه تجربه به دست می آید و نمی تواند تحلیلی باشد پس محمول در موضوع نیست و تالیفی ست)
شناخت تالیفی ماتقدم
و شناخت تالیفی ماتاخر

قبل از کانت دانش ریاضی را تحلیلی می دانستند و علوم تجربی را تالیفی یعنی تالیفی ماتاخر اما کانت شناخت متافیزیک از طریق عقل محض را از نوع شناخت تالیفی ماتقدم می داند چون علت اولیه (خدا) را نمی توان تجربه کرد. پیش از کانت شناخت تالیفی از نوع ماتقدم مطرح نشده بود.
متافیزیک کانت در نقد عقل محض از نوع فلسفه استعلایی ست و به بررسی موضوع های ماتقدم می پردازد. او توضیح درباره چگونگی ممکن بودن این نوع فلسفه را لازمه این نوع فلسفه می داند. فلسفه استعلایی از نظر کانت دانش شناخت موضوع های جهانی درباره همه چیز است یعنی این موضوع ها عمومیت دارند و همه چیز را در شناخت همه چیز دربرمی گیرند. نقد استعلایی از نظر کانت به این معناست که متافیزیک بحثی سیستماتیک از هرآنچه به ما از طریق عقل محض تعلق می گیرد است. کانت می گوید که این نوع نقد از نوع تالیفی ماتقدم ممکن است. بنابراین نقد عقل محض همان بررسی مبانی شناخت ماتقدم است.
کانت به بحث درباره ممکن بودن سه دانش ریاضی محض فیزیک محض و متافیزیک محض پرداخته است. او بررسی کرده است که چگونه این سه موضوع به عنوان دانش امکان پذیرند. بحث درباره ممکن بودن ریاضی محض به عنوان دانش شناخت در حس شناسی استعلایی مطرح شده و ممکن بودن فیزیک محض به عنوان دانش شناخت در تحلیل استعلایی آمده و امکان متافیزیک محض به عنوان دانش شناخت در دیالکتیک استعلایی مورد بحث قرار گرفته است.
شهود حسی راه شناخت اجسام هندسی و نیز دانش ریاضی ست. در بحث حس شناسی استعلایی کانت از دو شرط ماتقدم زمان و مکان می گوید. او این دو شرط را برای هر حس شهودی لازم می داند. هرآنچه مکان دارد حتما زمان بر آن می گذرد اما هرآنچه زمان دارد لزوما مکان ندارد و می تواند فقط در ذهن ما اتفاق بیفتد. بنابراین زمان عمومیت بیشتری دارد تا مکان. تعبیر کانت از زمان و مکان مثل تعبیری ست که نیوتن از این دو دارد یعنی هر دو را واقعی در نظر می گیرد. کانت آنچه مکان دارد را ذات نمی داند بلکه پدیدار می داند یعنی آنچه نمود یافته است. او زمان را توالی امور درونی بشر می داند. پدیدارها باید حتما زمان و مکان  داشته باشند تا شناخته شوند. 
کانت می گوید که همه شناخت ها با تجربه شروع می شوند اما همگی از آن نتیجه نمی شوند زیرا بخشی از شناخت ها ماتقدم هستند. ماده و فرم را در نظر بگیریم. ماده همان داده های حسی ست درحالی که فرم همان فرم شهود و نیز فرم فکر است. از نظر ارسطو فرم در ماده است اما افلاطون فرم را از ماده جدا می کند و به اسم ایده می خواند. کانت فلسفه افلاطونی دارد زیرا نظرش برخلاف ارسطو می باشد و می گوید که فرم در ماده نیست بلکه در ذهن ماست.
مورد مهم در فلسفه کانت تفاوت بین ذات و پدیدار است. کانت ذات را غیر قابل شناخت می داند اما پدیدارها یا چیزها آنگونه که به نظر ما می رسند قابل شناخت اند. شناختی که کانت مد نظر دارد از نوع ماتقدم است یعنی ذهن ما به پدیدارها قواعدی را تحمیل می کند که تجربه می نامیم. شهود حسی تنها وقتی وارد می شود که شیء به ما داده شده باشد وگرنه وجود نخواهد داشت. یعنی شیء بر روح ما اثر می گذارد و شهود حسی به وجود می آید.

کانت درصدد بررسی واقعی بودن شناخت ماتقدم برمی آید. دو راه حل برای این موضوع موجود است. یکی آن که شناخت ماتقدم را منطبق با تجربه بدانیم تا واقعی بودنش ثابت شود. در این حالت این شناخت دیگر ماتقدم نخواهد بود و چون براساس تجربه خواهد بود ماتاخر خواهد بود. راه دوم آن است که منبعی وراطبیعی (خدا) ضامن واقعی بودن این نوع شناخت باشد. دکارت قبل از کانت راه دوم را پیشنهاد کرده و طبق نظر او خدا تضمین کننده واقعی بودن شناخت ذهنی ماست. اما کانت این دو راه را رد می کند و راه سوم را پیشنهاد می کند. او می گوید یا این شیء است که شناخت ماتقدم را ممکن می کند یا این شناخت ماتقدم است که شیء را ممکن می کند. او نتیجه می گیرد که این شناخت نیست که بر شیء تسلط دارد بلکه این شیء است که بر شناخت غلبه دارد. کانت معتقد است که فکر کردن درباره یک شیء تحت شرایط ماتقدم ممکن است پس شناخت ماتقدم قابل تایید است. فاعل شناسنده ساختار ذهنی جهانی و لازم دارد زیرا این ساختار ذهنی بر شیء تحمیل شده است تا فاعل شناسنده به واسطه آن بتواند شیء را بشناسد.  طبق نظر کانت زمان و مکان عوامل ماتقدم شناخت اند. زمان همان فرم حس درونی ست یعنی حسی که از وجود اشیاء در ذهن ما پدید می آید ومکان همان فرم حس بیرونی ست یعنی حسی که از وجود اشیاء بیرون از وجودمان داریم. کانت مثال نجوم کپرنیکی را می زند و می گوید همانطور که قبل از کوپرنیک بشر فکر می کرد سیارات به دور زمین می چرخند اما کوپرنیک این رابطه را برعکس معرفی کرد و گفت که این زمین است که به دور سیارات دیگر می چرخد باید رابطه شیء و شناخت را برعکس کرد. این شناخت نیست که بر شیء غلبه دارد بلکه این شیء است که بر شناخت غالب است. یعنی همه قوانین طبیعت از روح بشر نیامده بلکه این قوانین در طبیعت دارای نظم و ترتیب است که بشر به شناخت آنها رسیده است. کانت طبیعت را نظم و ترتیب پدیده هایی می داند که در زمان و مکان محصور است.
کانت از اصالت حس گرایی به این نتیجه می رسد که همه شناخت ما اساس شهود حسی دارد. او از اصالت عقل گرایی این نتیجه را می گیرد که برای جهانی بودن باید اساس شناخت در روحمان باشد زیرا تجربه به تنهایی نمی تواند پایه جهانی و لازم برای شناخت ماتقدم باشد. از این اصول تنها آنهایی که تجربه را ممکن می کنند می توانند شناخت ماتقدم را توجیه کنند. ما نمی توانیم قوانین در پس اشیاء آن طور که در ذات خود هستند را دریابیم ولی می توانیم اشیاء را آنگونه که به نظر ما می رسند و پدیدار می شوند بشناسیم.
فضا را نمی توان جوهری حقیقی در نظر گرفت زیرا اولا اشکال فضا در فضا پیش می آید و دوما این نظر خلاف در نظر گرفتن خداست زیرا فضا را نمی توان جوهری ابدی دانست چون فقط خدا جوهری ابدی ست. تصادفی در نظر گرفتن فضا نیز اشکال ایجاد می کند چون خدا فضا و زمان ندارد. فضا ویژگی خدا نیست چون خدا جوهری ساده است ولی فضا دارای اجزا می باشد (انتقاد لایب نیتز). نیوتن مکان و زمان را حقیقی در نظر گرفته و لایب نیتز این دو را ایده آل مفهومی (در فکر ما) معرفی کرده ولی کانت این دو را ایده آل شهودی (حسی) می داند.
منطق استعلایی کانت بررسی قواعد ذهنی ماتقدم است. کانت منطق استعلایی خود را به دو بخش تحلیل استعلایی و دیالکتیک استعلایی تقسیم کرده است که اولی به منطق آنچه درست است و دومی به منطق آنچه نادرست است می پردازد. تحلیل استعلایی خود شامل دو بخش تحلیل مفاهیم و تحلیل اصول است که اولی استنتاج متافیزیک مفاهیم محض و استنتاج استعلایی این مفاهیم و دومی سیستم اصول را نتیجه می دهد. کانت از رشته راهنما استفاده می کند و می گوید که فاهمه یا درک همان قوه قضاوت کننده است که عملکردش همان مقوله ها هستند. فاهمه در واقع قوه شناخت از طریق مفاهیم است که این عمل همان قضاوت کردن است و ذهنیات را به هم مربوط می کند.

فاهمه یا ادراک راه شناخت در دانش فیزیک است و این دانش بر اساس قدرت فاهمه یا ادراک بنا شده است. در بحث تحلیل استعلایی کانت می گوید که بررسی استعلایی متافیزیک تنها بررسی علت و معلول نیست بلکه  بررسی چون و چرایی آن نیز هست. او مفاهیمی را معرفی می کند که این مفاهیم یا مقوله ها همان شرط ماتقدم احکام است. کانت دوازده مقوله ای که مطرح می کند را در چهار وجه یا دسته کمیت (کلی یا جزئی یا شخصی) کیفیت (ایجابی یا سلبی یا عدولی) نسبت (حملی یا شرطی یا انفصالی) و جهت (ظنی یا قطعی یا یقینی) تقسیم بندی می کند. کانت تفاوت بین فاهمه یا درک را با عقل این طور توضیح می دهد که فاهمه توانایی پایین تر ما برای شناخت است درحالی که عقل توانایی برتر ما برای شناخت می باشد. فاهمه یا درک کارش قضاوت به وسیله مفاهیم است یعنی داده های متنوع شهود حسی را گرد هم می آورد که این کار همان سنتز داده های حسی ست درحالی که عقل همان توانایی داشتن ایده هاست. از نظر کانت شهود فقط حسی ست. او مفاهیم را دو نوع می داند: مفاهیم یا تجربی هستند که داده های شهودی را گرد می آورند یا محض هستند که همان مقوله ها هستند. شناخت از کنش بین فاهمه و حس به دست می آید. تنها کار مفهوم به هم مربوط کردن داده های حسی ست. کانت می گوید که مقوله ها همان مفاهیم اصلی هستند و بقیه مفاهیم از آنها مشتق می شوند. او دو گروه مقوله های مربوط به کمیت و کیفیت را مقوله های ریاضی و دو دسته مقوله های مربوط به نسبت و جهت را مقوله های دینامیک می نامد. ریاضی مربوط به اشیاء شهودی حسی ست که قابل تعیین کمی و اندازه گیری اند ولی دینامیک مربوط به وجود این موضوعات است درحالی که مقوله های دینامیک به ارتباط دینامیک اشیاء با خودشان مربوط است که با قوه فاهمه یا درک مرتبط است. فیزیک محض از نظر کانت دانش محض قوانین موجود در طبیعت است.
مقوله ها نزد ارسطو نیز مطرح بود اما کانت تغییراتی در فهرست مقوله های ارسطو وارد کرده است. ده مقوله نزد ارسطو عبارت بود از: جوهر- کیفیت- کمیت- نسبت- مکان- زمان- وضعیت- مالکیت- کشش وعمل. مقایسه فهرست مقوله های کانت و ارسطو نشان می دهد که:
1. مقوله های ارسطو هستی شناختی ست ولی مقوله های کانت منطقی و ذهنی ست. 2. فهرست مقوله های کانت سیستماتیک است ولی فهرست ارسطو این ویژگی را ندارد. 3. کانت از فهرست حکم ها به عنوان رشته راهنما برای رسیدن به فهرست مقوله ها استفاده کرد اما ارسطو از آن استفاده نکرده است.

کانت در بحث استنتاج استعلایی دو اشکال را بررسی کرده: 1. اشکال مربوط به امکان شناخت ماتقدم منطبق با تجربه. 2. اشکال مربوط به عدم امکان شناخت ماتقدم خارج از تجربه. کانت در بخش مربوط به اشکال اول نشان می دهد که فاعل شناسایی کننده قواعد ماتقدم را بر طبیعت تحمیل می کند و سپس با رفع این اشکال شناخت ماتقدم طبیعت را توجیه می کند. در بخش مربوط به اشکال دوم محدودیت شناخت در حیطه تجربه را نشان می دهد. منطق قواعد ذهنی ست که برپایه تضاد می باشد اما منطق دیالکتیک این تضاد را به حرکتی ذهنی تبدیل می کند (فرمول تز- آنتی تز و سنتز). به این معنا که شناخت من به غیر من محدود می شود و فعالیت عملی من روی غیر من اثر می کند. شناخت قوانین طبیعت نه به دلیل آنکه با تجربه تایید می شود قابل توجیه است بلکه چون فاهمه یا درک این قواعد را به صورت ماتقدم لازم می کند.

کانت از هیوم که درباره قانون علیت بحث کرده مثال گرم شدن یک سنگ توسط خورشید را آورده است. گرم شدن سنگ معلول حرارتی ست که از خورشید گرفته و ما به عنوان فاعل شناسنده پدیده ها گرم شدن سنگ (معلول) و خورشید (علت) را می بینیم اما علیت یعنی حرارتی که از خورشید به سنگ منتقل شده را نمی بینیم. کانت درباره مقوله ها توجیه عینی را می پذیرد و شک گرایی هیوم را که طبق آن شناخت عینی ممکن نیست رد می کند اما می گوید که نمی توان از مقوله ها کاربرد ورای تجربه انتظار داشت یعنی همه مفاهیم محض محدود به تجربه حسی ست. کانت می گوید که نظر هیوم شناخت علمی را رد می کند. علم وجود دارد پس ارزش عینی مقوله ها توجیه پذیر است. وی همچنین امکان شناخت محض از طریق عقل را بررسی می کند که هیوم اصلا عقل را به عنوان منبع شناخت قبول ندارد و فقط به تجربه به عنوان منبع شناخت معتقد است. استنتاج در نظر کانت همان توجیه و تایید است. بنابراین او به دنبال قواعد محض می گردد که تجربه را ممکن سازد. مفاهیم محض یا مقوله ها همان شرایط محض امکان تجربه اند. اصلی که کانت مطرح می کند ”اصل سنتز“ نام دارد که طبق آن مرتبط کردن داده های متنوع حسی به عهده فاهمه یا درک است و این عمل سنتز داده های حسی نامیده می شود. دومین اصل که کانت در کتابش آورده ”اصل پدیدارها“ می باشد به این معنا که مقوله های فاهمه تنها به این دلیل ممکن هستند که ما به شناخت پدیده ها می پردازیم. سنتز محض پدیدارها تجربه را فراهم می کند. اصل سوم مورد بررسی کانت ”اصل زمان“ است. طبق این اصل می توان واحدهای محض یعنی داده های حسی و مفاهیم محض یا مقوله ها را تحت قواعد سنتز درآورد. طبق قاعده زمان همه ذهنیات ما در تداوم زمانی به هم مرتبط می شود و تحت شرط خطی بودن زمانی درمی آید.
قواعد استنتاج استعلایی را باید با بررسی عملکرد سه منبع ذهنی شناخت یعنی حس و تصور و فاهمه یا درک به دست آورد. داده های حسی محض به صورت متنوع می باشد که سنتز آنها توسط تصور انجام می شود و این سنتز از طریق فاهمه یا درک مرتبط می شود. بنابراین تصور در خدمت فاهمه است و فاهمه بر آن قوانین اش را اجرا می کند. سنتز سه گانه ای که وجود دارد عبارت است از:
1. سنتز یادگیری در شهود حسی. 2. سنتز تولید کردن دوباره در تصور و 3. سنتز تشخیص مفهوم در فاهمه. سه قاعده ای که در این باره وجود دارد عبارت است از: 1. برای آن که سنتز یادگیری در شهود به وجود آید باید سنتز استعلایی یادگیری در شهود داشته باشیم. 2. برای آن که سنتز تولید دوباره در تصور به وجود آید باید سنتز استعلایی تولید دوباره را در تصور داشته باشیم. 3. برای آن که سنتز تشخیص در فاهمه به وجود آید باید سنتز استعلایی تشخیص در فاهمه داشته باشیم. بنابراین در هر مرحله سنتز محض داریم که از یک سری قوانین پیروی می کند.
چهارمین اصل که کانت مطرح می کند ”اصل فاهمه“ نام دارد که برترین اصل از میان همه قواعد کابردی برای فاهمه است. فاهمه مبنای همه افکار است و فرم ”من فکر می کنم“ را می گیرد. این جمله به این معناست که من داده های حسی متنوع را از طریق سنتز به صورت واحد آگاهی درمی آورم و این آگاهی همان
cogito است که فاهمه استعلایی ست چون شرط امکان همه فکر است. بنابراین فاهمه واحد یکسان مبنا استعلایی و سنتتیک است.
در استنتاج ذهنی از فاهمه به شهود حسی می رویم (در سنتز شهود واحد فاهمه همان درک است که سنتز استعلایی تصور از درک محض است) ولی در استنتاج عینی از شهود حسی به فاهمه می رویم (پدیدارها به هم مرتبط می شود. این ارتباط همان سنتز است که فاهمه آن را برعهده دارد).

از استنتاج استعلایی چهار نتیجه می توان به دست آورد: 1. احکام تالیفی ماتقدم درباره طبیعت امکان پذیر است. 2. نظم و ترتیب را ما در پدیده ها که طبیعت می نامیم وارد می کنیم و درک ما منبع قوانین طبیعت است. 3. همه شناخت تجربی تحت مقوله های درک ما قرار دارد زیرا این مقوله ها شرایط همه تجربیات ممکن را معین می کند. 4. هیوم به طور کامل درست نمی گوید زیرا مقوله ها به طور عینی معتبر است (چون مقوله ها به صورت محض تحت درک ما قرار دارد) پس هیچ شناخت محض ممکن نیست مگر این که منحصرا شناخت منطبق با تجربه ممکن باشد.
کانت سه قاعده روح جهان (آزادی) و خدا را مطرح می کند. از نظر او روح همان وجود غیر مشروط  برای فاعل شناسنده است. جهان (آزادی) همان وجود غیر مشروط برای مجموع پدیده هاست. خدا همان وجود غیر مشروط برای مجموع شرایط همه چیز است. نوآوری کانت در این است که می گوید جهان و خدا فقط در پدیده ها ظاهر نشده بلکه جایگاهشان در عقل انسانی ست. او این پرسش را مطرح می کند که آیا سه موضوع روانشناسی کیهان شناسی و خداشناسی می تواند به شناخت منجر شود؟ از نظر کانت
cogito موضوع شناخت نیست و ”من فکر می کنم“ در روانشناسی عقلانی  به کار می رود که فاعل برای همه موضوع هاست اما خودش نمی تواند موضوع باشد. کانت ایده را به عنوان مبنای غیر مشروط در نظر می گیرد. در فلسفه افلاطونی اش کانت از ارتباط بین مشروط و غیر مشروط اصول متافیزیکی خود را برپا کرده و به مقوله های ماتقدم رسیده است. می توان غیر مشروط  یا کل شرایط را نسبت به یک مطلق (جوهر) در نظر گرفت و سنتز فرضی اعضاء یک سری (علت و معلول) را به دست آورد. تز این است که فقط علیت طبیعی نداریم بلکه باید علیت از طریق آزادی را هم در نظر گرفت. این تز را می توان برای چیزها آن طور که هستند (ذات) به کار برد. اما آنتی تز این است که آزادی نداریم و فقط علیت به قوانین طبیعت منحصر می شود. آنتی تز برای چیزها آن طور که به نظر می رسند (پدیدارها) به کار می رود. دو نوع آزادی داریم: آزادی استعلایی یا کیهان شناختی و آزادی عملی که اولی آزادی در وسعت جهان هستی و دومی آزادی و داشتن اختیار در برابر ترس است.

کانت می گوید که وجود و عدم وجود خدا را نمی توان نشان داد. دلیل هستی شناختی خدا نزد کانت این است که چون خدا مطلقا لازم است باید همه کمالات را دربرگیرد. پس چنین وجودی خودش کامل ترین است پس وجود دارد. این استدلال از نظر کانت معتبر نیست زیرا وجود نزد کانت یک گزاره حقیقی نیست. کانت نتیجه می گیرد که وجود خدا را نمی توان به طور ماتقدم اثبات کرد چرا که برای وجود یک شناخت سنتتیک ماتاخر لازم است اما هیچ چیز وجود سنتتیک ماتاخر را نیز اثبات نمی کند. کانت تئوری استعلایی روش را پیشنهاد می کند که تعیین شرایط قراردادی یک سیستم کامل عقل محض است. او یک شاخه شناخت و یک مرکز در نظر می گیرد و سپس به ساختار این شناخت و بررسی تاریخ می پردازد. از نظر او مرکز و قاعده ماتقدم برای کاربرد قانونی عقل محض وجود ندارد. بنابراین باید به کاربرد ماتاخر عقل محض پرداخت. پس عقل محض تنها می تواند ایده وجود برتر را جستجو کند. بنابراین نقد عقل محض به دو اصل مهم ختم می شود: وجود خدا و ابدی بودن روح اگر چه تنها کاربرد عقل محض در این میان کاربرد غیر قابل اثبات ماتاخر است.

منابع:

Critique de la raison pure- Kant- Frammarion- 2 ème édition- 2001- Paris

فلسفه نقادی کانت- دکتر کریم مجتهدی- انتشارات امیر کبیر- چاپ دوم 1378- تهران (ناشر چاپ اول: هما 1363)

مطالب مرتبط:

کانت: فیلسوف مدرنیته : مطلبی است در باره زندگی کانت و شرحی کلی و مختصر بر افکار وی

2        کانت

3        لیبرالیسم سیاسی کانت : مطلبی است در باره فلسفه سیاسی کانت .

4  تفاسیر فمنیستی از کانت

 

کانت سه حوزه شناخت

كانت سه حوزه شناخت، اخلاق و زيبايي، يا نقد عقل محض؛ نقد عقل عملي و نقد داوري، را مطرح مي كند، كه نقد آخر او ( نقد قوه حكم يا نقد داوري ) درباره هنر و زيبايي است. كانت در اين اثر به دنبال تداوم در رويكردي كهن، حوزه زيبايي را مستقل از حوزه شناخت و اخلاق تلقي مي كند. در واقع وقتي صحبت از استقلال حوزه زيبايي مي شود، تمام قواعد آن ( زيبايي ) به نظامهاي صوري درون حوزه هنر فرو كاسته مي شود. يعني اين كه همه دريافتهاي ما درباره زيبايي به قضاوتهاي صوري ازمناسبات دروني حوزه هاي مختلف هنر مربوط مي شود. به عبارت ديگر كانت اين مقولات را به حوزه اخلاق، زيبايي و شناخت تقسيم مي كند. حوزه زيبايي استقلال و خودمختاري خود را دارد. پس براي دريافت آن نبايد به حوزه هاي ديگر رجوع كرد.

بديهي است كه با اين مباحث، تمام حركتهاي فرماليستي ( شكل گرايانه يا صورتگرايانه ) در مطالعات هنري يا زيبايي شناسي فرماليستي، مبتني بر اين تفكر كانتي است. يعني زيبايي شناسي فرماليستي، زيبايي را كاملا صوري و در خود اثر جستجو مي كند. اين جريان كانتي كه به زيبايي شناسي فرماليستي منجر مي شود، در مدرنيسم به اوج خود مي رسد. به عبارت ديگر تلاش مي شود، در هر حوزه ويژگيهاي صوري به حد غايت خود برسد، تا از اين مجرا به هنر ناب نزديك شويم. وقتي ناب بودن يك حوزه متكي به ناب ترين جوهرهاي آن باشد؛ از منظر فلسفي بايد به كانت رجوع كنيم. حال اگر چنين تقسيم بندي شود، مدرنيسم نگاهي قالبي و به لحاظ زيبايي شناختي رويكردي فرماليستي تلقي مي شود. يعني يافتن جوهرهاي قطعي و جهاني درون تمام حوزه هاي هنري مبنا قرار مي گيرد. اين بحث اصلا ارزش گذاري يا تعيين خوب و بد قضيه نيست. بلكه يك تحليل مشخص در جهت آن رخداد است. من نمونه هايي از اين رخداد را ذكر مي كنم. مثلا در حوزه موسيقي قطعه چهار دقيقه و سي و پنج ثانيه اي «جان كيج»  است.

كيج يك موسيقي دان غربي است. او براي اجراي يك قطعه پوستر چاپ مي كند، مخاطبان نيز بليت مي خرند و به يك سالن اجراي برنامه مي آيند. كيج پشت پيانو قرار مي گيرد و ۴ دقيقه و ۳۵ ثانيه سكوت مي كند. بعد در پيانو را مي بندد و سالن را ترك مي كند. در اين قطعه به تصور كانت و حتي ما، جوهري ترين عامل موسيقي يعني صوت وجود ندارد. اما همين قطعه يكي از بحث انگيزترين قطعات موسيقي معاصر در غرب مي شود. وقتي مي گوييم يكي از بحث انگيزترين قطعات، يعني منتقدان غربي اين قطعه را به عنوان موسيقي پذيرفته اند. مورد ديگر در مجسمه سازي اتفاق مي افتد. فردي به نام «دوشان» يك كاسه چيني دستشويي را به عنوان مجسمه ارائه مي كند. هيچ كار خاصي هم روي آن انجام نمي دهد و آن را به عنوان اثر هنري به نمايش مي گذارد. پس در حقيقت اتفاق دوم نيز با اتفاق اول (موسيقي كيج ) بي ربط نيست. به نظر مي رسد هر چيز يا هر شيء مي تواند اثري هنري باشد. يا هر چيز مي تواند به عنوان هنر تلقي شود. اين جريان را در شعر نيز مي توان دنبال كرد. اگر شما يادداشتي پيدا كنيد كه در آن نوشته شده باشد: « فقط مي خواستم بگويم / آلوهايي را كه براي صبحانه نگه داشته بودي خوردم / خوشمزه و شيرين بودند / مرا ببخش » چه مي گوييد؟ مادامي كه اين نوشته روي ميز آشپزخانه باشد و ما نيز اطلاعات ديگري پيرامون آن نداشته باشيم، هيچ كس آن را شعر نمي داند. زيرا ويژگيهاي صوري مختص اين عرصه از هنر(شعر) كه بايد جهاني و فراگير باشد، در چنين پاره گفتاري وجود ندارد. اما اگر بگويم «ويليام كارلوس ويليامز» اين شعر را سروده شرايط تغيير مي كند. يعني وقتي مي دانيم «ويليامز كارلوس ويليامز» شاعر آمريكايي اثري با اين مضمون دارد، كه در مجله اي معتبر چاپ شده ديگر آن را شعر مي دانيم.

در حال حاضر دنياي هنر با چنين شرايطي مواجه است. حالا مي خواهيد اسم اين شرايط را پست مدرن يا هر چيز ديگر بگذاريد. بهتر است ما وارد اين بحث نشويم. اما در واقع تحت اين وضع هر چيز مي تواند ارزش زيبايي شناختي بيابد. يا اگر بخواهيم پست مدرن بحث كنيم، هر چيز مي تواند ارزش ضد زيبايي شناختي بيابد. حال بايد ديد كه چطور مي توان به نقد رويكرد فرماليستي يا نقد كانتي برسيم. يعني نقد رويكردي كه جوهر زيبايي شناختي را مختص به قلمرو زيبايي مي داند و درنتيجه ارجاع همه لايه هاي هنري ديگر را ناديده مي گيرد.

در توصيف نشانه شناسي اين پديده بايد گفت: هر چيز قابليت متن شدن را دارد. يعني اول گستره تفكرمان را در مورد متن، از آن باور كه متن را تنها به صورت نوشتاري اثر تقليل مي دهد، فراتر مي بريم و مي گوييم هرچيز قابليت متن شدن، يعني نشانه شدن را دارد؛ منوط به اينكه؛ ۱) به عنوان نشانه توليد شود. و ۲) به عنوان نشانه دريافت شود. وقتي مي گوييم به عنوان نشانه، مقصود اين است كه بر چيزي دلالت داشته باشد. حال بهتر است اين دو سه موردي را كه مثال زديم، بررسي نشانه شناختي كنيم. بدين ترتيب خواهيد ديد كه چرا قطعه ۴ دقيقه و ۳۵ ثانيه سكوت جان كيج يا آن شعر يا آن كار حجمي، هنر تلقي مي شوند. بايد ديد چه اتفاقي مي افتد كه اين سه موضوع درگير زنجيره و تفسير دلالت شناختي در حوزه رمزگان موسيقي، شعر و مجسمه سازي مي شوند و با اتكا به نظريه پردازيهاي حوزه زيبايي شناسي تفسير مي شوند. در واقع اين امور در يك مناسبت متني قرار مي گيرد و به متن تبديل مي شود. در اين ميان امكان تفسير آنها نيز فراهم مي شود. اما چگونه هر چيز پيش پا افتاده و روزمره اي مي تواند با مناسباتي ويژه به متن تبديل شود. مي توان به اين سؤال از منظري نشانه شناختي پاسخ گفت.

مثلا چه عوامل متني اي در موسيقي شدن اثر جان كيج دخالت دارند؟ اين عوامل بسيار متعدد است. من تنها به پاره اي از آنها اشاره مي كنم. نام جان كيج يكي از اين عوامل است. چون او به عنوان يك نام در موسيقي غربي شناخته شده است. در نتيجه اعتبار نام او يكي از لايه هاي قوي متني است كه باعث مي شود ما فكر كنيم اين جان كيج است كه چهار دقيقه و سي و پنج ثانيه پشت پيانو سكوت كرده، پس حتما كارش تفسيرپذير است و از طريق اين عمل مي خواسته دلالتهايي را برساند. اگر شما با نظريه مرگ مؤلف «رولان بارت» آشنا باشيد، مي دانيد كه «بارت» مؤلف را به عنوان عنصري مؤثر، كه حضوري اقتدارگرايانه در پس متن دارد و پيوسته در تفسير متن لحاظ مي شود؛ نفي مي كند. حال وقتي مؤلف، به نشانه تبديل مي شود. به عنوان يك لايه از متن، دلالتي بسيار فعال به ماهيت آن متن دارد. پس به نظر مي رسد امروز، به جاي مرگ مؤلف بايد از نشانه شدن مؤلف سخن گفت.

به عنوان مثال جان كيج محصول فضاي نظري بحث هاي مدرنيستي است. او به عنوان يك نشانه خود محصول نظامي نشانه اي است. زيرا ما او را به عنوان نشانه مؤلف بودن پذيرفته ايم. پس به طور كلي،

1.       خود مؤلف به مثابه يك نشانه در چگونه خوانده شدن متن دخالت دارد.

2.       همراهي ابزارهاي صوري موسيقي نيز مي تواند در متن شدن يك اثر مؤثر باشد.

3.    فضايي كه براي اجراي موسيقي در نظر گرفته شده؛ وجود پيانو و... ] فروش بليط، طراحي پوستر [ همه و همه در اين امر دخالت دارند.

پس با وجود اين مسائل آن گسستي كه اتفاق افتاده، چندان عميق و بنيادي نيست. زيرا به جز صدا همه لايه هاي متني ديگر وجود دارد. يعني به زعم كانت و فرماليستها چيزي كه جوهر اصلي متن موسيقي را مي سازد، غايب است. اما در شرايط فعلي به قدري لايه هاي حاشيه اي زياد شده كه حتي در غياب جوهر اصلي متن اين لايه هاي حاشيه اي كار دلالت را بر عهده گرفته اند. البته نبايد آنها را حاشيه اي دانست؛ چرا كه خود، كار دلالت بر متن را به عهده دارند. زيرا وقتي صدايي نيست، وجود لايه هاي ديگر، موسيقي شدن يك اثر را به عهده مي گيرد.

از لايه هاي بسيار مهم ديگري كه بايد به آن توجه داشت، نظريه اي است كه متن بر مبناي آن بنا شده است. پس، گويي براي هنر تلقي شدن هر چيز بي ارزش، بايد نام مؤلف، محيط و زمينه ارائه و از همه مهمتر نظريه اي كه در پس آن است به نشانه تبديل شود. يعني اين مسائل به چيزي دلالت كنند. اين نظريه پردازي نيز در عرصه قدرت مؤلف معنا مي يابد. مثلا «كيج» كه قطعه ۴ دقيقه و سي و پنج  ثانيه را شكل مي دهد؛ سكوت او به معني ناتواني او در عرصه موسيقي نيست. اتفاقا كيج موسيقيدان قدرتمندي است. او پيرامون قطعه ۴ دقيقه و ۳۵ ثانيه ، كتابي درباره سكوت مي نويسد و در آن به ارائه نظرياتي درباره سكوت در موسيقي مي پردازد. او با اين كار لايه اي ذهني براي پذيرفته شدن آن قطعه به عنوان موسيقي فراهم مي كند. اين اتفاق در حوزه هاي ديگر نيز رخ مي دهد. يعني آن اثر حجمي و آن قطعه  ادبي نيز چنين حالتي دارند. به عنوان مثال اگر در دوره شكوفايي مكتب نيويورك در پس تابلوهاي معروف آن دوره نظريه اي نبود، بازديدكنندگان هرگز آنها را نقاشي تلقي نمي كردند. اما چون ابتدا نظريه پردازي و توجيه نظري شده بود و در كنار آن؛ مجموعه  عواملي چون، مؤلف، مكان، زمان و پيش فرضهاي ذهني و نظري نيز وجود داشت كه همه و همه دست به دست هم دادند تا در نظام هنري معاصر آن آثار در حكم متن و بافت هنري دريافت شوند.

وقتي متن ويليامز را به عنوان يك اثر هنري در يك مجله معتبر مي خوانيم، به نظر شعري زيبا و دوست داشتني است. حال وقتي آن متن به عنوان شعر خوانده شد، تعابير و تفاسير متعددي از آن مي شود، مثلا در تفسير آن گفته اند: اين شعر به شدت متأثر از آموزه هاي مسيحي است. اگر اين شعر روي ميز آشپزخانه بود هرگز چنين دلالتهايي را القا نمي كرد. اما اكنون كه تعبيري ادبي از آن شده، ما نيز ابزار نظري و تئوري ادبي آن را دنبال و آن را بر اساس گفتمان ادبي خود تحليل مي كنيم. تنها بر مبناي دلالتهاي نشانه شناختي است كه يك منتقد مي تواند بگويد اين اثر برخاسته از آموزه هاي مسيحي است. يعني از نگاه مسيحيت انسان در نفس خود گناهكار است و پيوسته ميل به گناه دارد. اما بلافاصله بعد از انجام گناه طلب مغفرت و پشيماني مي كند. توجه كنيد كه خوردن آلوها ترفندي مي شود، براي نشان دادن ممنوعيت سيب و گناه اوليه بشر. او با بيان طعم خوب آلوها به طور ضمني به لذت دروني عمل اشاره مي كند. البته بلافاصله طلب مغفرت مي كند و مي گويد: «مرا ببخش».

در رويكرد معاصر پيوسته پديده زيبايي در متن امري نسبي محسوب مي شود. اين بر خلاف تصور مطلق گراي صوري گذشته است. مثلا تعاريفي كه در گذشته از شعر مي شد، به هم ريخته و ديگر آن ارزشهاي جهاني معنا ندارد. ما دقيقا در يك وضعيت نسبي وابسته به مناسبات پيراموني متون قرار گرفته ايم. اين وضعيت امكان هنر شدن هر چيز را فراهم مي كند. مشروط بر اين كه آن متن در قالبها و مناسبتهايي قرار بگيرد كه امكان دسترسي شما به نظريه آن را فراهم كند. تنها در اين صورت مي توان آن را اثر هنري دانست و از آن لذت برد. به همين دليل دريافت زيبايي و لذت از آن هم نسبي مي شود.

مثالي مي زنم تا اين بحث روشن شود. فكر كنيد يك درخت خشكيده و كهنسال در كنار نهالي جوان با برگهاي سبز قرار دارد و شما هر روز در مسير خود آنها را مي بينيد. اما آنقدر اين تصوير آشنا است كه ديده نمي شود. حال كسي از اين نما عكس مي گيرد. به محض اين كه اين نما به عكس تبديل شد و در قاب و قالبي خاص قرار گرفت. تمام امكانات دلالت شناختي و رمزگان عكاسي در چگونه خوانده شدن و تفسير كردن آن تصوير دخالت مي كنند. خاطره هاي ذهني پيشين ما، دانشي كه از عكاسي داريم، كسي كه عكس را گرفته و محل نمايش آن، در تلقي و برداشت ما مؤثر است.

اگر اين عكس را روي پوستري كه به مناسبت كمك به سالمندان چاپ شده ببينيم، تفسير خاصي از آن ارائه مي كنيم. شايد بگوييم، آن درخت كهنسال نشانه سالمندي و نهال نيز نشانه جواني است. حال فرض كنيد اين عكس در نمايشگاه عكس دوم خرداد به نمايش درآيد. بي شك تفسير ما متفاوت مي شود. همين عكس مي تواند در هر قالب، تفسيرهاي متفاوتي بپذيرد. قطعا در هر زمينه و بستري زنجيره دلالت متن، نوع خوانش آن را بر اساس قالب جديد مشخص مي كند. پس در حقيقت امكان متن شدن و ماهيت متن، امكاني نسبي است، كه مناسبات متفاوت

1.       بسته به لايه هاي متفاوت متني كه در آن متن دخالت دارند؛

2.       بسته به دانش پيشين ما؛

3.       ميزان دسترسي ما به حوزه هاي نظري و رمزگان متن؛

همه و همه در چگونه خواندن و چگونه تفسير شدن آن مؤثر است. با اين نسبي گرايي سيال در باب زيبايي و هنر كه به هيچ وجه خودمختار و مستقل نيست و از قضا دائما از طريق لايه هاي متني به رمزگان آن دسترسي دارد، روبه رو هستيم. در واقع آن قطعيت كانتي-فرماليستي درباره زيبايي شناسي جاي خود را به نشانه هاي نسبي داده است. با اين تفصيل نشانه شناسي رويكردي موجه در زيبايي شناسي و هنر معاصر است

 

كانت در بحث اش درباره ي زيبايي تبعي در « نقد قوه ي حکم » ، مي نويسد : " مي توان بسياري چيزها را به يک عمارت افزود که بي واسطه در شهود مطبوع باشند فقط به شرطي که آن عمارت يک کليسا نباشد . مي توان چهره اي را با انواع خطوط مارپيچ و علامتهاي سبک اما منظم نظير علايمي که اهالي زلاند نو در خالکوبي هايشان به کار مي برند ، تزيين کرد ، به شرط آنکه آن چهره چهره ي يک انسان نباشد؛ و باز اين انسان مي توانست خصوصيات بسيار ظريف تر و قرص صورت مطبوع تر و ملايم تري داشته باشد به شرط آن که نمي بايست مردي يا جنگجويي را تصوير کند[1] . "

كانت براي آموزش به مبتديان دشوار است ، با اين وجود نقل قول بالا ، مقدمه ي مناسبي براي متمركز شدن بر او ست . در واقع مي توان واسازي خوشايندي بر كانت از رهگذر آن داشت. نقل قول در قطعه 16 مي آيد كه عنوانش هست " حكم ذوقي درباره ي عيني كه ما بر حسب يك مفهوم متعين زيبا مي خوانيم " . ما اينجا از تمايز مشهور زيبايي هاي آزاد (free beauty ) و زيبايي هاي انضمامي (accessory beauty ) آغاز مي كنيم . زيبايي انضمامي وابسته به مفاهيم  و تصور ما از غايت اشيايي است كه در نظرمان جلوه مي كنند . كانت در اين قطعه گل ها ، پرندگان ، سخت پوستان ، نقوش یونانی ، كاغذ ديواري ، و موسيقي بدون كلام را به مثابه زيبايي هاي آزاد ستايش مي كند . وي سپس به زيبايي انسان ها ، اسب ها ، و ساختمان ها معطوف مي شود و مي گويد از آنجا كه اين زيبايي ها دربرگيرنده ي پيشفرضي از مفهوم كمال هستند ، از اينرو زيبايي هاي تبعي محض (adherent beauty  ) و زيبايي غيرمطلق هستند .

 

نكته ي مهم در نقل قول مزبور اين است كه اعيان متعلق زيبايي تبعي محض (objects of merely adherent beauty ) با توجه به غايت شان داوري مي شوند ، و لذا شايسته نيست به آنها عناصر زيبايي محض ، كه عناصر قابل درك در شهود مستقيم اند، اضافه شود . با اين همه بي درنگ روشن نمي شود چرا بايد چنين كرد . چرا نبايد بازنمايي گل ها ، پرندگان و سخت پوستان را در معماري كليسا داشته باشيم ؟ چرا (معماري كليسا ) نبايد شامل  اسليمي ها و نقوش ال گره كو باشد ؟ قطعا همه ي اين كارها پيشتر انجام شده بود  و نتيجه ي خوبي داشت . اما به نظر مي رسد كانت تنها به پيش داوري هاي پرهيزكارانه اش مجال پيش آمدن مي دهد .

 

كانت تلقي مشابهي نيز از خالكوبي هاي قبايل مائوري زلاند نو دارد . او هنر مائوري ها را در تزئين بدن انسان با نقوشي كه به طعنه آنها را در جايي ديگر به مثابه نمونه هايي از زيبايي محض قلمداد مي كند ، مورد سنجش نقادانه قرار مي دهد . كانت به نظر بر اين گمان است كه از آنجا كه زيبايي انسان ، زيبايي تبعي است ، ما نبايستي آن را با زيبايي هاي آزاد كه در طبيعت مي يابيم تركيب كنيم ؟ اما چرا ؟

 

 

در دوران معاصر چنين حرفهايي خنده آور است. در روزگار ما بسياري از دانشجويان خالكوبي مي كنند و از بحث درباره ي مسائل مرتبط با خالكوبي گري استقبال مي نمايند. چنين بحثي فرصتي ست براي سر حال شدن يك كلاس درس . حتي مي توان يك كليپ از فيلم " وقتي جنگجويان بودند " را به نمايش در آورد . خالكوبي نقش با اهميتي در اين فيلم  كه درباره ي قبايل مائوري معاصر است بازي مي كند . استاد كلاس مي تواند بپرسد آيا والديني كه خالكوبي را ناپسند مي دانند ممكن است خرده اي بر حق باشند . شايد زيبايي بدن انسان حقيقتا غير تزئيني است . اما اگر چنين چيزي صادق بود ، مثل اين است كه قبول كنيم زيبايي ( بدن انسان ) بدون هيچ نوع تزئيني مثل لباس و آرايش هم بايد ارزشمند باشد . استاد حتي مي تواند درباره ي مفهوم يوناني امر عريان در اين جا صحبت نمايد . قضيه ي ديگر ممكن است اين باشد كه تغييرهاي غير طبيعي  به هنگام رنگ آميزي پوست ، به بدن تزئين نشده آسيب مي رساند ، اگر چه اين مدعا مشكلاتي براي سالن هاي برنزه كردن پوست به وجود مي آورد . حال زمان مناسبي مي تواند باشد براي بحث درباره اينكه آيا خالكوبي كردن يك شكل  از هنر است يا خير ، و آيا اين هنر با تعاريف حاضر از هنر تطابق دارد و يا نه .

 

مرحله ي ديگر بحث مي تواند بر روي معماري متمركز شود . حمله به دكوراسيون ( تزئين ) در نظريه ي معماري براي همگان شناخته شده است . براي مثال آدولف لوس معتقد بود كه دكوراسيون جنايت است . اين تصور يكي از مفروضات بنيادين معماري مدرنيستي بود . روشن است كه لوس در خط فكري كانت قرار دارد . در مقابل ، معماري پسامدرن به مسير ديگري رفت . كانت بر اين گمان بود كه استفاده از عناصر تزئيني متعلق به فرهنگ هاي مختلف در معماري مثل افزودن مصالح به ساختمان است تا خواهش كند به شهود مستقيم در آيد . راجر اسكروتن در مقابل عقيده دارد كه هنر معماري ماهيتا يك هنر دكوراتيو ( تزئيني ) است . به اين خاطر به نظر نمي رسد وي مشكلي با عناصر تزئيني در هنر معماري داشته باشد . بسط و تحليل نظريه هاي معماري اسكراتون مي تواند در گرو تشريح اين بحث باشد ( اسكراتون 1979 ) .

 

تاملي بر نقل قول كانت ممكن است همچنين با بحث تزئين (ornamentation ) در قطعه 14 كه توسط دريدا شهرت يافت ارتباط پيدا كند . بر خلاف قطعه 16 ، كانت در اين قطعه تزئين را به عنوان ملحقاتي بر سليقه ي ذوقي ما توصيف مي كند . تزئين در اين جا اين كار را با فرم خود انجام مي دهد . در اين قطعه هيچ سخني از معماري به ميان نمي آيد حتي زماني كه كانت صراحتا از رديف ستون هاي اطراف عمارت هاي بزرگ و باشكوه نام مي برد . تزئين در اين جا به شكل معناداري از زيور آويزي و زرق و برق(finery ) متمايز مي شود . تزئين در دومي كوششي براي مورد تاييد قرار گرفتن ما به وسيله ي اغواگري صرف (mere charm ) است . و به اين خاطر زيور آويزي ، و نه تزئين ، زيبايي حقيقي را از بين مي برد . شخص بايد فكر كند كه اين مسئله به همين اندازه براي خالكوبي هم صادق است !

 

كانت شايد خالكوبي ها را به اين خاطر رد مي كند كه اين خالكوبي ها اجازه مي دهند محسوسات اغواگر (charm of sense ) با اندام انسان رابطه برقرار كند . در قطعه 17 ، كانت  از اندام انسان همچون يك الگوي مثالي زيبايي  ياد مي كند . آيا خالكوبي كردن به نوعي در اين الگوي مثالي مداخله مي كند ؟ مع الوصف به خاطر آوريد كه براي كانت ، خالكوبي ها در همان مقولاتي قرار مي گيرند كه اعيان متعلق زيبايي محض قرار دارند ، و لذا آنها صرفا جوهرهاي محسوسات اغواگر نيستند ، مگر زماني كه اين خالكوبي ها رنگهاي روشن را نمايان تر مي كنند . برخي از خالكوبي ها نقوش ريزي دارند و از قرار به خوبي با الزامات كانت براي زيبايي مطابقت دارند. مضافا خيلي از اين خالكوبي ها مي توانند تخيل و فهم را در بازي آزاد و موزون قرار دهند . بنابر اين ، كانت بايد فكر كرده باشد كه خالكوبي به طريقي بيان امر اخلاقي اي را كه صفت مميزه ي مثال امرزيبا است ، و وي آن را با بدن انسان و بازنمايي  آن مرتبط مي داند ، مختل مي كند . با اين وجود وي هرگز نمي گويد چگونه .

 

سطر آخر در قطعه نقل شده شايد جذاب ترين بخش آن از نقطه نظر ديدگاه معاصر است . در اين سطر مي توان مشاهده كرد كه كانت دوباره برشي به مبحث قبلي درباره ي زلاند نويي ها مي زند . در انتهاي سطر آمده است مائوري ها خالكوبي ها را اصولا براي اين مورد استفاده قرار مي دادند تا جنگاورتر به نظر برسند . با اين وجود محل ترديد است كه افزودن تزئين فريبنده ي صوري به چهره به تنهايي از غائيت صورت ِ پس محتواي " جنگاوري " آنگاه كه تزئين براي بالابردن آن حس  به چهره افزوده مي شود ، كم مي كند .        

 

   

 سطر نقل شده همچنين با مباحث هويت جنسيتي مرتبط است . كانت مي گويد كه مردان ، علي الخصوص مردان جنگجو ، نبايد به گونه اي وانمود كنند كه داراي صفات زنانه اي همچون ظرافت طبع و چهره ي ملايم به نظر برسند ، اگر چه كه اين امر آنها را زيباتر كند . مقصود كانت به نظر اين مي تواند باشد كه خصلت هاي زنانه براي يك چهره ي مردانه ( يا يك تصوير از چهره ي مردانه ) همان طوري است كه خالكوبي براي آن چهره مردانه .

 

با اين وجود ، مثال خصلت هاي زنانه به گونه اي متفاوت از مثال خالكوبي گري عمل مي كند . اولي ممكن است در امر وانمود به جنگاوري اخلال كند ، در حالي كه دومي آن را افزايش مي دهد . اولي مي خواهد ساختار بنياني چهره را تغيير دهد ( هر كسي مي تواند اين كار را با طريق چهره نگاري رايانه اي تشريح كند ) ، در حاليكه دومي ممكن است تنها ساختار باطني ، براي مثال ترسناكي يك قيافه ي خشمگين را افزايش دهد .

 

حال اقتضاي كلاس درس ممكن است اين باشد كه درباره ي مسائل مرتبط با هويت جنسي تامل كنيم . براي مثال تصور كنيد چگونه استفاده از خالكوبي چهره ممكن است ظرافت و ساختار ملايم چهره  اي را كه كانت از آن ياد مي كند دگرگون كند. يا مي توان دراين باره انديشيد كه چگونه مصلحان مرد ممكن است با صفات زنانه تصور شوند ، براي مثال همچون عيسي در نقاشي هاي كاراواجيو .

 

پيشتر در قطعه 14 كانت تاكيد كرده بود كه غايات نيك و كمالات نيك نه تنها براي انسان به طور عام بلكه براي مردها ، زن ها و  كودكان وجود دارد . در نتيجه براي كانت ، خصلت هاي زنانه صرفا مي تواند در يك چهره زنانه نيكو باشد . معذالك ، با مركزيت بخشيدن  به چهره ي مردانه ، كانت به طور ضمني خصلت هاي زنانه را قويا با زيبايي هاي محض در طبيعت هم خانواده دانسته است. مسئله اي كه مي تواند موضوع مناسبي براي تامل وبحث باشد .

 

و آخر سر اين كه ، اين قطعه نقل شده مي تواند راهي مفيد براي آشنايي با نظريه هاي زيبايي شناسي ريچارد شوسترمن كه در كتاب اخيرش " فلسفه ي عملي " مطرح شده است ، باشد . وي مي گويد " ضروري ست فلسفه توجه نقادانه ي بيشتري به خرج دهد در مورد انواع هنرهاي بدني كه جستجو براي دانش في نفسه و آفرينش في نفسه از طريق آنها ميسر است " . اغلب دانشجويان علاقمند به خالكوبي چنين مي انديشند كه اين هنرها به شكل با اهميتي با جستجوي آنها براي دانش في نفسه و آفرينش في نفسه گره خورده است . 

 

يك بار ديگر دانشجويان با مباحثي كه در اين قطعه به وجود آمد به وجد مي آيند ، استاد ممكن است بخواهد بحث را به پرسشي سنتي بكشاند كه آيا كانت همواره مي تواند از دو نوع زيبايي سخن بگويد ، و چرا وي به هيچ وجه ضرورتي براي معرفي تصورش از زيبايي تبعي نمي يابد  

 

 

زبان و خط اوستا

زبان و خط اوستا


تهیه کننده:سید ابوالفضل وارسته


فصل دوم در مورد گویش های استان یزد قرار داده نشده است به علت انکه یک کار تحقیقاتی شخصی است

 

 

 

 

 

 

فصل اول :

سخن آغار

به رغم بهره گیری فرهنگ بومی مردم کویر از فرهنگ پربار اسلام ، اصالت کویر نشینان در گذر زمان ، به لحاظ مصون ماندن این خطه از دستیابی بیگانگان و دشمنان ،محفوظ مانده است و بازمانده ای از فرهنگ کهن ایرانی به شمار می آید .ادبیات محاوره ای مردم این خطه خویشاوندی ژرفی با این فرهنگ اصیل دارد.

نگارنده در این نوشتار بر آن است تا همانندی واژگان زبان اوستا و باستان با واژگان محاوره مردم بومی یزد و توابع را بررسی و خاطر نشان نماید.

اوستایی

زبان اوستایی ،زبان یکی از نواحی شرقی ایران بوده است . اما به درستی معلوم نیست از کدام ناحیه . تنها اثری که از زبان اوستایی در دست است " اوستا " کتاب دینی زردشتیان است . زبان اوستایی از نظر قوائد دستوری به دو گویش تقسیم می گردد .گویشی که گاهان زردشت بدان نوشته شده و گویشی که بخش های دیگر اوستا بدان نوشته شده است . گویش نخست را (گویش گاهانی) یا ( گویش قدیم )  و گویش دوم  را   ( گویش جدید ) می نامند . گاهان که سخن خود زردشت است ، در حدود اوایل  هزاره اول پیش از میلاد مسیح سروده شده و بخش های دیگر اوستا ، که از پیروان زردشت است ، از سده ششم پیش از میلاد مسیح تا سده سوم میلادی تألیف شده اند . اوستای امروزی حدود یک سوم اوستای دوره ساسانی است . اوستای دوره ساسانی ،آن طور که از دین کرت، کتابهای هشتم و نهم، بر می آید ، بیست ویک (نسک) یعنی کتاب داشته است. اوستای امروزی به بخشهای زیر تقسیم می شود:

1 یسن .این بخش از 72 «هات» یعنی فصل تشکیل یافته است.گاهان،هفده هات از هفتاد و دو هات یسن است.

2- ویسپرد .از بیست و چهار «کرده» یعنی فصل تشکیل شده است.

3 وندیداد.از بیست و دو «فرگرد» یعنی فصل تشکیل شده است.

4 یشت .از بیست و یک یشت تشکیل شده است.

5 خرده اوستا . خرده اوستا یعنی اوستای کوچک ، این بخش از اوستا ، خلاصه ای است از اوستای دوره ساسانی از آذرباد مهر اسپندان ، موبدان موبد زمان شاپور دوم، شاپور ذوالاکتاف (سلطنت از 309 تا 379).

گاهان ، منظوم به نظم هجایی است و یشتها ظاهراً در اصل ، نظم ضربی داشته است . در نظم هجایی تعداد هجاهای هر بیت ، بدون در نظر گرفتن کوتاهی و بلندی آنها ،اساس نظم است . در نظم ضربی تعداد تکیه های هر بیت بدون در نظر گرفتن تعداد هجاهای هر بیت ،اساس نظم است . نظم فارسی نظم کمی است . در این نظم تعداد هجاهای کوتاه و بلند و ترتیب قرار گرفتن هجاهای کوتاه و بلند ،اساس نظم است . در بحر متقارب مثمن سالم ،هربیت از هشت بخش و هر بخش از دو هجای بلند و یک هجای کوتاه تشکیل یافته است . نخست یک هجای کوتاه ،پس از آن دو هجای یلند آمده است . میان بیت وقفی هست که جای آن پس از بخش چهارم است .

الفبای اوستایی :

زبان اوستایی به الفبایی نوشته شده است که بدان ( دین دبیری ) گفته اند . این الفبا ظاهراً در اواخر دوره ساسانی ،در حدود سده ششم میلادی ،برای کتابت اوستا ، که تا آن زمان سینه به سینه نقل می شده از روی الفبای پهلویِ کتابی و زبوری ساخته شده است . الفبای اوستایی برای هر یک از آواهای زبان اوستایی نشانه ای خاص دارد . الفبای اوستایی از راست به چپ نوشته می شود.

ایران شناسان برای سهولت چاپ نوشته های اوستایی ،الفبای مختلفی اختراع کرده اند . الفباهای اختراعی از حرفهای لاتینی و یونانی گرفته شده اند با نشانه هایی برای نشان دادن آواهایی که الفباهای لاتینی و یونانی نشانه ای برای آنها نداشته است . برای ساختن این نشانه ها در حرفهای لاتینی   و یونانی تغییراتی داده اند ،مثلاً برای نشان (ش) S  را ساخته اند و برای نشان دادن واو مجهول O  را درست کرده اند .در سده حاضر میلادی شایع ترین الفبای اختراعی ،الفبایی بوده است که (بارتلمه ) ایرن شناس فقید آلمانی درست کرده بوده است . اخیراً الفبایی که هوفمان که او هم آلمانی است ساخته ،رواج یافته است .

ساخت زبان های فارسی باستان و اوستایی

زبان های فارسی باستان و اوستایی سه فونم داشته اند که به دو صورت کوتاه و بلند به کار می رفته اند و از ترکیب آنها فونم های مرکب به وجود می آمده است.

در فارسی باستان و اوستایی r وu وi گاه مصوت و گاه صامت به شمار می آیند. این گونه فونم ها را « نیم مصوت » می نامند.

اوستایی ، مصوتهای دیگری هم جز آنچه در بالا آمده، داشته است.این مصوت ها « واجگونه» مصوت های اصلی بوده اند.

هر یکاز واژه های اوستایی وفارسی باستان به سه صورت ،  ضعیف و افزوده و بالانده ، به کار می روند.

صورت ضعیف صورتی است از واژه که در آن a وجود ندارد، صورت افزوده صورتی است از واژه که در آن a وجود دارد ، صورت بالانده صورتی است از واژه که در آن aَ به جای a       می آید.

هر یک از صورت های سه گانه واژه ها در اصل به منظوری خاص به کار می رفته است.از صورت ضعیف ریشه فعل مجهول ، از صورت افزوده فعل معلوم و از صورت بالانده فعل واداری ساخته می شده است.

این خصیصه که «گردش مصوت ها» نام دارد به فارسی میانه و دری نرسیده است ، اما اثر آنرا در واژه هایی می بینیم:

از صورت افزوده                          از صورت بالانده

تفتن : گرم شدن                              تافتن: گرم کردن

کفتن : ترکیدن                                 کافتن : ترکاندن

نشستن : جلوس                                   نشاستن: نشاندن

ففونمهای درون ( ) خاص اوستایی اند.در اوستایی آواهای دیگری هم بوده اند که واجگونه فونمهای اصلی بوده اند.

اسم و صفت در اوستایی و فارسی باستان سه شمار: مفرد، مثنی و جمع، سه جنس : مذکر و مؤنث و خنثی و هشت حالت : فاعلی و مفعولی ، مفعولی له ، مفعولی معه ، مفعولی عنه، مفعولی فیه ، اضافی و ندایی داشته اند.

ضمیر غیر از ضمیر شخصی- در اوستایی و فارسی باستان ، چوناسم و صفت صرف می شده است. ضمیر شخصی جنس نداشته اما شمار های مفرد و مثنی و جمع وحالات هشتگانه را داشته است.

فعل در فارسی باستان و اوستایی از سه جزء تشکیل می شده است: ریشه ، ماده (که از ریشه ساخته می شده) و شناسه. فعل های فارسی باستان و اوستایی ، وجه های اخباری، امری ، التزامی ، تمنایی و انشایی را داشته است. هر یک از وجه ها به طریقی خاص خود ساخته می شده است.

مهمترين زبانها و گويشهاي ايراني

مهمترين زبانها و گويشهاي ايراني امروز از اين قرار است:

1. تاجيکي: اين زبان همان فارسي دري است با اندک تفاوتي در واژگان و چگونگي اداي بعضي از واکها. تاجيکي زبان ملي جمهوري تاجيکستان است و گذشته از اين در بسياري از نواحي جمهوري ازبکستان (دره فرغانه و دره زرافشان و ناحيه کشکه دريا و مناطق مسير رودهاي سرخان دريا و چرچيک و غيره) و نزد انبوهي از مردم شهرهاي بزرگ بخارا و سمرقند، و گروهي از ساکنان جمهوريهاي قرقيزستان (نواحي جلال آباد و اش) و قزاقستان متداول است.

تاجيکان اصيل بازمانده ايرانياني هستند که از قديمترين روزگار در آن سرزمين ميزيسته اند و به تدريج در طي قرنهاي دراز اقوام ديگر مشرق آسيا در سرزمين ايشان نفوذ کردند و جاي گرفتند و اکنون قسمتهائي از اين ناحيه به صورت جزيره هائي باقي مانده که مردم آن، زبان و آداب ايراني خود را حفظ کرده اند.

بعضي اقليتها مانند يهوديان و کوليان و عربهاي آسياي ميانه نيز به تاجيکي سخن مي گويند. شماره تاجيک زبانان را به دو ميليون و نيم تخمين کرده اند.

قطع رابطه اداري و حکومتي ميان کشور ايران و سرزمينهاي مزبور در چند قرن اخير موجب شده است که زبان ادبي تاجيکي با فارسي دري اختلافاتي پيدا کند. عمده اين اختلافها در لغات و کلماتي است که دسته اي از گويش جاري مردم آن نواحي در زبان ادبي تاجيکي راه يافته است. دسته ديگر از زبانهاي تاتاري و ازبکي در آن زبان وارد شده، و شماره بسياري از لغات علمي و فني هم از روسي در اين زبان نفوذ کرده است.

با اين حال آثار گويندگان و نويسندگان فارسي زبان قرنهاي پيشين (که بعضي از ايشان خود از مردم همان نواحي بوده اند) هنوز بخوبي براي مردم تاجيکستان دريافتي است و جزء ميراث فرهنگي ايشان شمرده مي شود. بعضي خصوصيات صرف و نحوي نيز زبان تاجيکي را از فارسي دري متمايز ميکند.

اين زبان را در اوايل تشکيل جمهوري تاجيکستان به الفباي لاتيني با تغيير چند حرف نوشتند و در آموزش و کتاب و روزنامه بکار بردند. اما پس از چندي الفباي روسي را براي نوشتن آن اختيار کردند و اکنون نيز همين خط در آن سرزمين متداول است.

از نويسندگان بزرگ تاجيکستان در دوران اخير صدرالدين عيني است که پدر ادبيات جديد تاجيکستان شمرده ميشود و رمان و داستان و شعر و مقالات تحقيقي فراوان دارد.

2. بختياري و لري: در کوهستان بختياري و قسمتي از مغرب استان فارس ايلهاي بختياري و ممسني و بويراحمدي به گويشهايي سخن مي گويند که با کردي خويشاوندي دارد، اما با هيچ يک از شعبه هاي آن درست يکسان نيست، و ميان خود آنها نيز ويژگيها و دگرگونيهايي وجود دارد که هنوز با دقت حدود و فواصل آنها مشخص نشده است. اما معمول چنين است که همه گويشهاي بختياري و لري را جزو يک گروه بشمارند.

3. کردي: نام کردي عادةً به زبان مردمي اطلاق مي شود که در سرزمين کوهستاني واقع در مغرب فلات ايران زندگي مي کنند. قسمتي از اين ناحيه اکنون جزء کشور ايران است و قسمتي در کشور ترکيه و قسمتي ديگر از جمله کشور عراق شمرده ميشود. در خارج از اين منطقه نيز اقليتهاي کرد وجود دارند که از آن جمله گروهي در شمال خراسان و گروههائي در جمهوريهاي ارمنستان، گرجستان و آذربايجان و عده کمي نيز در ترکمنستان به اين گويشها سخن مي گويند. در سوريه نيز يک اقليت کرد زبان از چند قرن پيش به وجود آمده است.

زبان يا گويش کردي همه اين نواحي يکسان نيست. حتي ترديد است در اين کلمه «کرد» به قوم واحدي که داراي مختصات نژادي يا ايلي با گويش معيني باشند اطلاق شده باشد. در بسياري از منابع تاريخي که به زبان عربي در قرنهاي نخستين اسلام تأليف يافته اين کلمه را معادل کلمه "شبان" و "چوپان" بکار برده اند.

ابن حوقل کوچ (قفص) کرمان را "صنف من الاکراد" ميداند و حال آنکه مقدسي (احسن التقاسيم) زبان ايشان را شبيه زبان مردم سند شمرده است. ياقوت حموي مردمان ساسون را الاکراد السناسنه ميخواند (معجم البلدان). حمزه اصفهاني مي نويسد: کانت الفرس تسمي الديلم الاکراد طبرستان کما کانت تسمي العرب اکراد سورستان (تاريخ سني ملوک الارض)

در کارنامه اردشير بابکان هم کردان به معني شبانان آمده است نه نام و نژاد يا قبيله. در گويش طبري امروز نيز کلمه کرد به معني چوپان و شبان است. (واژه نامه طبري، صادق کيا، ص 166).

اما زباني که کردي خوانده مي شود شامل گويشهاي متعددي است که هنوز با همه مطالعاتي که انجام گرفته درباره ساختمان و روابط آنها با يکديگر تحقيق دقيق و قطعي به عمل نيامده است. بر حسب عادت اين گويشها را به دو گروه اصلي تقسيم مي کنند: يکي کورمانجي که خود به دو شعبه تقسيم ميشود: شعبه شرقي يا مکري در سليمانيه و سنه؛ و شعبه غربي در ديار بکر و رضائيه و ايروان و ارزروم و شمال سوريه و شمال خراسان. گروه اصلي ديگر يا گروه جنوبي در منطقه کرمانشاه و بختياري.

از قرنهاي پنجم و ششم هجري آثار ادبيات شفاهي و کتبي کردي در مآخذ تاريخي ديده مي شود. از آن جمله قصيده اي ملمع از انوشيروان بغدادي معروف به شيطان العراق که در معجم البلدان آمده است.

کردي داراي ادبيات شفاهي وسيعي است که قسمتي از آن توسط محققان اروپايي و ايراني در زمانهاي اخير گرد آمده و ثبت شده است.

در حال حاضر کردان عراق الفباي فارسي - عربي را با اندک تغييري در شيوه خط براي نوشتن زبان خود بکار ميبرند. کردان سوريه از الفباي لاتيني براي نوشتن گويش خود استفاده مي کنند و کردان ساکن جمهوريهاي آسياي ميانه الفباي روسي (سيريليک) را بکار مي برند. شماره متکلمان به گويشهاي مختلف کردي را به شش تا هشت ميليون نفر تخمين کرده اند.

4. دري افغانستان: دري نام يکي از دو زبان رسمي کشور افغانستان است. اين کشور که قسمت عمده آن گهواره ادبيات گرانبهاي فارسي بعد از اسلام بوده است، بي شک يکي از شريکان بزرگ و وارثان بحق اين فرهنگ وسيع و عميق است و زباني که بطور مطلق دري خوانده مي شود در حقيقت جز ادامه همان فارسي دري نيست که رابعه بنت کعب و دقيقي و عنصري بلخي و سنائي و سيد حسن غزنوي و عبدالحي گرديزي و خواجه عبدالله انصاري هروي و ناصرخسرو قبادياني و دهها امثال ايشان با همکاري بزرگان ديگر اين سرزمين پهناور بنياد گذاشته و به کمال رسانيده اند.

زبان دري افغانستان با فارسي تفاوتهايي جزئي دارد. بعضي از خصوصيات صرف و نحوي محلي در آن وارد شده و از اين جهت از فارسي ادبي متداول در ايران متمايز شده است. اين تفاوتها اندکي مربوط به چگونگي تلفظ و اداي واکهاست که با تلفظ نواحي شرقي و شمال شرقي ايران در اکثر موارد همانند است. تفاوتهاي ديگر از نظر لغات و اصطلاحات محلي است که در زبان ادبي افغانستان وارد شده است. ديگر آنکه بعضي از کلمات و اصطلاحات علمي و فني دنياي امروز در فارسي ايران از زبان فرانسوي اخذ و اقتباس شده، و همانها را در زبان دري افغانستان به سبب ارتباطي که در طي يکي دو قرن اخير با هندوستان داشته است، از زبان انگليسي گرفته اند. به اين طريق در واژگان فارسي و دري اندک اختلافي وجود دارد. اين اختلافها با ارتباط فرهنگي ميان دو ملت دوست و برادر و همنژاد و همزبان و همدين بتدريج کمتر مي شود.

شمار مردمي که در کشور افغانستان به زبان فارسي دري متلکم هستند به موجب آمارهاي اخير در حدود 5 ميليون نفر است. اما همه سکنه آن سرزمين اين زبان را مي دانند و بکار ميبرند. در سالهاي اخير در افغانستان براي اصطلاحات جديد اداري و علمي و فني الفاظي وضع کرده اند که غالباً ريشه و ساخت آنها از زبان پشتو اخذ شده است. مانند کلمات { پوهنجي، پوهنتون، پوهاند، پوهنوال } در مقابل اصطلاحات ايراني { دانشکده، دانشگاه، استاد، دانشيار } و غيره.

5. بلوچي: بلوچي از گويشهاي ايراني شمال غربي شمرده مي شود اما در زمانهاي تاريخي نشانه متکلمان به اين گويش را در مشرق ايران مي بينيم. در شاهنامه ذکر مسکن اين قوم در حدود شمال خراسان امروزي آمده است. در کتابهاي جغرافيائي از اين قوم (همراه با طايفه کوچ - يا قفص) در حدود کرمان ياد مي شود. پس از آن بر اثر عوامل تاريخي اين قوم به کناره هاي درياي عمان رسيده و در همانجا اقامت کردند. اکنون قسمتي از بلوچان در دورترين قسمت جنوب شرقي ايران و قسمتي ديگر در غرب کشور پاکستان امروزي جاي دارند. مجموع اين ناحيه بلوچستان خوانده مي شود که بر حسب مرزهاي سياسي به بلوچستان ايران، و بلوچستان پاکستان تقسيم مي شود. گروهي از بلوچان نيز در قسمت جنوبي افغانستان و جنوب غربي پنجاب و طوايفي از آنها نيز در کرمان و لارستان و سيستان و خراسان سکونت دارند. بعضي مهاجران بلوچ در جستجوي کار و کسب معاش به گرگان و حتي جمهوري ترکمنستان رفته و در آن نواحي ساکن شده اند.

بلوچي را به دو گروه اصلي تقسيم مي توان کرد: شرقي، يا شمال شرقي، و غربي، يا جنوب غربي، مجموع مردم بلوچي زبان را به يک و نيم ميليون تا دو و نيم ميليون نفر تخمين کرده اند. اما اين رقمها اعتبار قطعي ندارند.

6. تاتي: در سرزمين آذربايجان نيز يکي ديگر از زبانها يا گويشهاي ايراني رايج است که تاتي خوانده ميشود. متکلمان به اين زبان در جمهوري آذربايجان (شمال شرقي شبه جزيره آبشوران) و بعضي از نقاط داغستان سکونت دارند. در بعضي از روستاهاي آذربايجان ايران نيز زبان تاتي هنوز رايج است.

روي هم رفته زبان تاتي را در حدود يکصد و ده هزار نفر در جمهوريهاي شوري سابق به عنوان زبان مادري بکار ميبرند.

7. تالشي: در جلگه لنکران و سرزمين آذربايجان شوروي يک زبان ايراني ديگر متداول است که طالشي خوانده ميشود و در قسمت جنوب غربي درياي خزر و در مرز ايران و شوروي نيز گروهي به اين زبان تکلم مي کنند. عده گويندگان اين زبان را تا 150 هزار نفر تخمين کرده اند که از آنجمله نزديک 100 هزار نفر در جمهوريهاي شوري به سر ميبرند.

زبان تالشي از جمله زبانهاي ايراني شمال غربي است که در زمانهاي قبل (تا حدود قرن دهم هجري) در سرزمين آذربايجان رايج بوده و از آن پس جاي خود را به يکي از گويشهاي ترکي داده است. آثاري از اين زبان بصورت دو بيتي هايي منسوب به ناحيه اردبيل و متعلق به قرن هشتم هجري در دست است.

8. گيلکي: از گويشهاي ايراني است که در قسمت گيلان و ديلمستان متداول بوده و هنوز مردم استان گيلان آن را در گفتار به عنوان زبان مادري خود بکار ميبرند. گيلکي خود به چند شعبه منقسم است که با يکديگر اندک اختلافي دارند. شماره مردم گيلکي زبان از يک ميليون نفر تجاوز مي کند؛ اما اکثريت قاطع آنها زبان رسمي ايران يعني فارسي را نيز ميدانند. از زبان گيلکي دو بيتي هايي معروف به "شرفشاهي" در دست است که به شاعري موسوم يا ملقب به "شرفشاه" منسوب مي شود. در قرن اخير بعضي از شاعران محلي مانند "کسمائي" به اين گويش اشعار سياسي و وطني سروده اند.

9. طبري يا مازندراني: يکي ديگر از گويشهاي ايراني کرانه درياي خزر است که در استان مازندران کنوني و طبرستان قديم متداول است. اين گويش در شهرها و نواحي کوهستاني چه در تلفظ و چه در واژگان اختلافي دارد. در قسمت شهر نشين تأثير شديد زبان فارسي دري ديده مي شود که بتدريج جاي گويش محلي را مي گيرد.

زبان طبري در زمانهاي گذشته داراي آثار ادبي قابل توجي بوده است. کتاب مرزبان نامه نخست به اين زبان تأليف شده و سپس آنرا در قرن هفتم هجري به فارسي دري برگردانده اند. در "قابوسنامه" و "تاريخ طبرستان" ابن اسفنديار و مآخذ ديگر نيز شعرهايي به اين زبان هست. در زمان معاصر مردم مازندران شعرهايي به زبان محلي خود در ياد دارند و ميخوانند که عنوان عام "اميري" به آنها داده مي شود و همه را، اگر چه از روي خصوصيات زبان شناسي به يک زمان و يک شخص نمي توان نسبت داد؛ به شاعري موسوم به "امير پازواري" منسوب مي کنند.

شماره متکلمان به گويش طبري را به يقين نميتوان تعيين کرد. اما در هر حال از يک ميليون متجاوز است. همه ايشان زبان رسمي کشور ايران يعني فارسي را نيز ميدانند و بکار مي برند.

طبري را با گيلکي از يک گروه مي شمارند و عنوان عام "گويشهاي کناره خزر" به آنها ميدهند.

10. پشتو: زبان پشتو که افغاني هم خوانده مي شود در نواحي جنوبي و مرکزي کشور افغانستان و قسمت شمال غربي پاکستان متداول است. گروهي از پشتو زبانان در بلوچستان و معدودي در چترال و کشمير و کناره مرزهاي ايران و افغانستان سکونت دارند. قديمي ترين آثار زبان پشتو از قرنهاي نهم و دهم هجري است. در طي قرون متمادي پشتو تنها در گفتار بکار ميرفته و آثار ادبي به اين زبان بسيار اندک بوده است. تنها از سي چهل سال پيش بود که دولت افغانستان پشتو را زبان رسمي کشور قرار داد و از آن پس روزنامه، کتاب و آثار ادبي به اين زبان پديد آمد و تدريس آن در آموزشگاهها معمول شد.

زبان پشتو چه از نظر واک شناسي و چه از نظر ساختمان دستوري با زبانهاي ديگر ايراني تفاوتهايي دارد که اينجا مجال بحث درباره آن نيست. اين زبان را معمولاً به دو گروه غربي (يا جنوب غربي) و شرقي (شمال شرقي) تقسيم ميکنند. گويش مهم گروه غربي، گويش قندهاري است و در گروه شرقي گويش پيشاوري اهميت دارد. اختلاف ميان اين دو گروه هم در چگونگي اداي واکها و هم در بعضي نکات دستوري است. از آن جمله همين نام يا عنوان زبان است که در قندهاري « پختو » و در پيشاوري « پشتو » تلفظ مي شود.

در قانون اساسي جديد افغانستان هر دو زبان رايج آن کشور، يعني دري و پشتو به عنوان زبانهاي رسمي ملي پذيرفته شده است.

11. آسي: در قسمتهايي از سرزمين قفقاز بقاياي يکي از زبانهاي ايراني هنوز متداول است. اين زبان « آسي » خوانده مي شود. گويندگان اين زبان قسمتي در جمهوري آستي شمال و قسمتي در جمهوري گرجستان که ناحيه خودمختار «آستي جنوبي» خوانده مي شود، سکونت دارند. زبان آسي به دو گويش اصلي تقسيم مي شود که يکي را « ايروني » و آن يک را « ديگوري » ميخوانند.

گويشي که بيشتر جنبه ادبي دارد « ايروني » است. زبان آسي را دنباله زبان سکائي باستان مي شمارند، و در هر حال کي از شعبه هاي زبانهاي ايراني است. شماره متکلمان به اين زبان اندکي بيش از چهل هزار نفر است.

گوشهاي مرکزي ايران

در روستاها و شهرکهاي مرکز ايران و آباديهاي پراکنده در حاشيه کوير گويشهاي متعددي هنوز باقي است که غالباً شماره متکلمان آنها اندک است و هر يک خصوصياتي دارند، از آن جمله:

12. گويشهاي ميان کاشان و اصفهان: در اين نواحي گويشهاي روستاهاي وينشون، قرود، کشه، زفره، سده، گز، کفرون و گويشهاي محلات، خوانسار، سو، ليمه، جوشقان در خور ذکر است که درباره آنها تحقيقات و مطالعاتي کم يا بيش انجام گرفته است.

13. گويش يزدي: که با گويش زرتشتيان يزد و کرمان يکي است با اندک اختلافاتي در تلفظ.

14. نائيني و انارکي: ميان اصفهان و يزد.

15. نطنزي، يارندي و فريزندي: شمال غربي نائين.

16. خوري و مهرجاني: در قراء خور و مهرجان (در ناحيه بيابانک)

17. گويشهاي حوزه شهر سمنان: شامل سمناني، لاسگردي، سرخه اي، سنگسري و شهميرزادي.

18. گويشهاي حوزه اراک: شامل گويشهاي وفس، آشتيان و تفرش.

19. تاکستاني: در جنوب غربي قزوين - و اشتهاردي در نزديکي آن


گرد اورنده:سید ابوالفضل وارسته

خداشناسی در اشعار

گردآوری :سید ابوالفضل وارسته

خداشناسی در اشعار سعدی، اقبال، بهار و سهراب سپهری

«سعدی شیرازی» كه به خودی خود كلامش از شیرینی و حلاوت خاصی برخوردار است و به قول خودش «قیامت می كنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن» وقتی از خداوند تبارك و تعالی سخن می گوید و جلوه های خداوندی را در كلامش به تصویر می كشد، شیرینی سخنش مضاعف شده و در عذوبت كلام، او را نظیری و رقیبی نیست. سعدی معتقد است همه موجودات، خدا را تسبیح می كنند و یاد و نامش را از خاطر نمی برندهر گل و برگی كه هست یاد خدا می كند/ بلبل و قمری چه خواند یاد خداوندگار»

سپس با این كلام انسان را نكوهش می كند كه «چون بنده خدای خویش خواند/ باید كه به جز خدا نداند». در نظر سعدی مردان خدا چون در سایه لطف خداوندی به سر می برند و در طریقت جز حضرت حق جل و اعلی را تمنا نمی كنند و پیوسته از منبع نور الهی وجودشان مستفیض می شود و تاریكی برای آنان معنا و مفهومی ندارد؛ زیرا اینان منور به نور الهی می باشند.

«شب مردان خدا روز جهان افروز است/ روشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست»

خود سعدی گویا در سایه لطف الهی به سر می برده، چون گفته است «سعدی مگر به سایه لطف خدا رود» شیخ اجل عقیده دارد كه مردان خدا چون در مملكت حضرت خداوندی طی طریق می نمایند، از غربت هراسی ندارند؛ چرا كه پیوسته در خانه یار احساس دلتنگی به عاشق حقیقی دست نمی دهد. 

«مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست/ چندان كه می رود همه ملك خدای اوست»

سعدی در بیتی دیگر پرده از راز سر به مهری برمی دارد كه در سایه سار آن بیت بالا قابل فهم تر می شود؛ زیرا عقیده دارد انسان خداشناس در هر پدیده ای خدا را به نظاره می نشیند؛ یعنی به قولی «یار بی پرده از در و دیوار/ در تجلی است یا اولی الابصار» و چنین نغز و شیرین می سراید:

«رسد آدمی به جایی كه به جز خدا نبیند/ بنگر كه تا چه حد است طیران آدمیت»

چطور چنین چیزی ممكن است؟! وی در بیتی دیگر این سؤال ما را این گونه پاسخ می دهد: «برگ درختان سبز پیش خداوند هوش/ هر ورقش دفتری است معرفت كردگار».

آری در منظر سعدی می توان از همه پدیده های هستی درس خداشناسی گرفت، توحید را خواند و در معرفت خداوندی بیش از پیش كوشید، ولی در گلستان همیشه خوشش، ندای «ما عرفناك حق معرفتك و ماعبدناك حق عبادتك» را سرمی دهد.

«علامه محمد اقبال لاهوری»، شاعر متفكر و استاد پاكستانی كه بزرگترین گوینده پارسی در قرن اخیر در شبه قاره هند است؛ در آثارش نشانه های ایمان و جلوه های زیبایی از دین و عواطف عرفانی خودنمایی می كند. اقبال عقیده دارد كسی كه خدا را داشته باشد، دیگر از غمهای زمانه آزاد و از خیالهای واهی رهاست «گر خدا داری ز غم آزاد شو/ از خیال بیش و كم آزاد شو»؛ یعنی دیگر غم بیش و كم برای كسی كه خداشناس باشد، نمی ماند در منظر وی «مرد مؤمن با خدا دارد نیاز» و «جز خدا كس خالق تقدیر نیست/ چاره تقدیر از تدبیر نیست» سپس آنانی را كه در مقام انكار خداوندی برمی آیند و در این امر به ظاهر می كوشند مورد نكوهش قرار می دهد و می سراید: «تو می گویی كه من هستم خدا نیست/ جهان آب و گل را انتها نیست» و آن گاه چنین اتمام حجت می كند كه نور خداوندی خاموش شدنی نیست: «تا خدا أن یطفئوا فرموده است/ از فسردن این چراغ آسوده است»علامه اقبال كه شعرش در عرصه خداشناسی، سوزی دیگر و شوری دگر دارد، می گوید: «شعر را سوز از كجا آید بگوی/ از خودی یا از خدا آید بگوی» وی عقیده دارد، «خدا اندر قیاس ما نگنجد/ شناس آن را كه گوید ما عرفناك» چرا چنین امری را مطرح می كند؟ چون می بیند كسی در مقام خودشناسی برنیامده، تا خداشناس شود. «به آدمی نرسیدی خدا چه می جویی/ ز خود گریخته ای آشنا چه می جویی»؛ زیرا «زآب و گل خدا خوش پیكری ساخت/ جهانی از ارم زیباتری ساخت».

«ملك الشعرای بهار» كه به حق در قرن اخیر همگان به بزرگی مرتبه اش در شعر و سخندانی، معترفند، در خداشناسی و خدامحوری كلامش از بیانی زیبا و از رنگی ویژه برخوردار است.

وی عقیده دارد «خدا باشد به نزد اهل بینش/ نگهدار نظام آفرینش» سپس می سراید كه در دلهای خسته و شكسته تنها چیزی كه مرهم و تسلی این قلوب به شمار می رود، خداوند است و بس «خدا مرهم نه دلهای خسته است/ تسلی بخش دلهای شكسته است».

در منظر ملك الشعرای بهار

، خداوند حاضر و ناظر بر اعمال ماست و در هر جایی ما را می نگرد پس «از خدا غافل مشو یك لحظه در هر كار كرد» و آن گاه می گوید: «چون تو باشی با خدا هر جا خدایت یاور است».

پس از هیچ كس چنین انسانی هراسی ندارد؛ زیرا مستظهر به الطاف خداوندی است.آری خدا در نظر استاد بهار «شاهدی است هر جایی» كه بندگان مؤمنش، را یار و عبادش را یاور است. حال كه چنین عقیده ای درباره خداوند تبارك و تعالی دارد، خودش در هنگام برخورد با مشكلات و در مواجه با امور سخت تنها دل خوش به ذات اقدس حق دارد و این گونه شیرین خود را موعظه می نماید:

«ای بهار از دگران كارگشایی مطلب/ كه خدا كارگشای دل كارآگه ماست»

«سهراب سپهری» كه زبان شعریش آرام و پرطراوت است وقتی از خدا و خداشناسی سخن می گوید دلهای آگاه را به وجد و شور و حال می آورد و در جستجو، همگان را برمی انگیزاند تا مانند او «چشمها را بشویند و همانندش جور دیگر ببینند». عرفانی كه در شعر سهراب سپهری دیده می شود، ملموس تر از عرفانی است كه در شعر بقیه شعراست؛ مثلاً وقتی می سراید: «من نمازم را وقتی می خوانم/ كه اذانش را باد گفته باشد/ سرگلدسته سرو/ من نمازم را پی تكبیرة الاحرام علف می خوانم/ پی قد قامت موج» در این سخنان بسیار ملموس و واضح و بهتر از دیگران می خواهد به ما بگوید كه نه تنها پرندگان و دیگر موجودات خدای را تسبیح می كنند، بلكه خود طبیعت را در حال قیام دیده و سهراب هم همراه با طبیعت و همه موجودات به عبادت برخاسته است. سهراب كه درصدد است دلها را با عشق خداوندی گره بزند «من گره خواهم زد/ دلها را با عشق» در هر كجا به سر ببرد برایش فرقی ندارد؛ زیرا آسمان خداوندی هم بر سرش سایه انداخته «هر كجا هستم باشم آسمان مال من است».

وی می گوید: «من به میهمانی دنیا رفتم/ من به دشت اندوه/ من به باغ عرفان/ من به ایوان چراغانی دانش رفتم» می خواهیم ما هم به باغ عرفان وی سری بزنیم و دسته ای گل بچینیم. گل خداشناسی او بویی دیگر دارد و نفحه ای جان بخش. وی خدا را نزدیك می داند به هر موجود و هر جانداری «و خدایی كه در این نزدیكی است» و وقتی به خدا خویش را نزدیك می دانسته، رستگاری را به وضوح می دیده است؛ «رستگاری نزدیك/ لای گلهای حیاط».

در دل سهراب نوری بوده كه به مدد این نور راه را می یافته و طی طریق می نموده است و گام در مسیر حق برمی داشته «در دل من چیزی است/ مثل یك بیشه نور» و آن گاه می سراید «رفتم از پله مذهب بالا» و در جایی هم این گونه شیرین از قدرت روحی خویش پرده برمی دارد «می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم/ راه می بینم در ظلمت/ من پر از فانوسم/ من پر از نورم».

راستی این نور او از كجاست؟ آیا غیر از این است كه از منبع نور ازلی و ابدی نور می گرفته؛ زیرا گفته است «من از مصاحبت آفتاب می آیم... آری او در مسیر حق، حق را می جسته و می گفته است «كجاست سمت هدایت» و آن گاه كه حق را درك كرده این گونه ندای «ما عرفناك» سر می دهد «كار ما نیست شناسایی راز گل سرخ/ كار ما شاید این است/ كه در افسون گل سرخ/ شناور باشیم.»